• کتاب ششم- فصل ۱- واژگان

    Vocabulary

    واژگان

    Unit 1

    بخش ۱

    Word list

    لیست کلمات


    adverse (اَدْوِرس)  
    نامطلوب، ناگوار، مخالف

    تجزیه:
    از لاتین adversus که از ad- (به سمت) + versus (چرخیده، برگشته) یعنی «رو برگردانده به سمت چیزی» یا «مخالف».

    Something that has an adverse effect can be harmful, dangerous, or unfavorable.

    (سامْثینگ دَت هَز اَن اَدْوِرس اِفِکت کَن بی هارْمفول، دِینْجِرَس، اُر آنْفِیوْوِرِبْل.)
    چیزی که اثر نامطلوب داشته باشد می‌تواند مضر، خطرناک یا نامطلوب باشد.

    I worry that the tornado will have an adverse effect on the farm.

    (آی ووری دَت دِ تورْنِیدو ویل هَز اَن اَدْوِرس اِفِکت آن دِ فارْم.)
    من نگرانم که گردباد اثر نامطلوبی روی مزرعه بگذارد.


    alternate (آلْتِرْنِیت)
    جایگزین، متناوب
    adj.  (صفت)

    تجزیه:
    از لاتین alternatus که از alter (دیگری) + -ate (پسوند) یعنی «یکی پس از دیگری» یا «به‌نوبت».

    An alternate option is a different option.

    (اَن آلْتِرْنِیت آپْشِن ایز ا دیفْرِنْت آپْشِن.)
    گزینه‌ی جایگزین، گزینه‌ی دیگری است.

    Taking the bus and driving to work are alternate ways to travel.

    (تِیکینگ دِ باس اَند دْرایوینگ تو ورک آر آلْتِرْنِیت وَیز تو تْرَوِل.)
    سوار اتوبوس شدن و با ماشین سر کار رفتن، روش‌های جایگزین سفر هستند.


    biodegradable (بایوُدیگْرِیدِبْل)
    قابل‌تجزیه (زیستی)
    adj.  (صفت)

    تجزیه:
    از bio- (زندگی، زیست) + degrade (تجزیه کردن) + -able (پسوند قابلیت) یعنی «قابل تجزیه توسط موجودات زنده».

    Materials that are biodegradable break down naturally into substances that do not harm the environment.
    (مَتیریلْز دَت آر بایوُدیگْرِیدِبْل بِریک داون نَچْرَلی اینتو سابْسْتِنْسِز دَت دو نات هارْم دِی اِنْوایرِنْمِنْت.)
    موادی که قابلیت تجزیه‌ی زیستی دارند به‌طور طبیعی به موادی تبدیل می‌شوند که به محیط‌زیست آسیب نمی‌رسانند.

    I use biodegradable compost to feed my garden.
    (آی یوز بایوُدیگْرِیدِبْل کامْپوسْت تو فید مای گارْدِن.)
    من از کود کمپوست قابل‌تجزیه برای تقویت باغچه‌ام استفاده می‌کنم.


    boxed (باکْسْت)
    بسته‌بندی‌شده، جعبه‌شده
    adj.  (صفت)

    تجزیه:
    از box (جعبه) + -ed (پسوند صفت‌ساز) یعنی «چیزی که داخل جعبه گذاشته شده».

    When something is boxed, it is inside a package.
    (وِن سامْثینگ ایز باکْسْت، ایت ایز اینْساید ا پَکیج.)
    وقتی چیزی بسته‌بندی‌شده باشد، داخل یک بسته قرار دارد.

    Justine brought a boxed gift to the birthday party.
    (جوسْتین بْرات ا باکْسْت گیفت تو دِ بِرْثدِی پارتی.)
    جاستین یک هدیه‌ی بسته‌بندی‌شده به جشن تولد آورد.


    choke (چوک)
    خفه کردن، خفه شدن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از انگلیسی باستان āceocian به معنی «خفه شدن». با واژه‌ی cheek (گونه) هم‌خانواده است.

