• کدینگ ۵۰۴ واژه ضروری زبان انگلیسی – درس یک

    لغات مترادف معنی مثال انگلیسی ترجمه کدینگ
    1. Abandon(آبَندَن)Desert; leave; quitترک کردن؛ رها کردنRoy abandoned his familyروی خانواده‌اش را ترک کردآبادان را بخاطر گرمایش رها کردم
    2. Keen(کین)Eager; sharp; sensitiveتیز؛ شدید؛ مشتاق؛ حساس؛ تیزهوشBill’s keen mind pleased all his teachersذهن تیزهوش بیل همه معلمانش را خوشحال کردکینه شتری خیلی تیزه
    3. Jealous(جِلِس)Wanting what others haveحسود؛ غیرتیI am not jealous of himمن به او حسودی نمی‌کنمجلوس پادشاه حسادت‌برانگیز بود
    4. Tact(تَکت)Ability to say the right thingدرایت؛ کاردانی؛ تدبیر؛ مهارتYour friends will admire you if you use tactاگر از درایت استفاده کنی، دوستانت تحسینت می‌کنندرونالدو اون تکل رو با درایت خاصی زد
    5. Oath(اُوث)A promise; a curseقسم؛ سوگند؛ پیمانThe president will take the oath of officeرئیس‌جمهور سوگند یاد خواهد کردژاپنی‌ها قبل مسابقه به هم اوث می‌کنند
    6. Vacant(وِیکِنت)Empty; not filledخالی؛ تهیI put my coat on that vacant seatکتم را روی آن صندلی خالی گذاشتمسیگار کنت توی جیبش خالی بود
    7. Hardship(هاردشیپ)Difficultyسختی؛ مشقت؛ گرفتاریLincoln overcame one hardship after anotherلینکلن بر سختی‌ها یکی پس از دیگری غلبه کردHard + ship
    8. Gallant(گَلِنت)BraveشجاعThe pilot swore a gallant oathخلبان سوگند دلیرانه‌ای خورداو با شجاعت گالن‌ها را از جاده رد کرد
    9. Data(دِیتا)Fact; informationاطلاعات؛ داده‌هاAfter studying the data, we finished our reportپس از بررسی داده‌ها، گزارش را کامل کردیمData حالت جمع datum است
    10. Unaccustomed(آن‌اِکاستِمد)Not used to somethingعادت نداشتن؛ غیرعادیThe king was unaccustomed to disobedienceپادشاه به نافرمانی مردم عادت نداشتun واژه را منفی می‌کند
    11. Bachelor(بَچِلِر)Not married; degreeمجرد؛ مدرک لیسانسMy brother took an oath to remain a bachelorبرادرم قسم خورد مجرد بماندبچه لر لیسانس دارد ولی مجرد است
    12. Qualify(کوالِفای)Become fit; show abilityشایسته بودن؛ واجد شرایط بودنI am trying to qualify for the jobدر تلاش هستم برای واجد شرایط شدن برای آن شغلمردم کالیفرنیا شایسته تقدیر هستند
    13. Judicious(جودی‌شِس)Thoughtful; rationalعاقلانه؛ خردمند؛ معقولWe should make judicious use of resourcesباید از منابع‌مان استفاده عاقلانه کنیمقاضی خردمندانه رأی داد
    14. Vindicate(ویندیکِیت)Absolve; advocateتبرئه کردن؛ بخشیدنThey welcomed the trial to vindicate themselvesآنها از دادگاه استقبال کردند تا خود را تبرئه کنندویندی و کتی بخشیده شدن
    15. Vacillate(وَسِلِیت)Alternate; fluctuateمتزلزل بودن؛ نوسان داشتنHis mood vacillated between hope and despairحس او بین امید و ناامیدی در نوسان بودبرای خرید اون وسیله مردد بودم