Unit 28
Vocabulary
واژگان
Unit 28
بخش ۲۸
Word list
لیست کلمات
—
1. allocate (اَلوکِیت): اختصاص دادن [فعل]
تجزیه: allocate = al (به سمت) + loc (مکان) + ate → به مکانی قرار دادن
کدینگ: «اَلوکِیت» = «الو» + «کیت» → «کیت» (کیت) اختصاص بده!
ریشهیابی: از لاتین allocatus که از allocare (قرار دادن در مکان) از ad- (به سمت) + locare (قرار دادن) از locus (مکان) به معنی «اختصاص دادن» گرفته شده است.
1. To allocate something means to put it aside for a certain purpose or person.
(تو اَلوکِیت سامْثینگ میِنْز تو پوت ایت اسایْد فُر ا سِرْتِن پورْپُس اُر پِرْسِن.)
اختصاص دادن چیزی به معنای کنار گذاشتن آن برای یک هدف خاص یا شخص خاص است.
2. The government allocated $100 million to aid the disaster relief effort.
(دِ گاوِرْنْمِنْت اَلوکِیتِد وان هانْدْرِد میلیِن دالِرْز تو اِید دِ دیزاسْتِر رِلیف اِفِرْت.)
دولت ۱۰۰ میلیون دلار برای کمک به اقدامات امدادرسانی به فاجعه اختصاص داد.
—
2. appetizing (اَپیتایْزینگ): اشتهاآور [صفت]
تجزیه: appetizing = appetite (اشتها) + izing → ایجاد اشتها
کدینگ: «اَپیتایْزینگ» = «اپیتایزینگ» → اشتهاآور!
ریشهیابی: از appetite (اشتها) که از لاتinus appetitus از appetere (درخواست کردن، میل داشتن) از ad- (به سمت) + petere (درخواست کردن) به معنی «اشتهاآور» گرفته شده است.
1. When food is appetizing, it looks and smells very good.
(وِن فود ایز اَپیتایْزینگ، ایت لوکْس اَند اِسْمِلْز وِری گود.)
وقتی غذا اشتهاآور باشد، بسیار خوب و زیبا به نظر میرسد.
2. The appetizing plate of cookies was gone in half an hour.
(دِی اَپیتایْزینگ پِلِیت آو کُوکیز واز گان این هاف اَن آوِر.)
بشقاب اشتهاآور کوکیها در عرض نیم ساعت تمام شد.
—
3. assign (اَسایْن): واگذار کردن، اختصاص دادن [فعل]
تجزیه: assign = as (به سمت) + sign (نشانه) → نشانه گذاشتن برای کسی
کدینگ: «اَسایْن» = «اساین» → واگذار کن!
ریشهیابی: از لاتinus assignare که از ad- (به سمت) + signare (نشانه گذاشتن) از signum (نشانه) به معنی «واگذار کردن، اختصاص دادن» گرفته شده است.
1. When you assign work, you give that work to particular people.
(وِن یو اَسایْن وَرْک، یو گیو دَت وَرْک تو پارْتِکیولِر پیپَل.)
وقتی کاری را assign میکنید، آن کار را به افراد خاصی میدهید.
2. I was assigned the job of making sure everyone had plenty to drink.
(آی واز اَسایْنْد دِ جاب آو مِیکینگ شور اِوریوان هَد پِلِنْتی تو دْرینْک.)
وظیفه من این بود که اطمینان حاصل کنم هر کسی مقدار زیادی نوشیدنی داشته باشد.
—
4. cavity (کَویتی): حفره [اسم]
تجزیه: cavity = cav (گود) + ity → گودی، حفره
کدینگ: «کَویتی» = «کاو» + «یتی» → «یتی» (یتی) سوراخ!
ریشهیابی: از لاتinus cavitas که از cavus (گود، خالی) به معنی «حفره» گرفته شده است.
