| 1. Evidence(اِویدِنس) | Document | شاهد؛ مدرک | Her awards were evidence of excellence | جوایز لیونا مدرک کافی برای مهارت تایپ او بود | زندان اوین داره مدارک رو بررسی میکنه |
| 2. Solitary(سالیتَری) | Only; alone; single | تنها؛ منزوی؛ مجرد | The convict was placed in a solitary cell | زندانی در سلول انفرادی قرار گرفت | سالی خیلی وقته تنهاست |
| 3. Vision(ویژن) | Sense of sight | دید؛ بینایی؛ بینش | Ted had perfect vision | تد دید عالی داشت و همین کمکش کرد بازیکن خوبی بشه | من دید ویژهای به زندگی پیدا کردم |
| 4. Frequent(فریکوئِنت) | Happening often | فراوان؛ تکرارشونده؛ مرتب | Sam frequently fell asleep in class | سام زیاد سر کلاس خوابش میبرد | فرکانس ما مرتب پارازیت میاندازه |
| 5. Glimpse(گلیمپس) | Glance | نگاه کوتاه؛ اجمالی | We caught a glimpse of the shoreline | نگاه گذرایی به خط ساحلی انداختیم | یه نگاه کوتاه به گلیمی که بافتم بنداز |
| 6. Recent(ریسِنت) | New | اخیر؛ تازه | Bessie liked old movies more than recent ones | بسی فیلمهای قدیمی را بیشتر از جدیدها دوست داشت | اخیراً برات نامهای send نکرده؟ |
| 7. Decade(دِکِید) | 10 years | دهه | Many moved to this city in the last decade | در دهه اخیر افراد زیادی به این شهر آمدند | دهکده یک دهه پیش ویران شد |
| 8. Hesitate(هِزیتِیت) | Be undecided | تردید کردن؛ دودلی | Nora hesitated to accept the challenge | نورا در پذیرش مبارزه تردید داشت | در گفتن حسی که دارم شک دارم |
| 9. Absurd(اَبسِرد) | Foolish; vain | احمقانه؛ پوچ | It was absurd to believe the fisherman’s tale | باور کردن داستان ماهیگیر احمقانه بود | تو آب سرد رفتن کار احمقانهایه |
| 10. Conflict(کانفلیکْت) | Disagreement; opposition | بحث؛ مخالفت؛ جدل | There was conflict over the best tennis player | دعوای پر سر و صدایی درباره بهترین بازیکن بود | بچهها همش سر کرنفلکس بحث میکنن |
| 11. Minority(ماینُریتی) | Less than half | اقلیت؛ بخش کوچکتر | Blacks are a minority group in the US | سیاهپوستها در آمریکا اقلیت هستند | minority متضاد اکثریت هست |
| 12. Fiction(فیکشن) | Imagined | داستان؛ تخیلی؛ وهم | Marge enjoys fiction more than true stories | مارج داستانهای تخیلی را بیشتر دوست دارد | تو فکرشن که یه داستان تخیلی بسازن |
| 13. Innocuous(ایناکویِس) | Harmless; safe | بیضرر؛ بیآزار | Some mushrooms look innocuous but are poisonous | برخی قارچها بیضرر به نظر میرسند اما سمیاند | رفیقت اصفهانیه میگه آیکیو اِس بیضرره! |
| 14. Indolent(ایندولِنت) | Lazy; idle | تنبل؛ تنپرور | His indolent nature kept him lying in the sun | طبع تنبلش باعث شد تمام روز زیر آفتاب بخوابه | کسی که همیشه تو غمه، سست و بیحاله! |
| 15. Indigent(ایندِجِنت) | Poor; needy | فقیر؛ مستضعف | They are indigent and soon starving | آنها فقیرند و به زودی محتاج خواهند شد | هندی جنتلمنها به فقرا کمک میکنن |