• کدینگ ۵۰۴ واژه ضروری زبان انگلیسی – درس هجدهم

    لغات مترادف معنی مثال انگلیسی ترجمه کدینگ
    1. Tragedy(تراجِدی)Sad event; disasterفاجعه؛ مصیبتIt was a tragedy that some pioneers were killedفاجعه بود که برخی پیشگامان کشته شدندتراژدی 😊
    2. Pedestrian(پِدِستریَن)Walkerعابر پیادهPedestrians must stay on the sidewalkعابران باید در پیاده‌رو بمانندپدر نسترن یک عابر قانون‌مداره
    3. Glance(گِلَنس)Quick look; glimpseنگاه گذرا؛ نگاه انداختنDriver glanced at the accidentراننده نگاهی به تصادف انداختیه نگاه سریع به این الگانس بنداز
    4. Budget(باجِت)Spending planبودجه؛ دخل و خرجWe had to decrease the budgetمجبور شدیم بودجه را کاهش دهیمبودجه 😊
    5. Nimble(نیمبِل)Quick; activeچابک؛ زرنگNimble policeman leaped over the fenceپلیس چابک از حصار پریددستگاه نیم‌بیل خیلی فرز و چابکه
    6. Manipulate(مَنِپیولِیت)Handle skillfullyماهرانه عمل کردن؛ دستکاری کردنScientists must manipulate microscopesدانشمندان باید میکروسکوپ‌ها را ماهرانه به‌کار ببرندمانی پولاتو این‌قدر دستکاری نکن بذارش تو بانک
    7. Reckless(رِک‌لِس)Careless; wildبی‌احتیاط؛ بی‌ملاحظهReckless smoker ignited the forestسیگاری بی‌احتیاط جنگل را آتش زدرُکِس یعنی بی‌دقت و بی‌توجه
    8. Horrid(هارِد)Terrible; frightfulوحشتناک؛ افتضاحJaney avoided the horrid man’s faceجنی از نگاه به صورت وحشتناک مرد خودداری کردفیلم انقدر وحشتناک بود دلم هوری ریخت
    9. Rave(رِیو)Talk wildlyداد و قال؛ با حرارت حرف زدنMr. Stebbe would rave about her essayآقای استب با حرارت درباره مقاله‌اش صحبت می‌کردراوی داره هذیان می‌گه
    10. Economical(اِکانامیکال)Thrifty; not wastefulبا صرفه؛ مقرون‌به‌صرفهShopping in big markets is economicalخرید از سوپرمارکت‌های بزرگ مقرون‌به‌صرفه استeconomy ریشه‌اشه
    11. Lubricate(لوبریکِیت)Oil; make smoothروغن‌کاری کردنTrain wheels must be lubricated weeklyچرخ‌های قطار باید هر هفته روغن‌کاری شوندلامبورگینی نیاز به روغن‌کاری داره
    12. Ingenious(اینجینیِس)Clever; smartزیرک؛ مبتکرBernie devised an ingenious planبرنی نقشه‌ای هوشمندانه کشیداین جِنسیس راننده ماهری داره
    13. Rabid(رَبید)Angry; maniacalخشمگین؛ هار؛ متعصبI saw a rabid dog on my wayیک سگ هار دیدمخرگوش‌های rabid خیلی بداخلاقن
    14. Prolific(پرولِفیک)Productive; fertileپرتلاش؛ پرکار؛ حاصلخیزHe was a prolific songwriterاو شاعر پرتلاش نسل خودش بودپاورلیفتینگ‌کارها خیلی پرتلاشن
    15. Paucity(پاسِیتی)Lack; shortageکمبود؛ کمیابیPaucity of info on cosmeticsدر مورد مواد آرایشی کمبود اطلاعات هستاین سیتی کمبودهای زیادی داره