1. A cavity is a hole or space in something.
(ا کَویتی ایز ا هول اُر اِسْپِیس این سامْثینگ.)
حفره سوراخ یا فضایی در چیزی است.
2. There was a small cavity in the wall of the cave where an animal lived.
(دِیر واز ا اِسمال کَویتی این دِ وال آو دِ کِیو وِر اَن آنیمِل لیوْد.)
حفرهی کوچکی در دیوارهی غار وجود داشت که محل زندگی یک حیوان بود.
—
5. clockwise (کلاکْوایْز): ساعتگرد [قید]
تجزیه: clockwise = clock (ساعت) + wise (جهت) → در جهت ساعت
کدینگ: «کلاکْوایْز» = «کلاک» + «وایز» → «وایز» (جهت) ساعت!
ریشهیابی: از ترکیب clock (ساعت) + -wise (جهت) در انگلیسی به معنی «در جهت حرکت عقربههای ساعت» گرفته شده است.
1. If something moves clockwise, it moves in a circle in the same direction as a clock.
(اِف سامْثینگ مووْز کلاکْوایْز، ایت مووْز این ا سِرْکِل این دِ سِیم دایرِکْشِن اَز ا کلاک.)
اگر چیزی ساعتگرد حرکت کند، در یک دایره و در همان جهت ساعت حرکت میکند.
2. Turn the screw clockwise to tighten it.
(تِرْن دِ اِسْکْرو کلاکْوایْز تو تایتِن ایت.)
پیچ را در جهت عقربههای ساعت بچرخانید تا سفت شود.
—
6. concentric (کانْسِنْتریک): متحدالمرکز [صفت]
تجزیه: concentric = con (با هم) + centr (مرکز) + ic → با هم در مرکز
کدینگ: «کانْسِنْتریک» = «کانسنتریک» → هممرکز!
ریشهیابی: از لاتinus concentricus که از com- (با هم) + centrum (مرکز) به معنی «متحدالمرکز» گرفته شده است.
1. When circles or rings are concentric, they have the same center.
(وِن سِرْکِلْز اُر رینْگز آر کانْسِنْتریک، دِی هَو دِ سِیم سِنْتِر.)
وقتی دایرهها یا حلقهها متحدالمرکز باشند، مرکز آنها یکسان است.
2. The target was a series of concentric circles.
(دِ تارْگِت واز ا سیریز آو کانْسِنْتریک سِرْکِلْز.)
هدف، یک سری حلقههای متحدالمرکز بود.
—
7. courtesy (کِرْتیسی): ادب، نزاکت [اسم]
تجزیه: courtesy = court (دربار) + esy → رفتار درباری، ادب
کدینگ: «کِرْتیسی» = «کرتیسی» → ادب!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان cortesie که از cort (دربار) از لاتinus cohors (حیاط، محوطه) به معنی «ادب، نزاکت» گرفته شده است.
1. Courtesy is the excellence of manners or social conduct.
(کِرْتیسی ایز دِی اِکْسِلِنْس آو مَنِرْز اُر سوشِل کانْدَکْت.)
ادب، اخلاق یا رفتار اجتماعی عالی است.
2. Jenna always behaves with great courtesy when people visit her home.
(جنا اولْوِیز بیْهِیوْز ویت گْرِیت کِرْتیسی وِن پیپَل ویزیت هِر هوم.)
وقتی مردم از خانهی او دیدن میکنند، جنا همیشه باادب رفتار میکند.
—
8. crisp (کْریسْپ): ترد [صفت]
تجزیه: crisp = cr + isp → شبیه «کریسپ» که صدای شکستن دارد
کدینگ: «کْریسْپ» = «کریسپ» → ترد!
ریشهیابی: از لاتinus crispus (مجعد، موجدار) که بعداً به معنی «ترد» تغییر کرد.
1. When food is crisp, it is hard or has a hard surface in a way that is pleasant.
(وِن فود ایز کْریسْپ، ایت ایز هارْد اُر هَز ا هارْد سَرفِس این ا وَی دَت ایز پْلِزَنْت.)
