Shipwrecked
کشتی شکسته
Simon Yates was a lawyer.
سایمون یتس وکیل بود.
He helped many people.
او به افراد زیادی کمک کرد.
However, he was not a nice man.
با این حال، مرد خوبی نبود.
His policy was to help only rich people.
سیاست او این بود که فقط به افراد ثروتمند کمک کند.
He didn’t bother about social injustice.
او نگران بیعدالتی اجتماعی نبود.
He made a lot of money, but many people didn’t like him.
او درآمد زیادی کسب میکرد، اما خیلی از مردم او را دوست نداشتند.
Even people on his staff didn’t like him.
حتی پرسنلش هم او را دوست نداشتند.
In fact, they were glad when he got into trouble.
در حقیقت، آنها وقتی او با مشکلی مواجه شد خوشحال شدند.
Simon had a very bad day.
سایمون روز خیلی بدی داشت.
He did many things wrong and lost his job.
او کارهای زیادی را اشتباه انجام داد و کارش را از دست داد.
Soon, he didn’t have any money.
بهزودی، هیچ پولی نداشت.
His wife, Mrs. Yates, began to have doubts about him.
همسرش، خانم یتس، به او شک کرد.
Simon wanted to start a new life.
سایمون میخواست زندگی جدیدی را شروع کند.
He planned to leave the country.
قصد داشت کشور را ترک کند.
He mentioned his plan to the captain of a ship.
او نقشهاش را به یک ناخدای کشتی گفت.
The captain was exploring the world.
ناخدا در حال کاوش جهان بود.
The captain felt bad for Simon and said, “I will take you to foreign countries.
ناخدا دلش به حال سایمون سوخت و گفت: «من تو را به کشورهای خارجی میبرم.
” They left the next day.
» آنها روز بعد رفتند.
Near the conclusion of their international trip, the weather turned bad.
نزدیک به پایان سفر بینالمللی آنها، هوا بد شد.
A wave pushed Simon off the boat.
موجی سایمون را از قایق بیرون انداخت.
But he was alive.
اما او زنده بود.
He swam toward an island.
او به سمت جزیرهای شنا کرد.
After a longtime he got there.
بعد از مدتی طولانی به آنجا رسید.
At first he was upset.
ابتدا ناراحت بود.
He was lost and alone.
او گم شده و تنها بود.
“I‘ll never go home again,” he thought.
با خود فکر کرد: «دیگر هرگز به خانه نخواهم رفت.
He had a lot of problems, but he didn’t die.
» او مشکلات زیادی داشت، اما نمرد.
He built a house in a tree.
او خانهای در درخت ساخت.
He lived on a diet of fish.
با رژیم غذایی ماهی زندگی کرد.
He made tools from wood and bones.
از چوب و استخوان ابزار ساخت.
He made a cup to drink rainwater.
فنجان درست کرد تا آب باران را بنوشد.
Slowly he learned to be happy on the island.
کمکم یاد گرفت که در جزیره شاد باشد.
He swam every day.
هر روز شنا میکرد.
He had trouble sometimes, but he always found a way to fix the problem.
گاهی دچار مشکل میشد، اما همیشه راهی برای رفع مشکل پیدا میکرد.
Life was simple.
زندگی ساده بود.
He liked it.
دوستش داشت.
Finally, people on a ship saw Simon on the island.
سرانجام، افراد سوار بر کشتی، سایمون را در جزیره دیدند.
They wanted to take him home.
آنها میخواستند او را به خانه ببرند.
But Simon was happy.
اما سایمون خوشحال بود.
He gave them a long speech about life.
او دربارهی زندگی برای آنها سخنرانی طولانی کرد.
He said he wanted to stay.
گفت میخواهد بماند.
He liked his new, simple life more than his old life.
او زندگی جدید و سادهاش را بیشتر از زندگی قدیمیاش دوست داشت.