| 1. Unruly(آنرولی) | Lawless | بیقانون؛ غیر قابل کنترل | Unruly behavior is prohibited at the pool | رفتار بینظم در استخر ممنوع است | Rule یعنی قانون، un منفیاش میکند |
| 2. Rival(رایوِل) | Competitor; opponent | رقیب؛ حریف | Sherry thought her rival would win | شری فکر میکرد رقیبش برنده میشود | ریوالدو یه زمانی رقیب نداشت |
| 3. Violent(وایولِنت) | Rough; aggressive | خشن؛ پرخاشگر | Violent behavior is prohibited at school | رفتار خشونتآمیز در مدرسه ممنوع است | با اینکه ویولن میزنه ولی خشنه |
| 4. Brutal(بروتال) | Savage; cruel | وحشی؛ بیرحم | Employees quit because boss was brutal | کارمندان بهخاطر رفتار بیرحمانه رئیس استعفا دادند | برو طالع اون آدم بیرحم رو ببین |
| 5. Opponent(اپونِنت) | Opposite; rival | مخالف؛ رقیب | He was a bitter opponent of reform | او مخالف سرسخت اصلاحات شهری بود | اپنتون مخالفی برای ماست |
| 6. Brawl(برال) | Fight; quarrel | دعوا؛ جنجال | Journalist covered the brawl in the park | خبرنگار جزئیات دعوا در پارک را گزارش کرد | سر دو تا بلال دعوا نکنید |
| 7. Duplicate(دوپلیکِیت) | Repeat; copy | کپی کردن؛ تکرار کردن | Elliott made a duplicate of my paper | الیوت از مقاله من کپی کرد | فیلمهای دوبله انگار کپیبرداری شدن |
| 8. Vicious(ویشِس) | Wicked; savage | شرور؛ خشن؛ بدطینت | Editor published false stories | سردبیر داستانهای دروغ منتشر کرد | برای هیچکس wish شرورانه نکن |
| 9. Whirling(وِرلینگ) | Spinning; turning | چرخیدن؛ گردیدن | Vessel was whirling before landing | سفینه قبل از فرود دور خودش میچرخید | چون کارش لنگه همش ول میچرخه |
| 10. Underdog(آندِرداگ) | Loser | بازنده؛ مظلوم | Minority groups feel like underdogs | اقلیتها احساس مظلوم بودن دارند | این dog بیچاره همیشه بازندهست |
| 11. Thrust(ثراست) | Push with force | هل دادن؛ پرتاب کردن | Jet thrust the rocket from the ground | موتور جت راکت را از زمین پرتاب کرد | از تراس توپ رو پرت کردم پایین |
| 12. Bewildered(بیویلدِرد) | Confused; puzzled | گیج؛ متحیر | Weird actions left Jack bewildered | رفتار عجیب شریک جک را گیج کرد | بیل درد داشت، همه متعجب شدن |
| 13. Pensive(پِنسیو) | Thoughtful; solemn | غرق در فکر؛ متفکر | She became pensive and quiet | او غرق در فکر شد و ساکت ماند | چیزی که expensive باشه آدمو میبره تو فکر |
| 14. Penitent(پِنیتِنت) | Regretful; sorrowful | پشیمان؛ نادم | He said “I’m sorry” with a penitent smile | با لبخند پشیمان گفت: «متاسفم» | بخاطر pen که ازت گرفتم پشیمونم |
| 15. Verbose(وِربوس) | Wordy; talkative | پرگو؛ پرچانه | He was a real verbose speaker | او سخنگوی بسیار پرحرفی بود | یاد verb بیفت؛ کسی که زیاد verb میگه |