Unit 19
Vocabulary
واژگان
Unit 19
بخش ۱۹
Word list
لیست کلمات
—
1. afflicted (اَفلیکْتِد): رنجکشیده، مبتلا [صفت]
تجزیه: afflicted = af (به) + flict (زدن) + ed → زده شده → رنجکشیده
کدینگ: «اَفلیکْتِد» = «آفلیکتِد» → مبتلا!
ریشهیابی: از لاتین afflictus که از afligere (به زمین زدن، آزار دادن) از ad- (به) + fligere (زدن) گرفته شده است.
1. Afflicted means to suffer physically or mentally.
(اَفلیکْتِد میِنْز تو سافِر فیزیکِلی اُر مِنتِلی.)
مبتلا یعنی رنج بردن از نظر جسمی یا روحی.
2. He was afflicted by pain in his right arm.
(هی واز اَفلیکْتِد بای پِین این هیز رایت آرْم.)
او از درد در بازوی راستش رنج میبرد.
—
2. aisle (آیْل): راهرو [اسم]
تجزیه: aisle = از ریشهای به معنی «بال، کناره»
کدینگ: «آیْل» = «آیل» → راهرو!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان ele (بال) که از لاتین ala (بال) گرفته شده و به معنی «راهروی کناری» آمده است.
1. An aisle is a space between two things that people use to walk.
(اَن آیْل ایز ا اِسْپِیس بِتوین تو تینگز دَت پیپَل یوز تو واک.)
راهرو فضایی بین دو چیز است که مردم برای راه رفتن از آن استفاده میکنند.
2. They were told to clear the aisle because the plane was about to land.
(دِی وِر تولْد تو کْلیر دِی آیْل بیکاز دِ پِلِین واز اَباوت تو لَند.)
به آنها گفته شد راهرو را خالی کنند چون هواپیما در آستانهی فرود بود.
—
3. atmosphere (اَتْماسْفیر): جو، اتمسفر [اسم]
تجزیه: atmosphere = atmo (بخار، هوا) + sphere (کره) → کرهی هوا
کدینگ: «اَتْماسْفیر» = «اتمسفیر» → جو!
ریشهیابی: از یونانی atmos (بخار، هوا) + sphaira (کره) به معنی «کرهی هوایی اطراف زمین» گرفته شده است.
1. The atmosphere is the air around the Earth where weather conditions form.
(دِ اَتْماسْفیر ایز دِی اِر اَراوند دِ اِرْث وِر وِدِر کَنْدیشِنْز فُرْم.)
جو، هوای اطراف زمین است که شرایط آبوهوایی در آن شکل میگیرد.
2. Scientists worry that harmful substances are hurting the atmosphere.
(سایِنْتِسْتْس ووری دَت هارْمْفُل سابْسْتِنْسِز آر هُرْتینگ دِی اَتْماسْفیر.)
دانشمندان نگرانند که مواد مضر به جو آسیب میرسانند.
—
4. author (اوثِر): نویسنده [اسم]
تجزیه: author = au (افزایش) + thor (سازنده) → پدیدآورنده
کدینگ: «اوثِر» = «اثر» → نویسنده!
ریشهیابی: از لاتین auctor (پدیدآورنده، نویسنده) که از augere (افزایش دادن، پدید آوردن) گرفته شده است.
1. An author is a person who wrote a certain piece of writing.
(اَن اوثِر ایز ا پِرْسِن هو رُوت ا سِرْتِن پیس آو رایتینگ.)
نویسنده شخصی است که نوشتهی خاصی را نوشته است.
2. The author was hard at work on his next novel.
(دِ اوثِر واز هارْد اَت وَرْک آن هیز نِکْسْت ناوِل.)
نویسنده روی رمان بعدیاش سخت کار میکرد.
—
5. breakdown (بْرِیکْداون): خرابی، از کار افتادگی [اسم]
تجزیه: breakdown = break (شکستن) + down (پایین) → شکستن و پایین رفتن → از کار افتادن
کدینگ: «بْرِیکْداون» = «بریکداون» → خرابی!
ریشهیابی: از ترکیب break (شکستن) + down (پایین) در انگلیسی به معنی «از کار افتادن، خراب شدن» گرفته شده است.
1. A breakdown is a failure to work correctly.
(ا بْرِیکْداون ایز ا فِیلْیِر تو وَرْک کِرِکْتْلی.)
