The Weaving Machine
(ذِ ویوینگ مَشین)
ماشین بافندگی
Mr. Joseph Franklin invented a machine that could weave cloth.
(مِیسْتَر جوزِف فرَنکْلین اِینوِنتِد اِ مَشین ذَت کُود ویو کلات)
آقای جوزف فرانکلین ماشینی اختراع کرد که میتوانست پارچه ببافد.
It wove faster and straighter than anyone could weave by hand.
(ایت وُو فَستِر اَند استرِیتِر دَن اِنیوان کُود ویو بای هَند)
بافت آن سریعتر و صافتر از بافت دستی هر کسی بود.
He decided to take it to two cities on a peninsula: Netherton and Wilton.
(هی دِسایْدِد تو تِیک ایت تو تو سیتیز آن اِ پِنینسْیولا: نِذِرتَن اَند ویلتَن)
او تصمیم گرفت آن را به دو شهر در یک شبهجزیره ببرد: نِذِرتَن و ویلتَن.
In these cities, a large proportion of the people worked in the weaving industry.
(این دیز سیتیز، اِ لارج پَروپورْشِن آو ذِ پیپَل وُرکْت این ذِ ویوینگ اِندَستری)
در این شهرها، نسبت بزرگی از مردم در صنعت بافندگی کار میکردند.
Joseph felt sure he could sell his machine there.
(جوزِف فِلت شُر هی کُود سِل هیز مَشین ذِر)
جوزف مطمئن بود میتواند دستگاهش را آنجا بفروشد.
Joseph first took his machine to the mayor of Netherton.
(جوزِف فِیرْست توک هیز مَشین تو ذِ مِیَر آو نِذِرتَن)
جوزف ابتدا دستگاهش را به شهردار نِذِرتَن نشان داد.
“Think of the money you will earn from this machine!” Joseph said to him.
(«تینک آو ذِ مَنی یو ویل اِرْن فرام دِیس مَشین!» جوزِف سِد تو هیم)
جوزف به او گفت: «به پولی که از این دستگاه به دست میآورید فکر کنید!»
But the mayor was a people-oriented man.
(بَت ذِ مِیَر واز اِ پیپَل-اُریِنتِد مَن)
اما شهردار مردی مردمگرا بود.
He knew about the people’s dependence on weaving for their livelihood.
(هی نیو اَباوت ذِ پیپَلز دِپِندِنس آن ویوینگ فُر دِر لیوْلیهود)
او دربارهٔ وابستگی مردم به بافندگی برای امرار معاششان میدانست.
If he bought the machine, the people would lose their jobs.
(اِف هی بات ذِ مَشین، ذِ پیپَل وود لوز دِر جابز)
اگر دستگاه را میخرید، مردم شغلشان را از دست میدادند.
So he refused to buy it.
(سو هی رِفیوزد تو بای ایت)
پس از خرید آن خودداری کرد.
Joseph said, “We are no longer in the medieval age!
(جوزِف سِد، «وی آر نو لانگِر این ذِ مِدیوَل اِیج!)
جوزف گفت: «ما دیگر در قرون وسطی نیستیم!
Soon everything will be made by machines.
(سون اِوریثینگ ویل بی مِید بای مَشینز)
بهزودی همه چیز با ماشین ساخته میشود.
Cloth made by hand will soon be obsolete.
(کلات مِید بای هَند ویل سون بی اَبسولیت)
پارچهٔ دستباف بهزودی منسوخ میشود.
If you don’t change your archaic ways, your town’s income will diminish!
(اِف یو دونْت چِینْج یور آرکِیِک وِیز، یور تاؤنز اینکام ویل دیمینیش!)
اگر روشهای کهنهتان را تغییر ندهید، درآمد شهرتان کاهش مییابد!»
But the mayor said, “I don’t like capitalism.
(بَت ذِ مِیَر سِد، «آی دونْت لایک کَپیتَلِیزَم)
اما شهردار گفت: «من سرمایهداری را دوست ندارم.
Don’t impose your radical ideas on my town.
(دونْت ایمپوز یور رَدیکَل آیدیز آن مای تاؤن)
ایدههای رادیکال خودت را به شهر من تحمیل نکن.
Go away!”