وقتی غذا ترد باشد، بهطور دلپذیری سخت است یا سطح سختی دارد.
2. My favorite snack is a bag of crisp, delicious potato chips.
(مای فِیوْریت اِسْنَک ایز ا بَگ آو کْریسْپ، دِلیشَس پُتِیتو چیپْز.)
میانوعدهی موردعلاقهی من کیسهای از چیپس سیبزمینی ترد و خوشمزه است.
—
9. discord (دیسْکورْد): اختلاف [اسم]
تجزیه: discord = dis (جدا) + cord (قلب) → جدایی قلبها
کدینگ: «دیسْکورْد» = «دیسکورد» → اختلاف!
ریشهیابی: از لاتinus discordia که از discors (جدا از قلب، ناهماهنگ) از dis- (جدا) + cor (قلب) به معنی «اختلاف» گرفته شده است.
1. Discord is disagreement or fighting.
(دیسْکورْد ایز دیسَگریمِنْت اُر فایتینگ.)
اختلاف مخالفت یا جنگ است.
2. There was much discord between the experts on the talk show.
(دِیر واز ماچ دیسْکورْد بِتوین دِی اِکْسْپِرْتْس آن دِ تالک شو.)
اختلاف زیادی بین کارشناسانِ برنامهی گفتوگو وجود داشت.
—
10. generate (جِنِرِیت): تولید کردن، ایجاد کردن [فعل]
تجزیه: generate = gener (تولید) + ate → تولید کردن
کدینگ: «جِنِرِیت» = «جنریت» → ایجاد کن!
ریشهیابی: از لاتinus generatus که از generare (تولید کردن، زاییدن) از genus (نژاد، تولد) به معنی «تولید کردن، ایجاد کردن» گرفته شده است.
1. To generate something means to cause it to develop or begin.
(تو جِنِرِیت سامْثینگ میِنْز تو کاز ایت تو دیوِلَپ اُر بیگین.)
تولید کردن چیزی به معنای ایجاد یا شروع آن است.
2. The mayor promised to generate new jobs and programs to help the poor.
(دِ مِیِر پرامیسْت تو جِنِرِیت نیو جابْز اَند پرُوگْرَمْز تو هِلْپ دِ پور.)
شهردار قول ایجاد شغلها و برنامههای جدید برای کمک به فقرا را داد.
—
11. item (آیْتِم): بخش، تکه، مورد [اسم]
تجزیه: item = i + tem → شبیه «آیتم» که یک جزء است
کدینگ: «آیْتِم» = «آیتم» → یک مورد!
ریشهیابی: از لاتinus item (همچنین، به همان شکل) که بعداً به معنی «یک جزء، مورد» تغییر کرد.
1. An item is a single, separate piece.
(اَن آیْتِم ایز ا سینْگِل، سِپْرِت پیس.)
یک مورد یک قطعهی منفرد و جداگانه است.
2. There were some items of clothing found at the crime scene.
(دِیر وِر سام آیْتِمْز آو کْلُوذینگ فاوند اَت دِ کرایْم سین.)
تکههایی از لباسها در صحنهی جنایت پیدا شده است.
—
12. interchange (اینْتِرْچِینْج): تبادل نظر، مبادله [اسم]
تجزیه: interchange = inter (بین) + change (تغییر) → تغییر بین دو طرف
کدینگ: «اینْتِرْچِینْج» = «اینترچینج» → تبادل!
ریشهیابی: از inter- (بین) + change (تغییر) در انگلیسی به معنی «تبادل نظر، مبادله» گرفته شده است.
1. An interchange of ideas between people is a discussion of each person’s idea.
(اَن اینْتِرْچِینْج آو آیدیز بِتوین پیپَل ایز ا دیسْکَشِن آو ایچ پِرْسِنْز آیدِیا.)
