• آلبرت انیشتین (واژگان)

    Unit 20

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 20

     

    بخش ۲۰

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. accomplish (اَکامْپلیش): انجام دادن، تمام کردن [فعل]

    تجزیه: accomplish = ac (به سمت) + compl (کامل) + ish → کامل کردن

    کدینگ: «اَکامْپلیش» = «اک» + «امپلیش» → «امپلیش» (امپلیش) کار رو تموم کن!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان acomplir که از لاتین complere (پر کردن، کامل کردن) از com- (کاملاً) + plere (پر کردن) گرفته شده است.

     

    1. To accomplish something means to finish it.

    (تو اَکامْپلیش سامْثینگ میِنْز تو فینیش ایت.)

    کاری را انجام دادن یعنی تمام کردن آن.

    2. He accomplished his goal of running ten miles.

    (هی اَکامْپلیشْت هیز گول آو رانینگ تِن مایلْز.)

    او هدفش که ده مایل دویدن بود را انجام داد.

     

     

    2. approve (اَپْروو): پسندیدن، موافقت کردن [فعل]

    تجزیه: approve = ap (به سمت) + prove (اثبات کردن) → اثبات کردن و تأیید کردن

    کدینگ: «اَپْروو» = «اپ» + «روو» → «روو» (رو) موافقت کن!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان aprover که از لاتین approbare از ad- (به سمت) + probare (آزمایش کردن، تأیید کردن) از probus (خوب) گرفته شده است.

     

    1. To approve of something means you like or agree with that thing.

    (تو اَپْروو آو سامْثینگ میِنْز یو لایْک اُر اَگری ویت دَت تینگ.)

    to approve of something یعنی از چیزی خوشتان بیاید یا با آن موافق باشید.

    2. Her co-workers approved her new plan.

    (هِر کُووَرْکِرْز اَپْرووْد هِر نیو پْلَن.)

    همکاران او طرح جدیدش را تأیید کردند.

     

     

    3. approximate (اَپْراکْسیمیت): تقریبی [صفت]

    تجزیه: approximate = ap (به سمت) + proxim (نزدیک) + ate → نزدیک به

    کدینگ: «اَپْراکْسیمیت» = «اپ» + «راکسیمیت» → «راکسیمیت» (راکسیم) تقریبه!

    ریشه‌یابی: از لاتین approximatus که از ad- (به سمت) + proximus (نزدیک‌ترین) از prope (نزدیک) به معنی «نزدیک به» گرفته شده است.

     

    1. Approximate means close to an exact amount, number or time.

    (اَپْراکْسیمیت میِنْز کْلوز تو اَن اِگزَکت اَماونْت، نامْبِر اُر تایْم.)

    تقریبی یعنی نزدیک بودن به یک مقدار، عدد یا زمان دقیق.

    2. My approximate height is two meters.

    (مای اَپْراکْسیمیت هایْت ایز تو میتِرز.)

    قد تقریبی من دو متر است.

     

     

    4. barrier (بَریر): مانع [اسم]

    تجزیه: barrier = bar (میله) + rier → چیزی که با میله بسته شده

    کدینگ: «بَریر» = «بار» + «ریر» → «بار» (بار) سنگین جلوی راهت!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان barriere که از barre (میله) به معنی «چیزی که با میله بسته شده، مانع» گرفته شده است.

     

    1. A barrier is something that blocks a path or way.

    (ا بَریر ایز سامْثینگ دَت بلاکْس ا پات اُر وَی.)

    مانع چیزی است که مسیر یا راهی را ببندد.

    2. The Great Wall was a barrier between China and its enemies.

    (دِ گْرِیت وال واز ا بَریر بِتوین چایْنا اَند ایتْس اِنِمیز.)

    دیوار بزرگ چین مانعی بین چین و دشمنانش بود.

