Unit 22
Vocabulary
واژگان
Unit 22
بخش ۲۲
Word list
لیست کلمات
—
1. charity (چَرِیتی): خیریه، نیکوکاری [اسم]
تجزیه: charity = car (دوست داشتن) + ity → دوستداشتن دیگران
کدینگ: «چَرِیتی» = «چریتی» → خیریه!
ریشهیابی: از لاتین caritas (دوست داشتن، مهربانی) که از carus (گرانبها، محبوب) گرفته شده است.
1. Charity is an act of giving help, usually money, to those who need it.
(چَرِیتی ایز اَن اَکت آو گیوینگ هِلْپ، یوْژولی مانی، تو دُوز هو نید ایت.)
خیریه عمل کمک کردن، معمولاً پول دادن به کسانی است که به آن نیاز دارند.
2. Thanks to his friend’s charity, he had enough money to pay the rent.
(ثَنْکْس تو هیز فْرِنْدْز چَرِیتی، هی هَد اِناف مانی تو پِی دِ رِنْت.)
به لطف کمک دوستش، او پول کافی برای پرداخت اجارهی خانه داشت.
—
2. commerce (کامِرْس): تجارت، بازرگانی [اسم]
تجزیه: commerce = com (با هم) + merce (کالا) → دادوستد کالا با هم
کدینگ: «کامِرْس» = «کامرس» → تجارت!
ریشهیابی: از لاتین commercium که از com- (با هم) + merx (کالا) گرفته شده است.
1. Commerce is the activity of buying and selling things.
(کامِرْس ایز دِی اَکْتیویتی آو بایینگ اَند سِلینگ تینگز.)
تجارت فعالیت خرید و فروش کالاهاست.
2. The new shopping mall increased the commerce in that section of town.
(دِ نیو شاپینگ مال اینْکْریسْت دِ کامِرْس این دَت سِکْشِن آو تاون.)
مرکز خرید جدید باعث رونق تجارت در آن بخش از شهر شد.
—
3. condemn (کَنْدِم): محکوم کردن [فعل]
تجزیه: condemn = con (همراه) + demn (آسیب) → همراه با آسیب رساندن
کدینگ: «کَنْدِم» = «کندم» → محکوم کن!
ریشهیابی: از لاتین condemnare که از com- (همراه) + damnare (آسیب رساندن، محکوم کردن) گرفته شده است.
1. To condemn someone means to give them a specific punishment.
(تو کَنْدِم سامْوان میِنْز تو گیو دِم ا اِسْپِسیفِیک پانیشْمِنت.)
محکوم کردن کسی یعنی مجازات خاصی برای او تعیین کردن.
2. The judge condemned the criminal to five years in prison.
(دِ جادْج کَنْدِمْد دِ کْریمِنَل تو فایْو ییرْز این پْریزِن.)
قاضی جنایتکار را به پنج سال زندان محکوم کرد.
—
4. cozy (کوزی): دنج، راحت [صفت]
تجزیه: cozy = از ریشهای به معنی «راحت، گرم»
کدینگ: «کوزی» = «کوزی» → دنج!
ریشهیابی: از اسکاندیناوی باستان koslig (راحت، گرم) که با آلمانی kuschelig (دنج، نرم) مرتبط است.
1. If something is cozy, then it is comfortable, warm, and relaxing.
(اِف سامْثینگ ایز کوزی، دِن ایت ایز کامْفِرْتِبِل، وارْم، اَند ریلَکْسینگ.)
اگر چیزی دنج باشد، راحت، گرم و آرامشبخش است.
2. The thick blanket made the bed very cozy.
(دِ ثیک بْلَنْکِت مِید دِ بِد وِری کوزی.)
پتوی ضخیم تختخواب را بسیار دنج کرده بود.
—
5. deplete (دیپْلِیت): خالی کردن، تمام کردن [فعل]
تجزیه: deplete = de (پایین) + plete (پر کردن) → خالی کردن از پر بودن
کدینگ: «دیپْلِیت» = «دیپلیت» → خالی کن!
ریشهیابی: از لاتین depletus که از de- (پایین) + plere (پر کردن) به معنی «برعکس پر کردن، خالی کردن» گرفته شده است.
1. To deplete an amount of something means to use all of it up.
(تو دیپْلِیت اَن اَماونْت آو سامْثینگ میِنْز تو یوز ال آو ایت آپ.)
خالی کردن مقداری از چیزی یعنی تمام کردن آن.
2. All the driving he was doing was depleting his car’s fuel supply.
(ال دِ دْرایوینگ هی واز دوئینگ واز دیپْلِیتینگ هیز کارْز فیوِل سَپْلای.)
تمام رانندگیهایی که میکرد، سوخت ماشینش را تمام میکرد.