تبادل نظر بین افراد، بحث دربارهی ایدهی هر شخص است.
2. There was an interchange of ideas between the groups.
(دِیر واز اَن اینْتِرْچِینْج آو آیدیز بِتوین دِ گْروپْز.)
بین گروهها ایدههایی مبادله شد.
—
13. multicultural (مالْتیکالْچِرَل): چندفرهنگی [صفت]
تجزیه: multicultural = multi (چند) + cultural (فرهنگی) → چندفرهنگی
کدینگ: «مالْتیکالْچِرَل» = «مالتی کالچرل» → چندفرهنگی!
ریشهیابی: از multi- (چند) + cultural (فرهنگی) از لاتinus cultura (پرورش، فرهنگ) به معنی «چندفرهنگی» گرفته شده است.
1. When something is multicultural, it relates to many different cultures.
(وِن سامْثینگ ایز مالْتیکالْچِرَل، ایت رِلِیتْس تو مِنی دیفْرِنْت کالْچِرْز.)
وقتی چیزی چندفرهنگی است، به فرهنگهای مختلفی مربوط میشود.
2. Everyone was welcomed to attend the multicultural celebration.
(اِوریوان واز وِلکامْد تو اَتَند دِ مالْتیکالْچِرَل سِلِبْرِیشِن.)
از همه برای حضور در این جشن چندفرهنگی استقبال شد.
—
14. omission (اومیشِن): حذف، قلماندازی [اسم]
تجزیه: omission = o (نفی) + miss (فرستادن) + ion → فرستاده نشدن، جا افتادن
کدینگ: «اومیشِن» = «اومیشن» → حذف!
ریشهیابی: از لاتinus omissio که از omittere (جا انداختن، حذف کردن) از ob- (دور) + mittere (فرستادن) به معنی «حذف، قلماندازی» گرفته شده است.
1. An omission is something that has been left out or not done.
(اَن اومیشِن ایز سامْثینگ دَت هَز بِین لِفْت آوت اُر نات دَن.)
حذف چیزی است که کنار گذاشته شده یا انجام نشده است.
2. Mike was upset because of the omission of his name during the ceremony.
(مایْک واز اَپْسِت بیکاز آو دِی اومیشِن آو هیز نِیم دیورینگ دِ سِرِمَنی.)
مایک به دلیل حذف نام خود در این مراسم ناراحت شد.
—
15. oversee (اووِرْسی): نظارت کردن [فعل]
تجزیه: oversee = over (روی) + see (دیدن) → از بالا دیدن، نظارت کردن
کدینگ: «اووِرْسی» = «اوورسی» → نظارت کن!
ریشهیابی: از over- (روی) + see (دیدن) در انگلیسی به معنی «نظارت کردن» گرفته شده است.
1. To oversee something means to make sure that it is being done properly.
(تو اووِرْسی سامْثینگ میِنْز تو مِیک شور دَت ایت ایز بیینگ دَن پراپِرلی.)
نظارت کردن بر کاری به معنای اطمینان از انجام صحیح آن است.
2. His job was to oversee the progress of the construction project.
(هیز جاب واز تو اووِرْسی دِ پراگْرِس آو دِ کَنْسْتْرَکْشِن پراجِکْت.)
کار او نظارت بر پیشرفت پروژهی ساختوساز بود.
—
16. pierce (پیرْس): سوراخ کردن [فعل]
تجزیه: pierce = pier + ce → شبیه «پیرس» که فرو کردن است
کدینگ: «پیرْس» = «پیرس» → سوراخ کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان percer که از لاتinus pertusus (سوراخ شده) از per- (از میان) + tere (ساییدن) به معنی «سوراخ کردن» گرفته شده است.
1. To pierce something means to make a hole in it using a sharp object.
(تو پیرْس سامْثینگ میِنْز تو مِیک ا هول این ایت یوزینگ ا شارْپ ابْجِکْت.)
