| 1. Typical(تیپیکِل) | Usual; of a kind | عادی؛ معمول؛ نمونه | He is a typical pupil | او دانشآموزی عادی و شبیه دیگران است | تیپ او خیلی عادی و معمولی بود |
| 2. Minimum(مینیمِم) | Least; lowest; minimal | حداقل؛ کمترین | The cost has been reduced to a minimum | هزینه به کمترین حد کاهش یافته است | یاد مینیموم و ماکسیمم ریاضی بیفتید |
| 3. Scarce(اِسکِرس) | Rare; inadequate | کمیاب؛ نادر | The bird has become scarce in this country | آن پرنده در این کشور کمیاب شده است | جایزه اسکار دیگه برای ایران کمیاب نیست |
| 4. Annual(اَنوال) | Once a year | سالانه؛ هر سال | What is your annual income? | درآمد سالیانه شما چقدر است؟ | آنا هر سال به اروپا سفر میکند |
| 5. Persuade(پِرسوِید) | Convince; entice; induce | متقاعد کردن؛ ترغیب کردن | I persuaded Jim to help his father | جیم را تشویق کردم به پدرش کمک کند | پرسوجوها من را ترغیب کرد که در کلاس شرکت کنم |
| 6. Essential(اِسِنشِل) | Necessary; vital; important | ضروری؛ لازم؛ واجب | It is essential that you work hard for this exam | لازم است برای این امتحان بیشتر درس بخوانی | اصن شال پوشیدن در ایران ضروری است |
| 7. Blend(بِلِند) | Mix together; combination | مخلوط کردن؛ آمیزه | Blend the sugar and butter together | شکر و کره را با هم مخلوط کنید | مخلوط بلوند و قهوهای خیلی قشنگ میشه |
| 8. Visible(ویزیبِل) | Observable; noticeable; apparent | قابل دیدن؛ مشهود؛ آشکار | Stars are visible when the sky is dark | ستارهها وقتی آسمان تاریک است قابل رویت هستند | ویز ویز زنبور کاملاً آشکار بود |
| 9. Expensive(اِکسپِنسیو) | Costly; dear | گران؛ پرهزینه | It is expensive to travel by train | مسافرت با قطار پرهزینه است | Expensive متضاد cheap را به خاطر بسپاریم |
| 10. Talent(تَلِنت) | Ability; genius; skill | استعداد؛ توانایی | My brother has a talent for singing | برادرم استعداد خوانندگی دارد | تو سایت ایران تلنت ثبتنام کن تا استعدادت رو پیدا کنی |
| 11. Devise(دیوایز) | Plan; design; invent | طراحی کردن؛ اختراع کردن؛ ابداع کردن | Helen devised a new computer program | هلن یک برنامه کامپیوتری جدید ابداع کرد | فرستادن ویس تو تلگرام ابداع جالبی بود |
| 12. Wholesale(هولسِیل) | Extensive; massive | عمدهفروشی؛ به طور گسترده | Mr. Jones is a wholesaler | آقای جونز عمدهفروش است | Whole + Sale = عمدهفروشی |
| 13. Taciturn(تَسیتِرن) | Silent; mute; reserved | ساکت؛ کمحرف؛ تو خود | John is a taciturn person | جان آدم کمحرفی است و به ندرت صحبت میکند | تا سی میشمرم ساکت شو |
| 14. Sporadic(اسپورادیک) | Irregular; occasional | پراکنده؛ نامنظم | The sporadic sessions made them reluctant | جلسات نامنظم تمرین باعث دلسردی شد | لباسهای اسپرت رو پراکنده ریخته بود رو زمین |
| 15. Rendezvous(راندِوو) | Appointment; meeting | قرار ملاقات؛ مکان ملاقات | We have a rendezvous for next week | ما هفته بعد یک قرار ملاقات داریم | ماشین را راند تا به قرار برسد |