     

     

    5. detect (دیتِکْت): تشخیص دادن، کشف کردن [فعل]

    تجزیه: detect = de (جدا) + tect (پوشاندن) → پوشش را برداشتن، کشف کردن

    کدینگ: «دیتِکْت» = «دی» + «تکت» → «تکت» (تکت) رو تشخیص بده!

    ریشه‌یابی: از لاتین detectus که از detegere (پوشش را برداشتن، کشف کردن) از de- (جدا) + tegere (پوشاندن) گرفته شده است.

     

    1. To detect something means to notice or find something.

    (تو دیتِکْت سامْثینگ میِنْز تو نوتِس اُر فایْند سامْثینگ.)

    to detect something یعنی متوجه چیزی شدن یا یافتن آن.

    2. The boy ran to the kitchen when he detected the smell of cookies.

    (دِ بوی رَن تو دِ کیچِن وِن هی دیتِکْتِد دِ اِسْمِل آو کُوکیز.)

    پسر وقتی بوی کلوچه‌ها را تشخیص داد به‌سوی آشپزخانه دوید.

     

     

    6. duty (دیوتی): وظیفه [اسم]

    تجزیه: duty = du + ty → شبیه «دیوتی» که یعنی مسئولیت

    کدینگ: «دیوتی» = «دیو» + «تی» → «تی» (تو) وظیفه داری!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان duete که از deu (بدهی، وظیفه) از لاتین debere (بدهکار بودن) گرفته شده است.

     

    1. A duty is something that a person has to do.

    (ا دیوتی ایز سامْثینگ دَت ا پِرْسِن هَز تو دو.)

    وظیفه چیزی است که کسی باید انجام دهد.

    2. It is parents’ duty to take care of their children.

    (ایت ایز پِرِنْتْز دیوتی تو تِیک کِیر آو دِیر چیلْدْرِن.)

    وظیفه‌ی پدر و مادرها این است که از بچه‌هایشان مراقبت کنند.

     

     

    7. elementary (اِلِمِنْتری): ابتدایی [صفت]

    تجزیه: elementary = element (عنصر) + ary → مربوط به عناصر اولیه

    کدینگ: «اِلِمِنْتری» = «ال» + «منتری» → «منتری» (منتری) ابتداییه!

    ریشه‌یابی: از لاتین elementarius که از elementum (عنصر، جزء اولیه) به معنی «مربوط به عناصر اولیه، ابتدایی» گرفته شده است.

     

    1. An elementary thing is the first or most simple thing.

    (اَن اِلِمِنْتری تینگ ایز دِ فِرْسْت اُر موست سیمپِل تینگ.)

    هر چیز ابتدایی اولین یا ساده‌ترین چیز است.

    2. Children go to elementary school before high school.

    (چیلْدْرِن گو تو اِلِمِنْتری اسکول بیفور های اسکول.)

    بچه‌ها قبل از دبیرستان به مدرسه‌ی ابتدایی می‌روند.

     

     

    8. failure (فِیلْیِر): شکست [اسم]

    تجزیه: failure = fail (شکست خوردن) + ure → شکست

    کدینگ: «فِیلْیِر» = «فیل» + «یِر» → «یِر» (یر) شکست خورد!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان faillir که از لاتین fallere (فریب دادن، اشتباه کردن) به معنی «شکست» گرفته شده است.

     

    1. A failure happens when something is not done right.

    (ا فِیلْیِر هَپِنْز وِن سامْثینگ ایز نات دَن رایت.)

    وقتی کاری را درست انجام ندهید، شکست رخ می‌دهد.

    2. My cooking ended in failure because I burned the food.

    (مای کُوکینگ اِنْدِد این فِیلْیِر بیکاز آی بِرْنْد دِ فود.)

    آشپزی‌ام با شکست تمام شد چون غذا را سوزاندم.

     

     

    9. gradual (گْرَجوال): تدریجی [صفت]

    تجزیه: gradual = grad (قدم) + ual → قدم به قدم

    کدینگ: «گْرَجوال» = «گرج» + «وال» → «وال» (وال) کم‌کم!