سوراخ کردن چیزی به معنای ایجاد سوراخ در آن با استفاده از جسم تیز است.
2. The arrow pierced the target in the very center.
(دِی اَرو پیرْسْت دِ تارْگِت این دِ وِری سِنْتِر.)
پیکان، مرکز هدف را سوراخ کرد.
—
17. select (سِلِکْت): برگزیدن، انتخاب کردن [فعل]
تجزیه: select = se (جدا) + lect (جمع کردن) → جدا جمع کردن، برگزیدن
کدینگ: «سِلِکْت» = «سلکت» → انتخاب کن!
ریشهیابی: از لاتinus selectus که از seligere (جدا جمع کردن، انتخاب کردن) از se- (جدا) + legere (جمع کردن، خواندن) به معنی «برگزیدن، انتخاب کردن» گرفته شده است.
1. When you select something, you carefully choose it.
(وِن یو سِلِکْت سامْثینگ، یو کِرْفولی چوز ایت.)
وقتی چیزی را برمیگزینید، با دقت آن را انتخاب میکنید.
2. They had to select textbooks for each class.
(دِی هَد تو سِلِکْت تِکْسْتْبوکْز فُر ایچ کْلاس.)
آنها مجبور بودند کتابهای درسی را برای هر کلاس انتخاب کنند.
—
18. structure (اِسْتْرَکْچِر): ساختار [اسم]
تجزیه: structure = struct (ساختن) + ure → ساختمان، ساختار
کدینگ: «اِسْتْرَکْچِر» = «استراکچر» → ساختار!
ریشهیابی: از لاتinus structura که از struere (ساختن، چیدن) به معنی «ساختار» گرفته شده است.
1. The structure involves the shape and organization of the parts of a building or group.
(دِ اِسْتْرَکْچِر اینْوالْوْز دِ شِیپ اَند ارگَنایْزِیشِن آو دِ پارْتْز آو ا بیلدینگ اُر گْروپ.)
ساختار شامل شکل و سازماندهی قسمتهای یک ساختمان یا گروه است.
2. There are big differences in family structure in different cultures.
(دِیر آر بیگ دیفْرِنْسِز این فامِلی اِسْتْرَکْچِر این دیفْرِنْت کالْچِرْز.)
در فرهنگهای مختلف تفاوتهای زیادی در ساختار خانواده وجود دارد.
—
19. visual (ویژوال): بصری [صفت]
تجزیه: visual = vis (دیدن) + ual → مربوط به دیدن
کدینگ: «ویژوال» = «ویژوال» → مربوط به چشم!
ریشهیابی: از لاتinus visualis که از visus (دیدن) از videre (دیدن) به معنی «بصری» گرفته شده است.
1. Visual relates to sight.
(ویژوال رِلِیتْس تو سایت.)
بصری مربوط به دیدن میشود.
2. The visual displays were very attractive.
(دِ ویژوال دیسْپِلِیز وِر وِری اَتْرَکْتیو.)
نمایشگرهای بصری بسیار جذاب بودند.
—
20. wavy (وِیوی): موجدار [صفت]
تجزیه: wavy = wave (موج) + y → دارای موج
کدینگ: «وِیوی» = «ویوی» → موجدار!
ریشهیابی: از wave (موج) که از انگلیسی باستان wafian (تاب خوردن) به معنی «موجدار» گرفته شده است.
1. When something is wavy, it is not straight but has a series of curves.
(وِن سامْثینگ ایز وِیوی، ایت ایز نات اِسْتْرِیت بَت هَز ا سیریز آو کِرْوْز.)
وقتی چیزی موجدار باشد، مستقیم نیست و یک سری منحنی دارد.
2. The child drew wavy lines all over the piece of paper.
(دِ چایْلد دْرو وِیوی لاینْز آل اووِر دِ پیس آو پِیپِر.)
کودک خطوط مواج را سرتاسر کاغذ کشید.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.