    If you choke on something, it stops you from breathing.
    (اِف یو چوک آن سامْثینگ، ایت استاپْس یو فرام بریذینگ.)
    اگر چیزی شما را خفه کند، باعث می‌شود نفس کشیدنتان متوقف شود.

    The gum Malinda swallowed made her choke.
    (دِ گام مَلینْدا سوالود مِید هِر چوک.)
    آدامسی که مالیندا قورت داد باعث شد خفه شود.


    convenient (کَنْوینینْت)
    راحت، مناسب، آسان
    adj.  (صفت)

    تجزیه:
    از لاتین conveniens که از com- (با هم) + venire (آمدن) یعنی «با هم آمدن، هماهنگ بودن».

    When something is convenient, it saves you time or effort.
    (وِن سامْثینگ ایز کَنْوینینْت، ایت سِیوْز یو تایْم اُر اِفِرْت.)
    وقتی چیزی مناسب باشد، در وقت یا تلاش شما صرفه‌جویی می‌کند.

    Walking through the park is a convenient way to exercise on the way to work.
    (واکینگ تْرو دِ پارک ایز ا کَنْوینینْت وَی تو اِکْسِرْسایز آن دِ وَی تو ورک.)
    قدم زدن در پارک راه مناسبی برای ورزش در مسیر سر کار است.


    discard (دیسْکارْد)
    دور انداختن، کنار گذاشتن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از dis- (پیشوند به معنی «بیرون» یا «دور») + card (کارت، برگه) یعنی «کارتی را از دست بیرون انداختن».

    To discard something is to throw it away.
    (تو دیسْکارْد سامْثینگ ایز تو تْرو ایت اِوِی.)
    دور انداختن چیزی به معنای پرتاب کردن آن است.

    After repairing the window, discard any broken glass.
    (آفْتِر ریپِیرینگ دِ ویندو، دیسْکارْد اِنی بْروکِن گْلاس.)
    پس از تعمیر پنجره، هر شیشه‌ی شکسته‌ای را دور بریزید.


    dolphin (دالْفین)
    دلفین
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از یونانی delphis (دلفین) که از delphys (رحم) گرفته شده است.

    A dolphin is a large sea mammal that breathes air.
    (ا دالْفین ایز ا لارْج سی مَمَل دَت بریذز اِیر.)
    دلفین یک پستاندار بزرگ دریایی است که هوا تنفس می‌کند.

    Intelligent dolphins have learned to communicate with humans.
    (اینْتِلِجِنْت دالْفینْز هَو لِرْنْد تو کَمْیونِکِیت ویت هیومَنْز.)
    دلفین‌های باهوش یاد گرفته‌اند که با انسان‌ها ارتباط برقرار کنند.


    ecologically (اکولو جیکلی)
    از نظر بوم‌شناختی، از نظر زیست‌محیطی
    adv.
    قید.

    تجزیه:
    از ecology (بوم‌شناسی) که از یونانی oikos (خانه) + logos (شناخت) + -ally (پسوند قیدساز).

    Ecologically means that something is done in a way that concerns living organisms and the environment.
    (اکولو جیکلی میِنْز دَت سامْثینگ ایز دَن این ا وَی دَت کَنْسِرْنْز لیوینگ اُرگَنیزْمْز اَند دِی اِنْوایرِنْمِنْت.)
    از نظر بوم‌شناختی یعنی کاری طوری انجام شود که مربوط به موجودات زنده و محیط‌زیست باشد.

    We planted our garden according to ecologically correct practices.
    (وی پْلانْتِید آوِر گارْدِن اَکورْدینگ تو اکولو جیکلی کِرِکت پْرَکْتیسِز.)
    ما باغچه‌مان را طبق روش‌های صحیح بوم‌شناختی کاشتیم.


    fatal (فِیتِل)
    کشنده، مرگبار، مهلک
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین fatalis که از fatum (سرنوشت، مرگ) + -alis (پسوند صفت) یعنی «مربوط به سرنوشت/مرگ».

    Something that is fatal results in someone’s death.
    (سامْثینگ دَت ایز فِیتِل ریزالْتْس این سامْوانْز دِت.)
    چیزی که کشنده باشد به مرگ کسی منجر می‌شود.

