| Sarah loved to read. | سارا عاشق خواندن بود. |
| She read novels and poems. | او رمان و شعر میخواند. |
| She loved the beautiful descriptions and phrases. | توصیفات و عبارات زیبا را دوست داشت. |
| She loved reading work by poets and writers. | او عاشق مطالعهی آثار شاعران و نویسندگان بود. |
| She didn’t like video games or technology. | بازیهای ویدیویی یا فناوری را دوست نداشت. |
| She was on the basketball team, but she didn’t like sports. | او در تیم بسکتبال بود، اما ورزش را دوست نداشت. |
| Her parents made her play basketball. | پدر و مادرش او را مجبور کردند بسکتبال بازی کند. |
| In fact, Sarah’s parents made her do many things. | در حقیقت، والدین سارا او را مجبور به انجام خیلی از کارها کردند. |
| But she didn’t want to do those things. | اما او نمیخواست آن کارها را انجام دهد. |
| She just wanted to sit and read all day. | فقط میخواست تمام روز بنشیند و بخواند. |
| One day, a small book came in the mail. | روزی، کتاب کوچکی از طریق پست آمد. |
| It was for Sarah. | برای سارا بود. |
| The book looked very special. | آن کتاب خیلی خاص به نظر میرسید. |
| It was printed on sheets of gold. | روی ورقهای طلا چاپ شده بود. |
| Sarah began to read. | سارا شروع به خواندن کرد. |
| The outline of the story was simple. | زمینهی داستان ساده بود. |
| It was about a magical place. | دربارهی مکانی جادویی بود. |
| Strange things happened there. | اتفاقات عجیبی در آنجا رخ میداد. |
| One example from the book was about a boy who could control people. | یک نمونه از کتاب دربارهی پسری بود که میتوانست مردم را کنترل کند. |
| In one scene, he made his friends tell funny jokes. | در یک صحنه، او دوستانش را به گفتن جوکهای خندهدار واداشت. |
| Sarah loved the book. | سارا عاشق آن کتاب بود. |
| She read it all the time. | آن را تمام وقت میخواند. |
| Then something strange happened. | بعد اتفاق عجیبی افتاد. |
| The book gave Sarah a special power. | این کتاب قدرت خاصی به سارا داد. |
| She could control other people. | او میتوانست افراد دیگر را کنترل کند. |
| She was like the boy in the book. | او مانند پسر کتاب بود. |
| During one exam, she made her friend tell silly jokes. | در طول یک امتحان، دوستش را به گفتن جوک احمقانهای واداشت. |
| Her friend got in trouble. | دوستش به دردسر افتاد. |
| After school, Sarah did not make a direct trip home. | بعد از مدرسه، سارا مستقیماً به خانه نرفت. |
| On the way, she went to the local store. | در راه، به فروشگاه محلی رفت. |
| She wanted to play more tricks on people. | میخواست سربهسر افراد بیشتری بگذارد. |
| She made problems. | او مشکلاتی ایجاد کرد. |
| She made people fall down. | مردم را به زمین انداخت. |
| She laughed and had fun. | خندید و سرگرم شد. |
| Finally, she left and started to walk home. | بالاخره، آنجا را ترک کرد و شروع به راه رفتن به سمت خانه کرد. |
| Then she saw something. | سپس چیزی را دید. |
| Her basketball coach was about to walk in front of a bus. | نزدیک بود مربی بسکتبالش جلوی اتوبوس برود. |
| He was looking the other way. | داشت به طرف دیگر نگاه میکرد. |
| She had to stop him! | باید جلویش را میگرفت! |
| She used her power. | از قدرتش استفاده کرد. |
| She controlled him. | او را کنترل کرد. |
| She made him stop walking. | او را وادار به توقف کرد. |
| Sarah learned something that day. | سارا آن روز چیزی یاد گرفت. |
| It was better to help people than make them suffer. | کمک به مردم بهتر از رنج دادن آنها بود. |
| So, she put a limit on how she used her power. | پس، او محدودیتی در نحوهی استفاده از قدرتش قرار داد. |
| She did not want to do bad things with it anymore. | دیگر نمیخواست با آن کارهای بدی انجام دهد. |
| She only wanted to do good. | فقط میخواست کار خوب انجام دهد. |