An Interesting Life
(اَن اینترِستینگ لایف)
یک زندگی جالب
A man looked through some boxes with his grandson.
(اِ مَن لوکْد ترو سام باکسِز ویذ هیز گْرَندسان)
مردی با نوهاش داشت چند جعبه را میگشت.
They were filled with old photographs and objects that portrayed important events from the grandfather’s life.
(دِی وِر فیلْد ویذ اولد فوتوگرَفس اَند آبجِکتس ذَت پورْترِید ایمپورتَنت ایوِنتس فرام ذِ گْرَندفاذَرز لایف)
جعبهها پر بود از تصاویر و چیزهای قدیمی که رویدادهای مهمی از زندگی پدربزرگ را به تصویر میکشیدند.
He wished to share the circumstances behind each event with his grandson.
(هی ویشْد تو شِیر ذِ سِرکَمستَنسِز بِهایند ایچ ایوِنت ویذ هیز گْرَندسان)
او میخواست شرایط پشت هر کدام از آن اتفاقات را با نوهاش به اشتراک بگذارد.
The grandson, however, thought his grandfather’s stories were boring.
(ذِ گْرَندسان، هاوِوِر، تات هیز گْرَندفاذَرز استوریز وِر بورینگ)
ولی نوه فکر میکرد داستانهای پدربزرگش کسلکننده است.
The grandfather coped with this.
(ذِ گْرَندفاذَر کوپْت ویذ دِیس)
پدربزرگ با این وضع کنار میآمد.
He ignored his grandson’s criticism.
(هی ایگنورْد هیز گْرَندسانز کریتیسیزَم)
انتقاد نوهاش را نادیده گرفت.
He took a photo from the box.
(هی توک اِ فوتو فرام ذِ باکس)
او عکسی از داخل جعبه برداشت.
“That’s the submarine I was on during the war,” he explained.
(“ذاتس ذِ سابمرین آی واز آن دیورینگ ذِ وار،” هِی اِکسپِلِینْد)
توضیح داد: «این همان زیردریاییای است که در طول جنگ سوارش بودم.»
The grandson gazed at it.
(ذِ گْرَندسان گِیزْد اَت ایت)
نوه به آن خیره شد.
The grandfather glanced at the next picture and frowned.
(ذِ گْرَندفاذَر گْلَنْسْد اَت ذِ نِکست پیکچَر اَند فْرانْد)
پدربزرگ نگاهی به عکس دوم انداخت و اخم کرد.
It showed a row of coffins.
(ایت شُود اِ رُو آو کافینز)
عکس ردیفی از تابوت را نشان میداد.
His grandson noticed the grief in his grandfather’s face.
(هِیز گْرَندسان نوتِسْت ذِ گریف این هیز گْرَندفاذَرز فِیس)
نوهاش متوجه غم درون چهرهی پدربزرگش شد.
“What is it?” the boy inquired.
(“وات ایز ایت؟” ذِ بوی اِنکوایِرْد)
پسر پرسید: «این چیست؟»
“This was after a nuclear bomb was dropped,” the grandfather answered.
(“دِیس واز آفتَر اِ نوکلیِر بام واز دْراپْت،” ذِ گْرَندفاذَر آنْسَرْد)
پدربزرگ جواب داد: «این بعد از آن بود که بمب هستهای انداخته شد.»
“It devastated a city.”
(“ایت دِوِستِیتِد اِ سیتی”)
«یک شهر را ویران کرد.»
Next, the grandfather pulled a toy microscope from the box and rotated it in his hand.
(نِکست، ذِ گْرَندفاذَر پولْد اِ توی مایکروسکوپ فرام ذِ باکس اَند روتِیتِد ایت این هیز هَند)
بعد پدربزرگ یک میکروسکوپ اسباببازی از جعبه بیرون کشید و آن را در دستش چرخاند.
“Where did you get that?” the grandson asked.
(“وِر دِید یو گِت ذَت؟” ذِ گْرَندسان اَسکْد)
نوه پرسید: «آن را از کجا گرفتی؟»
“This is a souvenir I bought at the science museum,” the grandfather said.
(“دِیس ایز اِ سووِنیر آی بات اَت ذِ سایَنس میوزیام،” ذِ گْرَندفاذَر سِد)
پدربزرگ گفت: «این یک یادگاری است که از موزه علم خریدم.»
Now the boy was really interested.
(ناو ذِ بوی واز رِیَلی اینترِستِد)
حالا پسرک واقعاً علاقهمند شده بود.
He started to understand that his grandfather was telling him a larger story.
(هی استارْتِد تو اَندِرْاِستَند ذَت هیز گْرَندفاذَر واز تِلینگ هیم اِ لارْجَر استوری)
او شروع کرد به فهمیدن اینکه پدربزرگش دارد داستان بزرگتری برایش تعریف میکند.
It was the story of his grandfather’s life.
(ایت واز ذِ استوری آو هیز گْرَندفاذَرز لایف)
این داستان زندگی پدربزرگش بود.
The grandfather picked up another photo.
(ذِ گْرَندفاذَر پیکْد آپ اَنَذَر فوتو)
پدربزرگ عکس دیگری برداشت.
It showed a young bride and groom.
(ایت شُود اِ یانگ براید اَند گروم)
عکس عروس و داماد جوانی را نشان میداد.
They were very happy.
(دِی وِر وِری هَپی)
آنها خیلی خوشحال بودند.
A certificate was attached to the photo.
(اِ سِرتیفیکِت واز اَتَچْد تو ذِ فوتو)
یک سند به عکس وصل شده بود.
The boy couldn’t read it, but he traced his finger over the paper.
(ذِ بوی کُودنْت رید ایت، بَت هِی تِریسْت هیز فینگَر اووِر ذِ پِیپِر)
پسر نمیتوانست آن را بخواند، ولی انگشتش را روی کاغذ کشید.
“What’s this from, Granddad?” he asked.
(“واتس دِیس فرام، گْرَنددَد؟” هِی اَسکْد)
پرسید: «این مال کجاست پدربزرگ؟»
“That’s my marriage license from the day I married your grandmother,” the grandfather said.
(“ذاتس مای مَرِج لایسِنس فرام ذِ دی آی مَرید یور گْرَندمَذَر،” ذِ گْرَندفاذَر سِد)
پدربزرگ گفت: «این مدرک ازدواج من است از روزی که با مادربزرگت ازدواج کردم.»
“Wow,” said the boy.
(“واو،” سِد ذِ بوی)
پسر گفت: «واو!»
“Granddad, now I know all about your life!”
(“گْرَنددَد، ناو آی نُو آل اَباوت یور لایف!”)
«پدربزرگ، حالا همهچیز را دربارهی زندگیات میدانم!»