    ریشه‌یابی: از لاتین gradualis که از gradus (قدم، پله) به معنی «قدم به قدم، تدریجی» گرفته شده است.

     

    1. Something gradual happens slowly.

    (سامْثینگ گْرَجوال هَپِنْز سلوولی.)

    هر چیز تدریجی به‌کندی رخ می‌دهد.

    2. Children learn to read at a gradual pace. They do not learn right away.

    (چیلْدْرِن لِرْن تو رید اَت ا گْرَجوال پِیس. دِی دو نات لِرْن رایت اِوِی.)

    بچه‌ها با سرعتی تدریجی خواندن را یاد می‌گیرند. آنها بلافاصله یاد نمی‌گیرند.

     

     

    10. immigrant (ایمیگْرَنْت): مهاجر [اسم]

    تجزیه: immigrant = im (درون) + migr (کوچ کردن) + ant → کسی که به درون کوچ می‌کند

    کدینگ: «ایمیگْرَنْت» = «ایمی» + «گرنت» → «گرنت» (گرنت) مهاجرت کرد!

    ریشه‌یابی: از لاتین immigrare که از in- (درون) + migrare (کوچ کردن، حرکت کردن) به معنی «کسی که به درون کوچ می‌کند» گرفته شده است.

     

    1. An immigrant is a person who moves to a different country.

    (اَن ایمیگْرَنْت ایز ا پِرْسِن هو مووْز تو ا دیفْرِنْت کانْتری.)

    مهاجر کسی است که به کشور دیگری می‌رود.

    2. My parents were immigrants. They came from Poland.

    (مای پِرِنْتْس وِر ایمیگْرَنْتْس. دِی کِیم فرام پولَنْد.)

    پدر و مادرم مهاجر بودند. اهل لهستان بودند.

     

     

    11. insert (اینْسِرْت): وارد کردن [فعل]

    تجزیه: insert = in (درون) + sert (قرار دادن) → درون قرار دادن

    کدینگ: «اینْسِرْت» = «این» + «سرت» → «سرت» (سرت) رو وارد کن!

    ریشه‌یابی: از لاتین insertus که از inserere از in- (درون) + serere (قرار دادن، پیوستن) به معنی «درون قرار دادن» گرفته شده است.

     

    1. To insert something means to put it in something else.

    (تو اینْسِرْت سامْثینگ میِنْز تو پوت ایت این سامْثینگ اِلْس.)

    چیزی را وارد کردن یعنی آن را داخل چیز دیگری گذاشتن.

    2. He inserted an extra sentence into the story.

    (هی اینْسِرْتِد اَن اِکْسْتْرا سِنْتِنْس اینتو دِ استوری.)

    او یک جمله‌ی اضافه را وارد داستان کرد.

     

     

    12. instant (اینْسْتَنْت): لحظه [اسم]

    تجزیه: instant = in (درون) + stant (ایستادن) → چیزی که درجا می‌ایستد

    کدینگ: «اینْسْتَنْت» = «این» + «ستانت» → «ستانت» (استانت) یک لحظه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus instans که از in- (درون) + stare (ایستادن) به معنی «چیزی که درجا می‌ایستد، لحظه‌ای» گرفته شده است.

     

    1. An instant is a very short amount of time.

    (اَن اینْسْتَنْت ایز ا وِری شورْت اَماونْت آو تایْم.)

    لحظه مقدار زمان خیلی کوتاه است.

    2. A microwave oven cooks food in an instant.

    (ا مایکْرووِیو اَوِن کُوکْس فود این اَن اینْسْتَنْت.)

    یک اجاق مایکروویو غذا را در یک لحظه می‌پزد.

