The Spider and the Bird
عنکبوت و پرنده
There was once a very big spider.
روزی، عنکبوت خیلی بزرگی بود.
however, If a bug got into his web.
با این حال، اگر حشرهای به تارش میگرفت، بلافاصله حشره را نمیخورد.
he didn’t eat it right away.He would carefully examine it.
او با دقت آن را بررسی میکرد.
He asked the bug a question first.
ابتدا سؤالی از حشره میپرسید.
It was always quite a difficult puzzle.
همیشه معمای کاملاً دشواری بود.
If the bug‘s answer was correct, he let it go.
اگر پاسخ حشره درست بود، آن را رها میکرد.
If not, he ate it.
اگر نه، آن را میخورد.
One day, a small bird on a journey flew into the spider‘s web.
یک روز، پرندهی کوچکی که در حال سفر بود، به داخل تار عنکبوت پرواز کرد.
The spider couldn’t imagine eating a bird.
عنکبوت نمیتوانست خوردن یک پرنده را تصور کند.
It was so big!
خیلی بزرگ بود!
But his hunger was too great.
اما گرسنگیاش خیلی زیاد بود.
He said to the bird, “If you cannot give me a specific answer, I will eat you.
او به پرنده گفت: «اگر نتونی جواب مشخصی به من بدی، تو رو میخورم.
” The bird laughed.
» پرنده خندید.
“I could eat you!
«من میتونم تو رو بخورم!
” But the bird was actually scared.
» اما پرنده در واقع ترسیده بود.
She had used all her energy trying to get out of the web.
او تمام انرژیاش را صرف تلاش برای خارج شدن از وب کرد.
And a spider‘s bite can be very effective in killing animals.
و نیش عنکبوت میتواند در کشتن حیوانات خیلی مؤثر باشد.
“Please don’t eat me,” the bird said.
پرنده گفت: «لطفاً من رو نخور.
“I would rather make a deal with you.
من ترجیح میدم باهات معامله کنم.
” “OK,” the spider said.
» عنکبوت گفت: «باشه.
“If your answer is right, I will let you go.
اگر جوابت درست باشه، تو رو آزاد میکنم.
If not, you must give me a gift.
اگر نه، باید به من هدیهای بدی.
It must be something of great value.
باید چیز باارزشی باشه.
The bird said, “You can pick anything you want to eat.
پرنده گفت: «میتونی هر چیزی رو که میخوای بخوری انتخاب کنی.
I will find it for you.
من اون رو برات پیدا میکنم.
” The spider agreed.
» عنکبوت موافقت کرد.
“Where can you take a trip to the coast, the desert, and the mountains at the same time?
عنکبوت پرسید:.
” the spider asked.
«از کجا میتوان همزمان به ساحل، صحرا و کوه سفر کرد؟
The bird said, “Can you help me figured that one out?
پرنده گفت: «میتونی به من کمک کنی این یکی رو کشف کنم؟
” But the spider did not say anything.
» اما عنکبوت چیزی نگفت.
“I can see those places when I fly.
«موقع پرواز میتونم اون مکانها رو ببینم.
Is the ‘sky‘ the right answer?
آیا «آسمان» جواب درسته؟
“False!
عنکبوت گفت:.
” said the spider.
«اشتباهه!
“The answer is ‘Hawaii‘!
جواب «هاوایی»ـه!
Now you must find some bugs for me.
حالا باید برام حشره پیدا کنی.
The spider climbed on the bird‘s back.
عنکبوت از پشت پرنده بالا رفت.
They flew and ate bugs together.
آنها با هم پرواز کردند و حشره خوردند.
They took a tour of the forest.
گشتی در جنگل زدند.
Then the bird took the spider home.
سپس پرنده عنکبوت را به خانه برد.
From that day on, they were friends.
از آن روز به بعد، آنها دوست بودند.
And they never tried to eat each other again.
و دیگر هرگز سعی نکردند یکدیگر را بخورند.