—
6. economy (ایکانَمی): اقتصاد [اسم]
تجزیه: economy = eco (خانه) + nomy (قانون) → قانون مدیریت خانه
کدینگ: «ایکانَمی» = «اکانومی» → اقتصاد!
ریشهیابی: از یونانی oikonomia که از oikos (خانه) + nomos (قانون) به معنی «مدیریت خانه» گرفته شده است.
1. An economy is the money and businesses of a country or region.
(اَن ایکانَمی ایز دِ مانی اَند بیزْنِسِز آو ا کانْتری اُر ریجِن.)
اقتصاد شامل پول و کسبوکارهای یک کشور یا منطقه است.
2. The factory was good for the economy because it brought jobs to the area.
(دِ فَکْتِری واز گود فُر دِی ایکانَمی بیکاز ایت بْرات جابْز تو دِی اِریا.)
کارخانه برای اقتصاد مفید بود چون برای منطقه اشتغالزایی کرد.
—
7. empire (امپایِر): امپراتوری [اسم]
تجزیه: empire = emper (فرمانروایی) + e → قلمرو فرمانروا
کدینگ: «امپایِر» = «امپایر» → امپراتوری!
ریشهیابی: از لاتین imperium (فرمانروایی، قدرت) که از imperare (فرمان دادن) گرفته شده است.
1. An empire is a large group of countries ruled by an emperor or empress.
(اَن امپایِر ایز ا لارْج گْروپ آو کانْتریز رولْد بای اَن امْپِرِر اُر امْپْرِس.)
امپراتوری گروه بزرگی از کشورهاست که توسط یک امپراتور یا ملکه اداره میشود.
2. The emperor built roads to make travel easier throughout the empire.
(دِ امْپِرِر بیلْت رُودْز تو مِیک تْراوِل ایزیِر ثْراوت دِی امپایِر.)
امپراتور برای سهولت سفر در سراسر امپراتوری جادههایی ساخت.
—
8. goods (گودْز): کالاها، اجناس [اسم]
تجزیه: goods = good (خوب) + s → چیزهای خوب (کالا)
کدینگ: «گودْز» = «گودز» → کالا!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان god (خوب) که به معنی «چیزهای باارزش» گرفته شده است.
1. Goods are anything that can be bought or sold.
(گودْز آر اِنیثینگ دَت کَن بیه بات اُر سُولْد.)
کالا هر چیزی است که بتوان خرید یا فروخت.
2. Shoes, hats, dresses, and purses were the goods she wanted to buy.
(شوز، هَتْس، دْرِسِز، اَند پِرْسِز وِر دِ گودْز شی وانتِد تو بای.)
کفش، کلاه، لباس و کیفها کالاهایی بودند که او میخواست بخرد.
—
9. heed (هید): توجه کردن، گوش دادن به [فعل]
تجزیه: heed = از ریشهای به معنی «مراقبت، توجه»
کدینگ: «هید» = «هید» → توجه کن!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان hedan (مراقبت کردن، توجه کردن) که با آلمانی hüten (مواظبت کردن) مرتبط است.
1. To heed something means to obey or follow it.
(تو هید سامْثینگ میِنْز تو اُبِی اُر فالو ایت.)
توجه به چیزی یعنی از آن اطاعت یا پیروی کردن.
2. You should heed the advice on the sign and not drive so fast.
(یو شُود هید دِی اَدْوایْس آن دِ ساین اَند نات دْرایْو سو فَسْت.)
باید به توصیههای روی تابلو توجه کنی و اینقدر سریع رانندگی نکنی.
—
10. hitchhike (هیچهایک): با ماشینهای گذری سفر کردن [فعل]
تجزیه: hitchhike = hitch (اتصال) + hike (پیادهروی) → اتصال به ماشین برای سفر
کدینگ: «هیچهایک» = «هیچهایک» → سواری بگیر!
ریشهیابی: از ترکیب hitch (اتصال، قلاب کردن) + hike (پیادهروی طولانی) در انگلیسی به معنی «سفر با گرفتن سواری از ماشینهای گذری» گرفته شده است.
1. To hitchhike means to travel by asking for rides from passing vehicles.
(تو هیچهایک میِنْز تو تْراوِل بای اَسکینگ فُر رایْدْز فرام پاسینگ ویهیکِلْز.)
سواری گرفتن یعنی با درخواست سواری از ماشینهای عبوری سفر کردن.
2. She didn’t have a car, so she hitchhiked several miles to her brother’s home.
(شی دِیدْنْت هَو ا کار، سو شی هیچهایکْد سِوِرِل مایْلْز تو هِر بْرَذِرْز هوم.)
او ماشین نداشت، بههمین دلیل چندین مایل تا خانهی برادرش را با ماشینهای گذری رفت.