    Being shot by the attacker proved fatal to the victim.
    (بیینگ شات بای دِی اَتَکِر پْروود فِیتِل تو دِ ویکْتیم.)
    تیر خوردن از مهاجم برای قربانی کشنده بود.


    incidence (اینْسیدِنْس)
    میزان وقوع، بسامد
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از لاتین incidentia که از in- (بر روی) + cadere (افتادن) یعنی «چیزی که اتفاق می‌افتد».

    The number of times something happens is the incidence of the event.
    (دِ نامْبِر آو تایْمْز سامْثینگ هَپِنْز ایز دِی اینْسیدِنْس آو دِی اِوِنْت.)
    تعداد دفعاتی که چیزی اتفاق می‌افتد، میزان وقوع آن رویداد نامیده می‌شود.

    We need to increase the incidence of success in school.
    (وی نید تو اینْکْریس دِی اینْسیدِنْس آو سَکْسِس این اِسکول.)
    ما باید میزان موفقیت در مدرسه را افزایش دهیم.


    municipal (میونیسِپِل)
    شهری، بلدی
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از لاتین municipalis که از munus (خدمت، وظیفه) + capere (گرفتن) یعنی «جایی که مردم وظایف خود را انجام می‌دهند».

    Municipal means that something belongs to a city or local government.
    (میونیسِپِل میِنْز دَت سامْثینگ بیلانْگز تو ا سیتی اُر لوکِل گاوِرْنْمِنْت.)
    شهری یعنی چیزی که متعلق به یک شهر یا دولت محلی است.

    The municipal parking lot downtown can fit one hundred cars.
    (دِ میونیسِپِل پارکینگ لات داونْتاون کَن فیت وان هانْدْرِد کارْز.)
    پارکینگ شهری مرکز شهر می‌تواند یکصد ماشین را جای دهد.


    overuse (اووِرْیوز)
    استفاده‌ی بیش از حد
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از over- (بیش از حد، زیادی) + use (استفاده).

    Overuse occurs when something is used too many times.
    (اووِرْیوز اِکِرْز وِن سامْثینگ ایز یوزْد تو مِنی تایْمْز.)
    استفاده‌ی بیش از حد زمانی اتفاق می‌افتد که چیزی بیش از حد استفاده شود.

    Rochelle’s overuse of the exercise bike caused the gears to break.
    (روشِلْز اووِرْیوز آو دِی اِکْسِرْسایز بایک کازْد دِ گیرْز تو بِریک.)
    استفاده‌ی بیش از حد روچل از دوچرخه‌ی ورزشی باعث شکستن چرخ‌دنده‌ها شد.


    pond (پاند)
    حوضچه، برکه
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از انگلیسی باستان pond به معنی «محصور کردن».

    A pond is a body of freshwater that is smaller than a lake.
    (ا پاند ایز ا با دی آو تازه‌واتِر دَت ایز اِسمالِر دَن ا لِیک.)
    حوضچه بدنه‌ای از آب شیرین است که از دریاچه کوچک‌تر است.

    I learned to swim at the pond behind the recreation center.
    (آی لِرْنْد تو سویم اَت دِ پاند بیهایند دِ رِکریِیشِن سِنْتِر.)
    شنا را در برکه‌ی پشت مرکز تفریحی یاد گرفتم.


    recycle (ریسایکِل)
    بازیافت کردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از re- (دوباره) + cycle (چرخه، چرخ).

    When you recycle an object, you use its parts to make something else.
    (وِن یو ریسایکِل اَن ابْجِکت، یو یوز ایتْس پارْتْس تو مِیک سامْثینگ اِلْس.)
    وقتی چیزی را بازیافت می‌کنید، از قطعات آن برای ساختن چیز دیگری استفاده می‌کنید.

    We recycle our newspapers so that they can be made into packing boxes.
    (وی ریسایکِل آوِر نیوزِیپِرْز سو دَت دِی کَن بی مِید اینتو پَکینگ باکْسِز.)
    ما روزنامه‌هایمان را بازیافت می‌کنیم تا از آن‌ها جعبه‌های بسته‌بندی ساخته شود.


    reusable (ریوزِبِل)
    چندبارمصرف، قابل استفاده‌ی مجدد
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از re- (دوباره) + usable (قابل استفاده).

