| 1. Abandon(آبَندَن) | Desert; leave; quit | ترک کردن؛ رها کردن | Roy abandoned his family | روی خانوادهاش را ترک کرد | آبادان را بخاطر گرمایش رها کردم |
| 2. Keen(کین) | Eager; sharp; sensitive | تیز؛ شدید؛ مشتاق؛ حساس؛ تیزهوش | Bill’s keen mind pleased all his teachers | ذهن تیزهوش بیل همه معلمانش را خوشحال کرد | کینه شتری خیلی تیزه |
| 3. Jealous(جِلِس) | Wanting what others have | حسود؛ غیرتی | I am not jealous of him | من به او حسودی نمیکنم | جلوس پادشاه حسادتبرانگیز بود |
| 4. Tact(تَکت) | Ability to say the right thing | درایت؛ کاردانی؛ تدبیر؛ مهارت | Your friends will admire you if you use tact | اگر از درایت استفاده کنی، دوستانت تحسینت میکنند | رونالدو اون تکل رو با درایت خاصی زد |
| 5. Oath(اُوث) | A promise; a curse | قسم؛ سوگند؛ پیمان | The president will take the oath of office | رئیسجمهور سوگند یاد خواهد کرد | ژاپنیها قبل مسابقه به هم اوث میکنند |
| 6. Vacant(وِیکِنت) | Empty; not filled | خالی؛ تهی | I put my coat on that vacant seat | کتم را روی آن صندلی خالی گذاشتم | سیگار کنت توی جیبش خالی بود |
| 7. Hardship(هاردشیپ) | Difficulty | سختی؛ مشقت؛ گرفتاری | Lincoln overcame one hardship after another | لینکلن بر سختیها یکی پس از دیگری غلبه کرد | Hard + ship |
| 8. Gallant(گَلِنت) | Brave | شجاع | The pilot swore a gallant oath | خلبان سوگند دلیرانهای خورد | او با شجاعت گالنها را از جاده رد کرد |
| 9. Data(دِیتا) | Fact; information | اطلاعات؛ دادهها | After studying the data, we finished our report | پس از بررسی دادهها، گزارش را کامل کردیم | Data حالت جمع datum است |
| 10. Unaccustomed(آناِکاستِمد) | Not used to something | عادت نداشتن؛ غیرعادی | The king was unaccustomed to disobedience | پادشاه به نافرمانی مردم عادت نداشت | un واژه را منفی میکند |
| 11. Bachelor(بَچِلِر) | Not married; degree | مجرد؛ مدرک لیسانس | My brother took an oath to remain a bachelor | برادرم قسم خورد مجرد بماند | بچه لر لیسانس دارد ولی مجرد است |
| 12. Qualify(کوالِفای) | Become fit; show ability | شایسته بودن؛ واجد شرایط بودن | I am trying to qualify for the job | در تلاش هستم برای واجد شرایط شدن برای آن شغل | مردم کالیفرنیا شایسته تقدیر هستند |
| 13. Judicious(جودیشِس) | Thoughtful; rational | عاقلانه؛ خردمند؛ معقول | We should make judicious use of resources | باید از منابعمان استفاده عاقلانه کنیم | قاضی خردمندانه رأی داد |
| 14. Vindicate(ویندیکِیت) | Absolve; advocate | تبرئه کردن؛ بخشیدن | They welcomed the trial to vindicate themselves | آنها از دادگاه استقبال کردند تا خود را تبرئه کنند | ویندی و کتی بخشیده شدن |
| 15. Vacillate(وَسِلِیت) | Alternate; fluctuate | متزلزل بودن؛ نوسان داشتن | His mood vacillated between hope and despair | حس او بین امید و ناامیدی در نوسان بود | برای خرید اون وسیله مردد بودم |