—
11. mock (ماک): مسخره کردن، تمسخر کردن [فعل]
تجزیه: mock = از ریشهای به معنی «فریب دادن، تقلید کردن»
کدینگ: «ماک» = «ماک» → مسخره کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان mocquer (مسخره کردن، فریب دادن) که ریشهاش نامشخص است.
1. To mock someone means to tease them in a cruel way.
(تو ماک سامْوان میِنْز تو تیز دِم این ا کْروئِل وِی.)
مسخره کردن کسی یعنی بهطور بیرحمانهای او را دستانداختن.
2. The girls mocked Nancy because she was a new student.
(دِ گِرْلْز ماکْد نَنسی بیکاز شی واز ا نیو اِسْتیودِنْت.)
دخترها نانسی را بهخاطر اینکه دانشآموز جدیدی بود، مسخره کردند.
—
12. neutral (نیوْتْرَل): بیطرف، خنثی [صفت]
تجزیه: neutral = neutr (نه یکی و نه دیگری) + al → نه این نه آن
کدینگ: «نیوْتْرَل» = «نیوترل» → بیطرف!
ریشهیابی: از لاتین neutralis که از neuter (نه یکی و نه دیگری) از ne- (نه) + uter (کدام یک) گرفته شده است.
1. If someone is neutral, then they do not help either of the two fighting sides.
(اِف سامْوان ایز نیوْتْرَل، دِن دِی دو نات هِلْپ ایذِر آو دِ تو فایتینگ سایْدْز.)
اگر کسی بیطرف باشد، به هیچیک از دو طرف درگیر کمک نمیکند.
2. The girl’s friend remained neutral while the couple was arguing.
(دِ گِرْلْز فْرِنْد رِمِینْد نیوْتْرَل وایل دِ کاپِل واز آرْگیوینگ.)
دوست دختر در حالی که آن زوج دعوا میکردند، بیطرف ماند.
—
13. persecute (پِرْسِکیوت): آزار دادن، شکنجه کردن [فعل]
تجزیه: persecute = per (از طریق) + secute (دنبال کردن) → دنبال کردن برای آزار
کدینگ: «پِرْسِکیوت» = «پرسیکوت» → آزار بده!
ریشهیابی: از لاتین persequi که از per- (از طریق) + sequi (دنبال کردن) به معنی «دنبال کردن برای آزار دادن» گرفته شده است.
1. To persecute means to treat someone badly.
(تو پِرْسِکیوت میِنْز تو تْریت سامْوان بَدْلی.)
آزار دادن یعنی با کسی بدرفتاری کردن.
2. Dan felt persecuted, because he was smaller than the other boys at school.
(دَن فِلْت پِرْسِکیوتِد، بیکاز هی واز اِسْمالِر دَن دِی اَذِر بویْز اَت اسکول.)
دن احساس میکرد مورد آزار قرار میگیرد، چون از بقیهی پسرهای مدرسه کوچکتر بود.
—
14. pity (پیتی): ترحم، دلسوزی [اسم]
تجزیه: pity = از ریشهای به معنی «مهربانی، دلسوزی»
کدینگ: «پیتی» = «پیتی» → ترحم!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان pite که از لاتین pietas (مهربانی، دلسوزی) گرفته شده است.
1. Pity is the feeling of sadness and kindness for those who are suffering.
(پیتی ایز دِ فیلینگ آو سَدْنِس اَند کایْنْدْنِس فُر دُوز هو آر سافِرینگ.)
ترحم احساس غم و مهربانی برای کسانی است که رنج میبرند.
2. Because she had pity for the lost boy, she helped him find his parents.
(بیکاز شی هاد پیتی فُر دِ لاسْت بوی، شی هِلْپْد هیم فایْند هیز پِرِنْتْس.)
چون دلش برای پسر گمشده سوخت، به او کمک کرد والدینش را پیدا کند.
—
15. reduce (ریدیوس): کاهش دادن، کم کردن [فعل]
تجزیه: reduce = re (دوباره) + duce (رساندن) → به عقب بردن
کدینگ: «ریدیوس» = «ریدیوس» → کاهش بده!
ریشهیابی: از لاتین reducere که از re- (به عقب) + ducere (رساندن) به معنی «به عقب بردن، کم کردن» گرفته شده است.
1. To reduce something means to make it smaller in size or fewer in number.
(تو ریدیوس سامْثینگ میِنْز تو مِیک ایت اِسْمالِر این سایْز اُر فیوِر این نَمْبِر.)
کاهش دادن چیزی یعنی کوچکتر کردن اندازه یا کم کردن تعداد آن.
2. When the store reduced its prices, people wanted to shop there.
(وِن دِ اِسْتور ریدیوسْت ایتْس پْرایْسِز، پیپَل وانتِد تو شاپ دِر.)