     

     

    13. poverty (پاوِرتی): فقر [اسم]

    تجزیه: poverty = poor (فقیر) + ty → فقر

    کدینگ: «پاوِرتی» = «پاور» + «تی» → «تی» (تو) فقیری؟

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان poverte که از لاتین paupertas از pauper (فقیر) به معنی «وضعیت فقیر بودن» گرفته شده است.

     

    1. Poverty is the state of being poor.

    (پاوِرتی ایز دِ اِسْتِیت آو بیینگ پور.)

    فقر وضعیتِ فقیر بودن است.

    2. Poverty is a problem in many countries around the world.

    (پاوِرتی ایز ا پرابْلِم این مِنی کانْتریز اَراوند دِ وِرْلْد.)

    فقر مشکلی در بسیاری از کشورهای سراسر جهان است.

     

     

    14. pretend (پْریتِنْد): وانمود کردن [فعل]

    تجزیه: pretend = pre (پیش) + tend (کشیدن) → به جلو کشیدن، تظاهر کردن

    کدینگ: «پْریتِنْد» = «پری» + «تند» → «تند» (تند) وانمود کن!

    ریشه‌یابی: از لاتین praetendere که از prae- (پیش) + tendere (کشیدن) به معنی «به جلو کشیدن، تظاهر کردن» گرفته شده است.

     

    1. To pretend means to make believe something is real.

    (تو پْریتِنْد میِنْز تو مِیک بِلِیو سامْثینگ ایز ریل.)

    وانمود کردن یعنی تظاهر کنید چیزی واقعی است.

    2. The boy liked to pretend he was a king.

    (دِ بوی لایْکْت تو پْریتِنْد هی واز ا کینگ.)

    پسر دوست داشت تظاهر کند پادشاه است.

     

     

    15. rank (رَنْک): درجه [اسم]

    تجزیه: rank = ran + k → شبیه «رانک» که یعنی جایگاه

    کدینگ: «رَنْک» = «رن» + «ک» → «ک» (ک) درجه‌اش چیه؟

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان ranc که از آلمانی باستان hring (حلقه، ردیف) به معنی «ردیف، جایگاه، درجه» گرفته شده است.

     

    1. A rank is a person’s place in an order of people.

    (ا رَنْک ایز ا پِرْسِنْز پِلِیس این اَن اُرْدِر آو پیپَل.)

    درجه‌ی یک آدم موقعیتش در ترتیبی از آدم‌هاست.

    2. The man got to the rank of captain in the navy.

    (دِ مَن گات تو دِ رَنْک آو کَپْتِن این دِ نِیوی.)

    آن مرد در نیروی دریایی به درجه‌ی کاپیتان رسید.

     

     

    16. recognition (رِکَگْنیشِن): تحسین شدن، شناسایی [اسم]

    تجزیه: recognition = re (دوباره) + cogn (شناختن) + ition → دوباره شناختن

    کدینگ: «رِکَگْنیشِن» = «رکا» + «گنیشن» → «گنیشن» (گنیشن) شناسایی!

    ریشه‌یابی: از لاتین recognitio که از recognoscere (دوباره شناختن) از re- (دوباره) + cognoscere (شناختن) گرفته شده است.

     

    1. Recognition is the act of getting praise from other people.

    (رِکَگْنیشِن ایز دِی اَکْت آو گِتینگ پْرِیز فرام اَذِر پیپَل.)

    recognition عمل تحسین شدن از دیگران است.

    2. The hero got recognition for his brave deed.

    (دِ هیرو گات رِکَگْنیشِن فُر هیز بْرِیو دید.)

    آن قهرمان برای اقدام شجاعانه‌اش مورد تحسین قرار گرفت.

     

     

    17. refrigerate (ریفْرِجِرِیت): خنک کردن [فعل]

    تجزیه: refrigerate = re (دوباره) + friger (سرد) + ate → دوباره سرد کردن

    کدینگ: «ریفْرِجِرِیت» = «ری» + «فریجریت» → «فریجریت» (فریج) خنک کن!

