A Strong Friendship
دوستی قوی
Tim was the strongest man in the town.
تیم قویترین مرد شهر بود.
When he played sports, he always won.
وقتی ورزش میکرد، همیشه برنده بود.
He performed and exercised in the public park.
او در پارک عمومی اجرا و ورزش کرد.
He did this to show everyone how strong he was.
او این کار را کرد تا به همه نشان دهد که چقدر قدرتمند است.
Most people liked him, but one man didn’t.
بیشتر مردم او را دوست داشتند، اما یک مرد نداشت.
His name was Jack.
اسمش جک بود.
Jack hated Tim.
جک از تیم متنفر بود.
Jack was a movie critic and the smartest man in town.
جک منتقد سینما و باهوشترین مرد شهر بود.
He could solve complex math problems.
او میتوانست مسائل پیچیدهی ریاضی را حل کند.
But no one cared.
اما هیچکس اهمیتی نمیداد.
Jack wanted to be famous like Tim.
جک دوست داشت مثل تیم معروف شود.
One day, there was an unusual event.
روزی، اتفاقی غیرمعمول رخ داد.
A big storm came suddenly.
ناگهان توفان بزرگی آمد.
The town was buried in snow.
شهر در برف مدفون شد.
No one could get out.
هیچکس نمیتوانست بیرون برود.
They needed food.
آنها به غذا احتیاج داشتند.
The people said, “This is a task for a strong man.
مردم گفتند: «این وظیفهی یک مرد قدرتمند است.
Tim was under pressure to save them.
تیم برای نجات آنها تحت فشار بود.
But Jack wanted to be a hero, so they both went.
اما جک میخواست قهرمان شود، پس هر دوی آنها رفتند.
Tim said, “You can’t help because of your lack of strength.
تیم گفت: «به خاطر کمبود قدرتت نمیتونی کمک کنی.
But Jack knew the local area very well, and could find path step usable despite the snow.
اما جک منطقهی آن محل را بهخوبی میشناخت و با وجود برف میتوانست مسیر پیادهی قابلاستفاده پیدا کند.
They led in the direction of another town.
آنها بهسمت شهر دیگری پیش رفتند.
That town had food.
آن شهر غذا داشت.
They walked until there was a block of ice in their way.
آنها راه میرفتند تا جایی که یک تکه یخ سر راهشان قرار داشت.
Jack said, “We can’t get past it.
جک گفت: «ما نمیتونیم ازش رد بشیم.
But if you strike it, it might break.
اما اگه به اون ضربه بزنی، ممکنه بشکنه.
” Tim knew he probably had enough strength.
» تیم میدانست که احتمالاً قدرت کافی دارد.
So he strike it with a hammer.
پس با چکش به آن زد.
It broke.
یخ شکست.
When there were more blocks of ice, Tim broke them.
وقتی تعداد قالبهای یخ بیشتر شد، تیم آنها را شکست.
That made him tired.
این باعث خستگی او شد.
He couldn’t walk anymore.
دیگر نمیتوانست راه برود.
Jack said, “Let‘s unite and support each other.
جک گفت: «بیاید متحد بشیم و از هم حمایت کنیم.
I‘ll get the food alone.
من تنها غذا رو میارم.
You rest here.
تو اینجا استراحت کن.
Jack came back with food.
جک با غذا برگشت.
Tim couldn’t remember which path led home.
تیم به خاطر نمیآورد که کدام مسیر به خانه منتهی میشود.
He needed Jack to be his guide.
او به جک نیاز داشت تا او را راهنمایی کند.
The men became friends by working together.
این مردان با کار کردن با یکدیگر دوست شدند.
In town, people saw Jack with the food and cheered.
در شهر مردم جک را به همراه غذا دیدند و شادی کردند.
They called Jack a hero.
آنها جک را قهرمان خواندند.
But Jack didn’t care.
اما جک اهمیتی نداد.
He was thinking of something else.
او به چیز دیگری فکر میکرد.
He said to Tim, “I thought I was smart, but I learned a new term today: friendship.
او به تیم گفت: «من فکر میکردم که باهوش هستم، اما امروز اصطلاح جدیدی یاد گرفتم: دوستی.