    An object that is reusable can be used over and over again.
    (اَن ابْجِکت دَت ایز ریوزِبِل کَن بی یوزْد اووِر اَند اووِر اَگِن.)
    شیئی که چندبارمصرف باشد را می‌توان بارها و بارها استفاده کرد.

    Saburo keeps his empty jelly jars because they are reusable for storing sewing supplies.
    (سابورو کیپْس هیز امْتی جِلی جارْز بیکاز دِی آر ریوزِبِل فُر استورینگ سوینگ سَپْلایْز.)
    سابورو شیشه‌های خالی مربا را نگه می‌دارد، چون برای نگهداری لوازم خیاطی قابل استفاده‌ی مجدد هستند.


    stuffed (سْتافْت)
    پرشده، چپانده‌شده
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از stuff (پر کردن) + -ed (پسوند صفت).

    When something is stuffed, it is pushed into a small space.
    (وِن سامْثینگ ایز سْتافْت، ایت ایز پوشْت اینتو ا اِسمال اِسْپِیس.)
    وقتی چیزی پر شده باشد، در فضای کوچکی چپانده شده است.

    The newspapers were all stuffed into the drawer.
    (دِ نیوزِیپِرْز وِر آل سْتافْت اینتو دِ دْرور.)
    همه‌ی روزنامه‌ها داخل کشو چپانده شده بودند.


    tragic (تَرَجیک)
    غم‌انگیز، فاجعه‌بار
    adj.
    صفت.

    تجزیه:
    از یونانی tragikos که از tragos (بز) + ode (آواز) گرفته شده است.

    A tragic event causes sadness because it may involve death or suffering.
    (ا تَرَجیک اِوِنْت کازِز سَدْنِس بیکاز ایت مِی اینْوالْو دِت اُر سافِرینگ.)
    یک رویداد غم‌انگیز باعث اندوه می‌شود چون ممکن است مرگ یا رنج در پی داشته باشد.

    The entire community attended the memorial service for the victims of the tragic fire.
    (دِی اینْتایِر کَمْیونیتی اَتَندید دِ مِموریل سِرویس فُر دِ ویکْتیمْز آو دِ تَرَجیک فایِر.)
    کل جامعه در مراسم یادبود قربانیان آتش‌سوزی غم‌انگیز شرکت کردند.


    utilize (یوتِلایز)
    استفاده کردن، به کار بردن
    v.
    فعل.

    تجزیه:
    از فرانسوی utiliser که از لاتین uti (استفاده کردن) + -ize (پسوند فعل‌ساز).

    To utilize something is to use it for a specific purpose.
    (تو یوتِلایز سامْثینگ ایز تو یوز ایت فُر ا اسْپِسیفِک پورْپُس.)
    استفاده کردن از چیزی یعنی به کار بردن آن برای هدفی خاص.

    The team can utilize the lab equipment to complete the experiment.
    (دِ تیم کَن یوتِلایز دِ لَب اِکوِیپْمِنْت تو کامْپْلیت دِی اِکْسْپِریمِنْت.)
    تیم می‌تواند از تجهیزات آزمایشگاه برای تکمیل آزمایش استفاده کند.


    whale (وِیل)
    نهنگ
    n.
    اسم.

    تجزیه:
    از انگلیسی باستان hwæl به معنی «ماهی بزرگ».

    A whale is a very large mammal that lives in the ocean.
    (ا وِیل ایز ا وِری لارْج مَمَل دَت لیوْز این دِی اوشِن.)
    نهنگ پستاندار بسیار بزرگی است که در اقیانوس زندگی می‌کند.

    We were surprised when a whale surfaced next to our boat.
    (وی وِر سَرْپرایْزْد وِن ا وِیل سَرفِیسْت نِکْست تو آوِر بوت.)
    وقتی نهنگی در کنار قایق ما از آب بیرون زد، شگفت‌زده شدیم.