Katy
کیتی
I first met 8-year–old Katy on a rainy afternoon.
من اولین بار در یک بعدازظهر بارانی با کتی هشتساله آشنا شدم.
I was a nurse at a hospital.
من پرستار بیمارستان بودم.
The clerk at the desk told me about Katy.
دفترداری که پشت میز کار بود دربارهی کیتی به من گفت.
She was there because she felt a lot of pain.
او آنجا بود چون درد زیادی احساس میکرد.
The doctors located a problem at the base of her brain.
دکترها مشکلی را در پایهی مغزش پیدا کردند.
I knew she was special, even before she got better.
من میدانستم که او خاص است، حتی قبل از اینکه بهتر شود.
I‘ll always remember Katy as a hero.
همیشه کتی را بهعنوان یک قهرمان بهیاد میآورم.
When I entered Katy’s room, she was not in her bed.
وقتی وارد اتاق کتی شدم، در تختخوابش نبود.
She was in a chair next to Tommy, a little boy.
روی صندلی کنار پسرکی بهنام تامی نشسته بود.
Though Katy did not feel well, she was playing with Tommy and his toys.
گرچه کتی حال خوبی نداشت اما با تامی و اسباببازیهایش بازی میکرد.
It took a lot of effort for her just to sit in the chair.
فقط برای نشستن روی صندلی باید خیلی تلاش میکرد.
But she played with Tommy, because it made him happy.
اما با تامی بازی میکرد، چون این کار او را خوشحال میکرد.
Katy was always smiling and never appeared to be in pain.
کیتی همیشه لبخند میزد و به نظر نمیرسید هرگز دردی داشته باشد.
She refused to just lie in bed.
او از دراز کشیدن روی تخت امتناع میکرد.
One day, I found her painting a picture.
روزی، او را در حالی پیدا کردم که مشغول نقاشی کشیدن بود.
Later, she gave it to one of the older patients.
بعداً، آن را به یکی از بیماران مسنتر داد.
Another day, she went outside to get flowers for another sick little girl.
روزی دیگر، او بیرون رفت تا برای دخترک بیمار دیگری گل بیاورد.
Katy made everyone smile.
کیتی باعث لبخند همه میشد.
The doctors hurried to fix the problem in Katy’s brain.
دکترها باعجله برای برطرف کردن مشکل مغز کیتی اقدام کردند.
The operation was successful!
عمل موفقیتآمیز بود!
The doctors informed the hospital staff of the good news.
دکترها خبر خوب را به پرسنل بیمارستان اطلاع دادند.
Katy was fine.
کتی خوب بود.
She soon felt excellent.
خیلی زود، احساس عالیای داشت.
She got better and was able to leave the hospital a month later.
حالش بهتر شد و توانست یک ماه بعد بیمارستان را ترک کند.
I have had a long career as a nurse.
من بهمدت طولانیای پرستار بودهام.
I have met many patients.
بیماران زیادی را ملاقات کردهام.
However, I have never met another girl like Katy.
با این حال، هرگز دختر دیگری مانند کیتی را ملاقات نکردهام.
Even after she got well, she still came to the hospital.
حتی بعد از خوب شدن، باز هم به بیمارستان آمد.
She played various games with the young patients.
با بیماران جوان بازیهای مختلفی میکرد.
She read many books to the older patients.
کتابهای زیادی برای بیماران مسن میخواند.
Katy’s kind heart helped her get better so quickly.
قلب مهربان کیتی به او کمک کرد تا خیلی زود بهتر شود.
She is a hero to me and everyone else at the hospital.
او برای من و بقیه در بیمارستان قهرمان است.