خرابی یعنی ناتوانی در درست کار کردن.
2. Her car had a breakdown, and she wasn’t sure how to fix it.
(هِر کار هَد ا بْرِیکْداون، اَند شی وازِنْت شُر هاون تو فیکْس ایت.)
ماشینش خراب شد و مطمئن نبود چطور آن را تعمیر کند.
—
6. cargo (کارْگو): محموله [اسم]
تجزیه: cargo = car (بار) + go (رفتن) → باری که میرود
کدینگ: «کارْگو» = «کارگو» → محموله!
ریشهیابی: از اسپانیایی cargo که از cargar (بار کردن) از لاتین carricare (بار گذاشتن روی ارابه) گرفته شده است.
1. Cargo is the items carried by a ship or an airplane.
(کارْگو ایز دِی آیْتِمْز کِرید بای ا شیپ اُر اَن اِرْپِلِین.)
محموله اجناسی است که کشتی یا هواپیما حمل میکند.
2. The cargo of the ship got wet when it started raining.
(دِ کارْگو آو دِ شیپ گات وِت وِن ایت اِسْتارْتِد رِینینگ.)
محمولهی کشتی با شروع باران خیس شد.
—
7. chapter (چَپْتِر): فصل [اسم]
تجزیه: chapter = chap (سر) + ter → سرِ یک بخش
کدینگ: «چَپْتِر» = «چپتر» → فصل!
ریشهیابی: از لاتین capitulum (سر کوچک، بخش) که از caput (سر) گرفته شده است.
1. A chapter is a part of a book that usually has a number or a title.
(ا چَپْتِر ایز ا پارْت آو ا بوک دَت یوژولی هَز ا نَمْبِر اُر ا تایتِل.)
فصل بخشی از کتاب است که معمولاً شماره یا عنوان دارد.
2. The first chapter of a book usually introduces the main character of a story.
(دِ فِرْسْت چَپْتِر آو ا بوک یوژولی اینْترودوسِز دِ مِین کَرِکْتِر آو ا اِسْتوری.)
فصل اول کتاب معمولاً شخصیت اصلی داستان را معرفی میکند.
—
8. connect (کُنِکْت): متصل کردن، وصل کردن [فعل]
تجزیه: connect = con (با هم) + nect (بستن) → با هم بستن
کدینگ: «کُنِکْت» = «کنکت» → وصل کن!
ریشهیابی: از لاتین connectere که از com- (با هم) + nectere (بستن، گره زدن) گرفته شده است.
1. To connect two things means to join them together.
(تو کُنِکْت تو تینگز میِنْز تو جوین دِم توگِدِر.)
اتصال دو چیز یعنی به هم پیوستن آنها.
2. I connected the mouse to my laptop computer.
(آی کُنِکْتِد دِ ماوس تو مای لَپْتاپ کامْپیوتِر.)
ماوس را به لپتاپم وصل کردم.
—
9. etc. (اِت سِتِرا): و غیره [اختصار]
تجزیه: etc. = مخفف et cetera به معنی «و بقیه»
کدینگ: «اِت سِتِرا» = «اتسِترا» → و غیره!
ریشهیابی: از لاتین et cetera که et به معنی «و» و cetera به معنی «بقیه» است.
1. Etc. is short for “etcetera”. It is used to refer to other unspecified objects.
(اِت سِتِرا ایز شُرْت فُر “اِت سِتِرِا”. ایت ایز یوزْد تو رِفِر تو اَذِر آنِسْپِسیفایْد آبْجِکْتْس.)
Etc. مخففِ “etcetera” است و برای اشاره به اشیاء نامشخص دیگر استفاده میشود.
2. She was going to bring treats to the party: cookies, muffins, cake, etc.
(شی واز گوئینگ تو بْرینگ تْریتْس تو دِ پارْتی: کُوکیز، مافینْز، کِیک، اِت سِتِرا.)
او قصد داشت برای مهمانی خوراکی بیاورد: کوکی، کلوچه، کیک و غیره.
—
10. flip (فْلِیپ): زدن (کلید)، برگرداندن [فعل]
تجزیه: flip = از صدای ضربه یا حرکت سریع
کدینگ: «فْلِیپ» = «فلیپ» → بزن!
ریشهیابی: احتمالاً از صدای حرکت سریع یا از انگلیسی باستان flippian (تکان دادن سریع) گرفته شده است.
