• فصل ۲۱ (unit21)- هفت شهر طلا-واژگان

    Unit 21

    بخش ۲۱

    Word list

    لیست کلمات

    achieve

    دست پیدا کردن

    v.

    فعل.

    To achieve something is to successfully do it after trying hard.

    to achieve یعنی بعد از تلاش بسیار با موفقیت چیزی را انجام دادن.

    I was happy that I could achieve my goal.

    خوشحال بودم که می‌توانستم به هدفم دست پیدا کنم.

    advise [ədˈvʌɪz]

    نصیحت کردن

    v.

    فعل.

    To advise someone is to tell them what to do.

    نصیحت کردن کسی یعنی به او بگوییم چه کار کند.

    My mother often advises people about their money.

    مادرم اغلب به افراد درباره‌ی پولشان نصیحت می‌کند.

    already [ɔːlˈrɛdi]

    پیش از این

    adv.

    قید.

    If something happens alreadyit happens before a certain time.

    اگر چیزی already اتفاق بیفتد، قبل از زمان مشخصی اتفاق می‌افتد.

    It is already time for the movie to start.

    زمان شروع فیلم فرا رسیده.

    Let‘s go in.

    بیایید داخل برویم.

    basic [ˈbeɪsɪk]

    ابتدایی

    adj.

    صفت.

    If something is basicit is very simple or easy.

    اگر چیزی ابدایی باشد، خیلی ساده یا آسان است.

    I learned some basic English skills in school today.

    من مهارت‌های ابتدایی انگلیسی را امروز در مدرسه یاد گرفتم.

    bit [bɪt]

    ذره

    n.

    اسم.

    A bit is a small amount of something.

    ذره مقدار کمی از چیزی است.

    I ate a bit of chocolate before I went to bed.

    من یک‌ذره شکلات قبل از رفتن به تختخواب خوردم.

    consider [kənˈsɪdə]

    در نظر گرفتن

    v.

    فعل.

    To consider something means to think about it.

    to consider something یعنی درباره‌ی چیزی فکر کردن.

    Pete didn’t like his job.

    پیت شغلش را دوست نداشت.

    He considered getting a new one.

    او به پیدا کردن شغل جدید فکر کرد.

    destroy [dɪˈstrɔɪ]

    نابود کردن

    v.

    فعل.

    To destroy means to damage something so badly that it cannot be used.

    نابود کردن یعنی چیزی را بدجور خراب کردن به‌طوری که قابل استفاده نباشد.

    The glass was destroyed.

    شیشه نابود شد.

    entertain [ɛntəˈteɪn]

    سرگرم کردن

    v.

    فعل.

    To entertain someone is to do something that they enjoy.

    سرگرم کردن کسی یعنی کاری انجام دهید که آن‌ها دوست دارند.

    The clown entertained the kids at the party.

    دلقک بچه‌ها را در مهمانی سرگرم کرد.

    extra [ˈɛkstrə]

    اضافه

    adj.

    صفت.

    If something is extrait is more than what is needed.

    اگر چیزی اضافه باشد، بیشتر از مقدار موردنیاز است.

    The squirrel had extra nuts for the winter.

    سنجاب آجیل اضافه برای زمستان داشت.

    goal [ɡəʊl]

    هدف

    n.

    اسم.

    A goal is something you work toward.

    هدف چیزی است که برای آن تلاش می‌کنید.

    Her goal was to become a doctor.

    هدفش دکتر شدن بود.

    lie [lʌɪ]

    دروغ گفتن

    v.

    فعل.

    To lie is to say or write something untrue to deceive someone.

    دروغ گفتن یعنی گفتن چیزی نادرست برای گول زدن کسی.

    Whenever Pinocchio lied to his fatherhis nose grew.

    هر گاه پینوکیو به پدرش دروغ می‌گفت، بینی‌اش بزرگ می‌شد.

    meat [miːt]

    گوشت

    n.

    اسم.

    Meat is food made of animals.

    گوشت غذایی است که از حیوانات درست شده‌است.

    This piece of meat I‘m eating tastes very good.

    این تکه گوشتی که می خورم خیلی خوشمزه است.

    opinion [əˈpɪnjən]

    نظر

    n.

    اسم.

    An opinion is a thought about a person or a thing.

    نظر تفکری است درباره‌ی شخصی یا چیزی.

    Meg told me her opinion of my story.

    مگ نظرش را درباره‌ی داستانم گفت.

    She said it was not funny.

    گفت که خنده‌دار نبود.

    real [riːl]

    واقعی

    adj.

    صفت.

    If something is realit actually exists.

    اگر چیزی واقعی باشد، واقعاً وجود دارد.

    Some people don’t believe in alien from spacebut I think they‘re real.

    بعضی افراد به آدم‌فضایی‌ها باور ندارند، اما من فکر می‌کنم واقعی هستند.

    reflect [rɪˈflɛkt]

    منعکس کردن

    v.

    فعل.

    To reflect is when a surface sends back lightheatsound or an image.

    منعکس کردن وقتی است که سطحی نور، گرما، صدا یا تصویر بازتاب می‌کند.

    Her face was reflected in the smooth glass.

    صورتش در شیشه‌ی صاف منعکس شد.

    regard [rɪˈɡɑːd]

    ملاحظه کردن

    v.

    فعل.

    To regard someone or something is to think of them in a certain way.

    to regard someone/something یعنی به کسی یا چیزی به‌طور خاصی فکر کنید.

    The boy regarded the girl as a good friend.

    پسر دختر را به‌عنوان دوست خوبی می‌دانست.

    serve [səːv]

    سرو کردن

    v.

    فعل.

    To serve someone is to give them food or drinks.

    سرو کردن یعنی به کسی غذا یا نوشیدنی دادن.

    He served us our drinks quickly.

    او نوشیدنی‌های ما را سریع سرو کرد.

    vegetable [ˈvɛdʒtəb(ə)l]

    سبزیجات

    n.

    اسم.

    A vegetable is a plant used as food.

    vegetable گیاهی است که به‌عنوان غذا استفاده می‌شود.

    Carrots are my favorite vegetable.

    هویج گیاه خوراکی موردعلاقه‌ی من است.

    war [wɔː]

    جنگ

    n.

    اسم.

    A war is a big fight between two groups of people.

    جنگ دعوای بزرگی است بین دو گروه از مردم.

    Many young men died in the war.

    مردان جوان زیادی در جنگ کشته شدند.

    worth [wəːθ]

    باارزش

    adj.

    صفت.

    If something is worth an amount of moneyit costs that amount.

    اگر چیزی ارزش مقدار پولی را داشته باشد، آن مقدار می‌ارزد :|.

    Our house is worth a lot of money.

    خانه‌ی ما ارزش زیادی دارد.