| There was a town next to a river. | شهری کنار رودخانه بود. |
| The people there had a lot of water. | مردم آنجا آب زیادی داشتند. |
| But they wasted it. | اما آن را هدر دادند. |
| That made the Sky angry. | این باعث عصبانیت آسمان شد. |
| It said, “If you waste water, I will take it away from you.” | گفت: «اگر آب را هدر دهید، آن را از شما میگیرم.» |
| But the people didn’t listen. | اما مردم گوش ندادند. |
| When the season changed from spring to summer, the clouds disappeared. | وقتی فصل از بهار به تابستان تغییر کرد، ابرها ناپدید شدند. |
| The bright sun was hot and made the river dry. | آفتاب روشن داغ بود و باعث خشک شدن رودخانه شد. |
| There was no water available. | هیچ آبی در دسترس نبود. |
| People asked, “When will the rain fall?” | مردم پرسیدند: «باران کی میبارد؟» |
| The Sky’s response was, “You don’t appreciate water. You waste it, and now I will never make rain again.” | پاسخ آسمان این بود: «شما قدر آب را نمیدانید. آن را هدر میدهید، و اکنون دیگر هرگز باران نخواهم بارید.» |
| A boy decided that this wasn’t fair. | پسری تصمیم گرفت که این عادلانه نیست. |
| He thought of a solution. | او چارهای اندیشید. |
| He asked the Sky to race him. | از آسمان خواست تا با او مسابقه دهد. |
| He said, “If I get to the top of that hill before your rain can form puddles, you must fill our river.” | او گفت: «اگر من قبل از اینکه باران تو بتواند گودال تشکیل دهد، به بالای آن تپه برسم، باید رودخانهی ما را پر کنی.» |
| The Sky laughed. “Little boy, I am the Sky. I am above everything else. You cannot beat me.” | آسمان خندید. «پسرک، من آسمان هستم. من بالاتر از هر چیز دیگری هستم. تو نمیتوانی مرا شکست دهی.» |
| But the boy knew he would win. | اما پسر میدانست که برنده خواهد شد. |
| When the race began, the boy ran forward. | وقتی مسابقه شروع شد، پسر جلو دوید. |
| The Sky started raining on the hill. But puddles did not form there. | آسمان باران را روی تپه بارید. اما گودالی در آنجا شکل نگرفت. |
| When it rained on the hill, the water went down into the river. | وقتی روی تپه بارید، آب پایین رفت و وارد رودخانه شد. |
| When the boy reached the top of the hill, the river was full. | وقتی پسر به بالای تپه رسید، رودخانه پر بود. |
| The people began to celebrate. | مردم شروع به جشن گرفتن کردند. |
| It was the highest level the river had ever been at before. | این بالاترین سطح رودخانه بوده است. |
| The Sky was angry. | آسمان عصبانی بود. |
| “A boy can’t beat me! I won’t fill your river,” it said. | گفت: «پسری نمیتواند مرا شکست دهد! من رودخانهتان را پر نمیکنم.» |
| Now the boy laughed. | حالا پسر خندید. |
| “It doesn’t matter whether you want to fill it or not,” he said. “You already did.” | گفت: «مهم نیست که بخواهی آن را پر کنی یا نه. قبلاً این کار را کردهای.» |
| The Sky looked at the full river. | آسمان به رودخانهی پر نگاه کرد. |
| “You tricked me,” it said. | گفت: «تو من را فریب دادی.» |
| It asked the people, “Do you appreciate water now?” | از مردم پرسید: «آیا اکنون قدر آب را میدانید؟» |
| “Yes,” they said. “We won’t waste it.” | آنها گفتند: «بله. آن را هدر نخواهیم داد.» |
| That is how a lone boy saved his town and won the race for water. | اینگونه بود که پسری تنها شهر خود را نجات داد و در مسابقه برای آب پیروز شد. |