1. To flip means to press a switch quickly to turn it on or off.
(تو فْلِیپ میِنْز تو پْرِس ا سْوییچ کْویکْلی تو تِرْن ایت آن اُر آف.)
زدن کلید یعنی سریعاً کلید را فشار دادن تا آن را روشن یا خاموش کنی.
2. To turn on the lights, just flip this switch.
(تو تِرْن آن دِ لایتْس، جَست فْلِیپ دِس سْوییچ.)
برای روشن کردن چراغها، فقط کافی است این کلید را بزنی.
—
11. idle (آیدِل): بیکار، بیهوده [صفت]
تجزیه: idle = از ریشهای به معنی «بیفایده، خالی»
کدینگ: «آیدِل» = «آیدل» → بیکار!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان idel (بیفایده، تهی) که با آلمانی eitel (بیارزش) مرتبط است.
1. If you are idle, you are not doing anything.
(اِف یو آر آیدِل، یو آر نات دوئینگ اِنیثینگ.)
اگر بیکار باشی، هیچ کاری نمیکنی.
2. She read a book to keep from being idle.
(شی رِد ا بوک تو کیپ فرام بِیینگ آیدِل.)
او کتاب خواند تا بیکار نماند.
—
12. notify (نوتِفای): اطلاع دادن، آگاه کردن [فعل]
تجزیه: notify = not (شناخته شدن) + ify (کردن) → شناختهشده کردن
کدینگ: «نوتِفای» = «نوتیفای» → اطلاع بده!
ریشهیابی: از لاتین notificare که از notus (شناخته شده) + facere (ساختن) گرفته شده است.
1. To notify someone of something is to tell them about it.
(تو نوتِفای سامْوان آو سامْثینگ ایز تو تِل دِم اَباوت ایت.)
آگاه کردن کسی از چیزی یعنی دربارهی آن به او گفتن.
2. The teacher notified us about a change to our assignment.
(دِ تیچِر نوتِفایْد اَس اَباوت ا چِینْج تو آوِر اَسایْنْمِنت.)
معلم دربارهی تغییر در تکلیفمان به ما اطلاع داد.
—
13. pea (پی): نخودفرنگی [اسم]
تجزیه: pea = از ریشهای به معنی «دانهی گرد»
کدینگ: «پی» = «پی» → نخودفرنگی!
ریشهیابی: از یونانی pison که از طریق لاتین pisum به انگلیسی آمده است.
1. Peas are a vegetable that is small, round, and green.
(پیز آر ا وِجْتِبِل دَت ایز اِسْمال، راوند، اَند گْرین.)
نخودفرنگی نوعی سبزی کوچک، گرد و سبز است.
2. His favorite food was peas.
(هیز فِیوْرِت فود واز پیز.)
غذای موردعلاقهاش نخودفرنگی بود.
—
14. raisin (رِیزِن): کشمش [اسم]
تجزیه: raisin = از ریشهای به معنی «انگور خشک»
کدینگ: «رِیزِن» = «ریزِن» → کشمش!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان raisin (انگور) که از لاتین racemus (خوشهی انگور) گرفته شده است.
1. A raisin is a dried grape.
(ا رِیزِن ایز ا دْرایْد گْرِیپ.)
کشمش، انگور خشک است.
2. Raisins are one of my favorite snacks.
(رِیزِنْز آر وان آو مای فِیوْرِت سْنَاکْس.)
کشمش یکی از میانوعدههای موردعلاقهی من است.
—
15. retain (ریتِین): حفظ کردن، نگه داشتن [فعل]
تجزیه: retain = re (دوباره) + tain (نگهداشتن) → دوباره نگهداشتن
کدینگ: «ریتِین» = «ریتین» → حفظ کن!
ریشهیابی: از لاتین retinere که از re- (دوباره) + tenere (نگهداشتن) گرفته شده است.
1. To retain something is to keep it.
(تو ریتِین سامْثینگ ایز تو کیپ ایت.)
حفظ کردن یعنی نگه داشتن آن.
2. Even by the afternoon, the day had retained the morning’s freshness.
(ایوِن بای دِ آفْتِرْنون، دِ دِی هَد ریتِینْد دِ مورنینگْز فْرِشْنِس.)
حتی تا بعدازظهر، روز طراوت صبح را حفظ کرده بود.