    ریشه‌یابی: از لاتین refrigerare که از re- (دوباره) + frigerare (سرد کردن) از frigus (سرد) به معنی «دوباره سرد کردن» گرفته شده است.

     

    1. To refrigerate something means to make it cold.

    (تو ریفْرِجِرِیت سامْثینگ میِنْز تو مِیک ایت کُولْد.)

    چیزی را خنک کردن یعنی آن را سرد کنید.

    2. Supermarkets refrigerate fruit to make it last long.

    (سوپِرْمارْکِتْس ریفْرِجِرِیت فْرُوت تو مِیک ایت لاسْت لانگ.)

    سوپرمارکت‌ها میوه‌ها را سرد می‌کنند تا بیشتر دوام بیاورند.

     

     

    18. rent (رِنْت): اجاره [اسم]

    تجزیه: rent = re + nt → شبیه «رنت» که پول ماهانه است

    کدینگ: «رِنْت» = «رن» + «ت» → «ت» (تو) اجاره بده!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان rente که از لاتین reddere (پس دادن، بازگرداندن) به معنی «پولی که پس داده می‌شود، اجاره» گرفته شده است.

     

    1. Rent is the money people pay to live in a certain place.

    (رِنْت ایز دِ مانی پیپَل پِی تو لیو این ا سِرْتِن پِلِیس.)

    اجاره پولی است که مردم به کسی می‌دهند تا در جایی معین زندگی کنند.

    2. To live in this house, I have to pay rent at the start of each month.

    (تو لیو این دیس هاوس، آی هَو تو پِی رِنْت اَت دِ استارْت آو ایچ مانْت.)

    برای زندگی در این خانه، سر هر ماه باید اجاره بدهم.

     

     

    19. retire (ریتایِر): بازنشسته شدن [فعل]

    تجزیه: retire = re (برگشت) + tire (خسته) → برگشتن از خستگی، بازنشسته شدن

    کدینگ: «ریتایِر» = «ری» + «تایر» → «تایر» (تایر) بازنشسته شد!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان retirer که از re- (برگشت) + tirer (کشیدن) به معنی «عقب کشیدن، بازنشسته شدن» گرفته شده است.

     

    1. To retire is to leave a job, usually because of old age.

    (تو ریتایِر ایز تو لیو ا جاب، یوْژالی بیکاز آو اُولْد اِیج.)

    بازنشسته شدن یعنی کاری را ترک کردن، معمولاً به‌خاطر سن بالا.

    2. My father is sixty-five years old. He is about to retire from work.

    (مای فاذِر ایز سِکْسْتی-فایْو ییرْز اُولْد. هی ایز اَباوت تو ریتایِر فرام وَرْک.)

    پدرم شصت و پنج سال دارد. او در شرف بازنشستگی از کار است.

     

     

    20. statistic (اِسْتَتیسْتیک): آمار [اسم]

    تجزیه: statistic = stat (ایستادن) + istic → چیزی که ثابت و مشخص است

    کدینگ: «اِسْتَتیسْتیک» = «است» + «تتیستیک» → «تتیستیک» (تتی) آمار!

    ریشه‌یابی: از آلمانی Statistik که از لاتین statisticus (مربوط به امور دولتی) از status (وضعیت، حالت) به معنی «آمار» گرفته شده است.

     

    1. A statistic is a number that tells a fact about something.

    (ا اِسْتَتیسْتیک ایز ا نامْبِر دَت تِلْز ا فَکْت اَباوت سامْثینگ.)

    آمار عددی است که حقیقتی را در مورد چیزی بیان می‌کند.

    2. The statistics showed that we did just as well this year as last year.

    (دِ اِسْتَتیسْتیکْس شوْد دَت وی دید جَست اَز وِل دیس ییر اَز لاسْت ییر.)

    آمار نشان می‌داد که امسال هم درست به‌خوبی پارسال عمل کردیم.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.