(گو اَوِی!)
برو!»
So Joseph took his machine to the mayor at Wilton.
(سو جوزِف توک هیز مَشین تو ذِ مِیَر اَت ویلتَن)
پس جوزف دستگاهش را نزد شهردار ویلتَن برد.
This mayor thought Joseph’s machine was spectacular and spent a long time looking at its different components made of brass.
(دِیس مِیَر تات جوزِفز مَشین واز اسپِکتَکیولَر اَند اِسپِنت اِ لانگ تایم لوکینگ اَت ایتس دیفرِنت کَمپونِنْتس مِید آو براس)
این شهردار دستگاه جوزف را خارقالعاده یافت و مدت زیادی به اجزای مختلف برنجی آن نگاه کرد.
The mayor couldn’t refute the fact that the machine had drawbacks that would affect the people’s jobs.
(ذِ مِیَر کُودَنْت رِفیوت ذِ فَکت ذَت ذِ مَشین هَد دْرابَکْس ذَت وود اَفِکت ذِ پیپَلز جابز)
شهردار نمیتوانست این واقعیت را انکار کند که دستگاه معایبی داشت که بر شغل مردم تأثیر میگذاشت.
But he realized the machine could bring money and prestige.
(بَت هی رِیَلایزْد ذِ مَشین کُود برینگ مَنی اَند پِرِستیژ)
اما او فهمید که دستگاه میتواند پول و اعتبار بیاورد.
So he ordered Joseph to build twenty of them.
(سو هی اُردِرْد جوزِف تو بیلد توِنتی آو دِم)
پس به جوزف سفارش داد بیست دستگاه از آن بسازد.
Within a year, Wilton was a wealthy city, famous for its wonderful cloth.
(ویذین اِ ییر، ویلتَن واز اِ وِلثی سیتی، فِیمَس فُر ایتس واندرفُل کلات)
ظرف یک سال، ویلتَن شهری ثروتمند شد که به پارچهٔ فوقالعادهاش معروف بود.
People no longer wove but worked in managerial jobs at cloth factories instead.
(پیپَل نو لانگِر وُوْو بَت وُرکْت این مَنِیجِریَل جابز اَت کلات فَکتِریز اِناستِد)
مردم دیگر نمیبافتند، بلکه در عوض در مشاغل مدیریتی در کارخانههای پارچهبافی کار میکردند.
Nobody bought the cloth from Netherton anymore.
(نوبادی بات ذِ کلات فرام نِذِرتَن اِنیمور)
دیگر کسی پارچه را از نِذِرتَن نمیخرید.
The people of Netherton became poor and hungry.
(ذِ پیپَل آو نِذِرتَن بیکِیم پور اَند هانگری)
مردم نِذِرتَن فقیر و گرسنه شدند.
Finally, the mayor of Netherton called Joseph and said, “Now I realize that your machine is not just a crazy idea.
(فاینَلی، ذِ مِیَر آو نِذِرتَن کالْد جوزِف اَند سِد، «ناو آی رِیَلایز ذَت یور مَشین ایز نات جاست اِ کْرِیزی آیدیا)
سرانجام، شهردار نِذِرتَن با جوزف تماس گرفت و گفت: «حالا فهمیدم که دستگاه تو فقط یک ایدهٔ دیوانهوار نیست.
To succeed in business, we must be willing to change.”
(تو ساکسید این بیزِنَس، وی ماست بی ویلینگ تو چِینْج)
برای موفقیت در کسبوکار، باید حاضر به تغییر باشیم.»
He then ordered twenty weaving machines.
(هی دِن اُردِرْد توِنتی ویوینگ مَشینز)
سپس بیست دستگاه بافندگی سفارش داد.
After that, both Netherton and Wilton became rich cities, famous throughout the land for their wonderful cloth.
(آفتَر ذَت، بوت نِذِرتَن اَند ویلتَن بیکِیم ریچ سیتیز، فِیمَس تروآوت ذِ لَند فُر دِر واندرفُل کلات)
پس از آن، هم نِذِرتَن و هم ویلتَن به شهرهایی ثروتمند تبدیل شدند که در سراسر سرزمین به پارچهٔ فوقالعادهشان معروف بودند.