—
16. state (اِسْتِیت): بیان کردن، اعلام کردن [فعل]
تجزیه: state = از ریشهای به معنی «ایستادن، قرار گرفتن» → چیزی را در جایگاه مشخص قرار دادن
کدینگ: «اِسْتِیت» = «استیت» → بیان کن!
ریشهیابی: از لاتین status (حالت، وضعیت) که از stare (ایستادن) گرفته شده است.
1. To state something means to say it in a definite way.
(تو اِسْتِیت سامْثینگ میِنْز تو سِی ایت این ا دِفِنِت وِی.)
بیان کردن یعنی با قطعیت و بهصورت مشخص گفتن.
2. The president stated his opinion about the world’s health concerns.
(دِ پْرِزیدِنْت اِسْتِیتِد هیز اَپینیِن اَباوت دِ وَرْلْدْز هِلْت کَنْسِرْنْز.)
رئیسجمهور نظرش را دربارهی نگرانیهای بهداشتی جهان اعلام کرد.
—
17. tray (تْرِی): سینی [اسم]
تجزیه: tray = از ریشهای به معنی «چوبی برای حمل اشیا»
کدینگ: «تْرِی» = «تری» → سینی!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان trig (ظرف چوبی) که با آلمانی Trog (ظرف، تغار) مرتبط است.
1. A tray is a flat plate used to hold food.
(ا تْرِی ایز ا فْلَت پِلِیت یوزْد تو هُولْد فود.)
سینی بشقاب تختای است که برای نگهداری غذا استفاده میشود.
2. The waiter brought our food on a tray.
(دِ وِیتِر بْرات آوِر فود آن ا تْرِی.)
پیشخدمت غذای ما را روی سینی آورد.
—
18. unfortunate (آنْفُرچُنِت): بدشانس، تأسفبار [صفت]
تجزیه: unfortunate = un (نفی) + fortunate (خوششانس) → خوششانس نبودن
کدینگ: «آنْفُرچُنِت» = «آنفورچونیت» → بدشانسی!
ریشهیابی: از un- (نفی) + fortunate (خوششانس) که از لاتین fortunatus از fortuna (شانس، بخت) گرفته شده است.
1. If something is unfortunate, it is bad or unlucky.
(اِف سامْثینگ ایز آنْفُرچُنِت، ایت ایز بَد اُر آنْلَکی.)
اگر چیزی بدشانسی باشد، بد یا نامبارک است.
2. It was unfortunate that Dave’s team lost, but he still had fun.
(ایت واز آنْفُرچُنِت دَت دِیوْز تیم لاسْت، بَت هی اِسْتیل هَد فان.)
حیف شد که تیم دیو باخت، اما او همچنان خوش گذشت.
—
19. vivid (ویوید): واضح، زنده، روشن [صفت]
تجزیه: vivid = viv (زندگی) + id → پر از زندگی
کدینگ: «ویوید» = «ویوید» → واضح!
ریشهیابی: از لاتین vividus که از vivere (زندگی کردن) گرفته شده و به معنی «پر از زندگی» است.
1. When something is vivid, it is bright and colorful.
(وِن سامْثینگ ایز ویوید، ایت ایز بْرایت اَند کالِرْفُل.)
وقتی چیزی واضح باشد، روشن و رنگارنگ است.
2. The figures in the painting were vivid.
(دِ فیکْیِرْز این دِ پِینْتینگ وِر ویوید.)
چهرههای نقاشی زنده و واضح بودند.
—
20. vomit (وامیت): استفراغ کردن [فعل]
تجزیه: vomit = از ریشهای به معنی «بیرون ریختن»
کدینگ: «وامیت» = «وامیت» → استفراغ!
ریشهیابی: از لاتین vomitus که از vomere (بیرون ریختن، بالا آوردن) گرفته شده است.
1. To vomit means to have food come up from one’s stomach.
(تو وامیت میِنْز تو هَو فود کام آپ فرام وانْز اِسْتامِک.)
استفراغ کردن یعنی بیرون آمدن غذا از معده.
2. It is common for women to vomit when they are pregnant.
(ایت ایز کامِن فُر ویمِن تو وامیت وِن دِی آر پْرِگْنَنْت.)
استفراغ در زنان باردار معمول است.
—
تموم شد. اگر باز هم لغت دارید بفرستید.