وقتی فروشگاه قیمتها را کاهش داد، مردم میخواستند آنجا خرید کنند.
—
16. scribe (اِسْکرایْب): کاتب، نویسنده [اسم]
تجزیه: scribe = scrib (نوشتن) + e → کسی که مینویسد
کدینگ: «اِسْکرایْب» = «اسکرایب» → کاتب!
ریشهیابی: از لاتین scriba که از scribere (نوشتن) گرفته شده است.
1. A scribe was a person whose job was to copy written works.
(ا اِسْکرایْب واز ا پِرْسِن هوز جاب واز تو کاپی ریتِن وَرْکْس.)
کاتب شخصی بود که کارش کپیبرداری از آثار مکتوب بود.
2. In ancient Egypt, scribes recorded important events.
(این اِنْشِنْت ایجیپْت، اِسْکرایْبْز رِکورْدِد ایمْپورْتَنْت ایوِنْتْس.)
در مصر باستان، کاتبان وقایع مهم را ثبت میکردند.
—
17. temper (تِمْپِر): خلقوخو، بدخلقی [اسم]
تجزیه: temper = از ریشهای به معنی «آمیختن، ترکیب کردن» (حالت ترکیبی روحیات)
کدینگ: «تِمْپِر» = «تمپر» → بدخلقی!
ریشهیابی: از لاتین temperare (آمیختن، ترکیب کردن) که به معنی «حالت روحی ترکیبشده» گرفته شده است.
1. A temper is someone’s mood or a chance that they might get angry.
(ا تِمْپِر ایز سامْوانْز مود اُر ا چانْس دَت دِی مایت گِت اَنگْری.)
خلقوخو حال و هوای کسی است یا احتمالی که ممکن است عصبانی شود.
2. She has a temper, even the slightest mistakes make her angry.
(شی هَز ا تِمْپِر، ایوِن دِ سْلایْتِسْت میسْتِیکْس مِیک هِر اَنگْری.)
او بدخلق است، حتی کوچکترین اشتباهات هم او را عصبانی میکند.
—
18. throne (ثْرون): تخت پادشاهی [اسم]
تجزیه: throne = از ریشهای به معنی «صندلی، جایگاه»
کدینگ: «ثْرون» = «ثرون» → تخت!
ریشهیابی: از یونانی thronos (صندلی بلند، تخت) که از طریق لاتین thronus به انگلیسی آمده است.
1. A throne is the special chair in which a ruler sits.
(ا ثْرون ایز دِ اِسْپِشِل چِر این ویچ ا رولِر سیتْس.)
تخت، صندلی مخصوصی است که حاکم روی آن مینشیند.
2. Nobody except the king and queen sat in the thrones in the great hall.
(نوبادی اِکْسِپْت دِ کینگ اَند کْوین سَت این دِ ثْرونْز این دِ گْرِیت هال.)
هیچکس به جز پادشاه و ملکه روی تختهای تالار بزرگ ننشست.
—
19. unity (یونیتی): وحدت، اتحاد [اسم]
تجزیه: unity = uni (یک) + ty → یکی شدن
کدینگ: «یونیتی» = «یونیتی» → وحدت!
ریشهیابی: از لاتین unitas که از unus (یک) به معنی «یکی بودن، اتحاد» گرفته شده است.
1. Unity is the state of people working together for a certain purpose.
(یونیتی ایز دِ اِسْتِیت آو پیپَل وَرْکینگ توگِدِر فُر ا سِرْتِن پُرْپُس.)
وحدت حالتی است که افراد برای هدفی خاص با هم کار میکنند.
2. The project was finished early thanks to the unity of the workers.
(دِ پراجِکْت واز فینیشْت اِرْلی ثَنْکْس تو دِ یونیتی آو دِ وَرْکِرْز.)
پروژه به لطف اتحاد کارگران زودتر به پایان رسید.
—
20. victor (ویکْتِر): پیروز، برنده [اسم]
تجزیه: victor = vict (غلبه کردن) + or (کننده) → کسی که غلبه میکند
کدینگ: «ویکْتِر» = «ویکتور» → پیروز!
ریشهیابی: از لاتین victor که از vincere (غلبه کردن، پیروز شدن) گرفته شده است.
1. A victor is a group or person that wins in a contest.
(ا ویکْتِر ایز ا گْروپ اُر پِرْسِن دَت وینْز این ا کانْتِسْت.)
پیروز، گروه یا شخصی است که در مسابقه برنده میشود.
2. At the end of the game, the blue team were the victors.
(اَت دِی اِنْد آو دِ گِیم، دِ بْلو تیم وِر دِ ویکْتِرْز.)
در پایان بازی، تیم آبی پیروز میدان بود.
—
تموم شد. اگر باز هم لغت دارید بفرستید.