• ۴۰۰۰ واژه- کتاب ششم- فصل ۷-زندگی در مزرعه

    Life on the Farm
    (لایف آن ذِ فارم)
    زندگی در مزرعه

    Bill was an excellent capitalist.
    (بیل واز اَن اِکسِلَنت کَپیتَلِست)
    بیل یک سرمایه‌دار عالی بود.

    He financed a large aviation enterprise that made a lot of money.
    (هی فاینَنْسْد اِ لارج ایویِیشِن اِنترپرایز ذَت مِید اِ لات آو مَنی)
    او یک شرکت بزرگ هوانوردی را تأمین مالی کرد که پول زیادی به دست آورد.

    He knew how to maximize monetary gains in every business deal he made.
    (هی نو ها تو مَکسیمایز مَانِتری گِینز این اِوری بیزِنَس دیل هِی مِید)
    او می‌دانست چگونه در هر معاملهٔ تجاری که انجام می‌داد، سود پولی را به حداکثر برساند.

    Bill had one big problem, though.
    (بیل هَد وان بیگ پرابْلَم، تو)
    هرچند بیل یک مشکل بزرگ داشت.

    He was unhappy all the time.
    (هی واز آنَهَپی آل ذِ تایم)
    او همیشه ناراحت بود.

    Bill knew that he had to do something about it or he would be depressed for the rest of his life.
    (بیل نیو ذَت هِی هَد تو دو سامثینگ اَباوت ایت اُر هِی وود بی دیپْرِسْت فُر ذِ رِست آو هیز لایف)
    بیل می‌دانست که باید برای آن کاری بکند، وگرنه تا آخر عمر افسرده می‌ماند.

    One day, Bill was in his office when he heard a knock at the door.
    (وان دی، بیل واز این هیز آفِس وِن هِی هِرد اِ ناک اَت ذِ دُر)
    یک روز بیل در دفترش بود که صدای ضربه به در را شنید.

    “Come in!” Bill said loudly.
    («کام این!» بیل سِد لاوْدلی)
    بیل با صدای بلند گفت: «بفرمایید تو!»

    His accountant, Jane, walked in.
    (هیز اَکاونتِنت، جِین، واکْد این)
    حسابدارش، جِین، وارد شد.

    Jane said, “Sir, I haven’t seen you smile in a year.
    (جِین سِد، «سِر، آی هَوِنت سین یو اسمایل این اِ ییر)
    جین گفت: «آقا، یک سال است شما را در حال لبخند زدن ندیده‌ام.

    What are you so sad about?
    (وات آر یو سو سَد اَباوت؟)
    از چه چیزی اینقدر ناراحتید؟

    Your company is doing very well.”
    (یور کامپَنی ایز دوئینگ وِری وِل)
    شرکت شما خیلی خوب کار می‌کند.»

    Bill told her, “I’m indifferent about my company’s success.
    (بیل تولْد هِر، «آیام ایندیفرَنت اَباوت مای کامپَنیز سَکسِس)
    بیل به او گفت: «به موفقیت شرکتم بی‌تفاوت هستم.

    I have contempt toward my job.
    (آی هَو کَنتِمت تووْرد مای جاب)
    نسبت به شغلم احساس تحقیر دارم.

    I just want to do something I enjoy.
    (آی جاست وانت تو دو سامثینگ آی اِنجوی)
    فقط می‌خواهم کاری کنم که از آن لذت ببرم.

    I’ve always loved growing plants as a hobby.
    (آیو اُلویز لاوْد گروئینگ پلَنتس اَز اِ هابی)
    همیشه پرورش گیاهان را به عنوان سرگرمی دوست داشته‌ام.

    I’m going to quit my job and become a farmer!”
    (آیام گوئینگ تو کویت مای جاب اَند بیکام اِ فارمِر!)
    می‌خواهم کارم را رها کنم و کشاورز شوم!»

    “You’re crazy!” Jane said.
    («یور کْرِیزی!» جِین سِد)
    جین گفت: «دیوانه شده‌اید!»

    “I don’t think so,” Bill replied.
    («آی دونْت تینک سو،» بیل ریپلایْد)
    بیل پاسخ داد: «فکر نمی‌کنم.

    I want the simplicity of a life on a farm.
    (آی وانت ذِ سیمپلیسِتی آو اِ لایف آن اِ فارم)
    سادگی زندگی در مزرعه را می‌خواهم.

    I’m tired of all this stress.
    (آیام تایِرْد آو آل دِیس اِسترِس)
    از این همه استرس خسته شده‌ام.

    Farming will make me happy.”
    (فارمینگ ویل مِیک می هَپی)
    کشاورزی مرا خوشحال خواهد کرد.»

    The very next day, Bill carried out the preliminary task of buying land and tools.
    (ذِ وِری نِکست دی، بیل کَرید اوت ذِ پرلیمینَری تَسک آو بایینگ لَند اَند تولز)
    درست روز بعد، بیل کار مقدماتی خرید زمین و ابزار را انجام داد.

    Then he got to work.
    (دِن هِی گات تو وُرک)
    سپس دست به کار شد.

    He sowed many types of seeds.
    (هی سود مِنی تایپس آو سیدز)
    او انواع بسیاری از دانه‌ها را کاشت.

    He planted tomatoes, cabbage, carrots, and onions.
    (هی پلَنتِد تِمِیتوز، کَبِج، کَرَتَس، اَند آنیَنز)
    او گوجه‌فرنگی، کلم، هویج و پیاز کاشت.

    “The upcoming summer is going to be very dry,” thought Bill.
    («ذی آپکامینگ سامِر ایز گوئینگ تو بی وِری دْرای،» تات بیل)
    بیل فکر کرد: «تابستان پیش‌رو بسیار خشک خواهد بود.»

    “I need to irrigate my crops as a precaution in case it doesn’t rain enough!”
    («آی نید تو ایریگِیت مای کراپس اَز اِ پریکاشِن این کِیس ایت دازَنْت رِین اینَف!)
    «برای احتیاط در صورت نباریدن باران کافی، باید محصولاتم را آبیاری کنم!»

    He took his spade and dug a ditch down the middle of his farm.
    (هی توک هیز اِسپِید اَند دَگ اِ دیچ داون ذِ میدِل آو هیز فارم)
    او بیل خود را برداشت و در وسط مزرعه‌اش جوی کند.

    “Water from the stream will flow down the ditch and saturate the soil around every plant,” Bill thought.
    («واتِر فرام ذِ استریم ویل فلو داون ذِ دیچ اَند سَچورِیت ذِ سویل اِرآوند اِوری پلَنت،» بیل تات)
    بیل فکر کرد: «آب نهر از جوی پایین می‌آید و خاک اطراف هر گیاه را خیس می‌کند.»

    Bill dedicated himself to farming.
    (بیل دِدِیکِیتِد هیمسِلف تو فارمینگ)
    بیل خود را وقف کشاورزی کرد.

    After a year, his farm was producing very good crops.
    (آفتَر اِ ییر، هیز فارم واز پرودوسینگ وِری گود کراپس)
    بعد از یک سال، مزرعه‌اش محصولات بسیار خوبی تولید می‌کرد.

    Most importantly, Bill was happy.
    (مُوست ایمپورتَنتلی، بیل واز هَپی)
    از همه مهم‌تر، بیل خوشحال بود.

    He finally had the life he always wanted.
    (هی فاینَلی هَد ذِ لایف هِی اُلویز وانتِد)
    او سرانجام زندگی‌ای را که همیشه می‌خواست، به دست آورد.