| 1. Plea(پلی) | Request; appeal | درخواست؛ تقاضا؛ عذر | Employees submitted a plea for higher pay | کارمندان درخواست افزایش حقوق دادند | خواستم یک دامن پلیسهدار برام بخره |
| 2. Weary(ویری) | Tired | خسته؛ فرسوده | I am weary of debating all day | از بحث کردن تمام روز خستهام | حالا که من خستهام ویرش گرفته |
| 3. Collide(کُلاید) | Crash; hit | تصادف کردن؛ برخورد کردن | Ways to prevent cars from colliding | راههایی برای جلوگیری از تصادف خودروها | کلی دود از برخورد ماشینها بلند شد |
| 4. Confirm(کانفِرم) | Approve; verify | تأیید کردن؛ اثبات کردن | Victor’s reply confirmed his defiance | جواب ویکتور نشان داد که گستاخ است | جشنواره کن فیلم را تأیید کرد |
| 5. Verify(وِریفای) | Confirm; prove | تأیید کردن؛ اثبات نمودن | Data were verified by clerks | اطلاعات توسط کارمندان تأیید شد | کیفیت ویفرها تأیید شده |
| 6. Anticipate(اَنتیسیپِیت) | Expect; predict | پیشبینی کردن | We anticipate panic if news is revealed | اگر خبر فاش شود، وحشت عمومی پیشبینی میشود | با خوردن آنتیهیستامین خوب شدنت رو پیشبینی کن |
| 7. Dilemma(دیلِما) | Difficulty; problem | دوراهی؛ تنگنا | Hero faced a dilemma of which door to open | قهرمان بر سر دوراهی انتخاب در بود | دیلمان یه دوراهی داره |
| 8. Detour(دیتور) | Diversion; deviation | جاده فرعی؛ بیراهه | Anthony took a detour to avoid traffic | آنتونی برای فرار از ترافیک مسیر فرعی رفت | دِ طوری نرو که تو مسیر انحرافی بیفتی |
| 9. Merit(مِریت) | Virtue; excellence | شایستگی؛ مزیت | He was promoted due to merit | به خاطر شایستگی ترفیع گرفت | مری شایستگیهای زیادی داره |
| 10. Transmit(ترَنزمیت) | Send; broadcast | ارسال کردن؛ منتقل کردن | Messages transmitted from space to earth | پیامها از فضا به زمین ارسال شدند | شبکه ترانزیت وظیفهاش انتقال دادنه |
| 11. Relieve(ریلیف) | Alleviate; ease | تسکین دادن؛ آرام کردن | Peace agreement relieved threat of attack | معاهده صلح تهدید حمله را رفع کرد | ریلیو شدن یعنی کم کردن و آروم کردن |
| 12. Baffle(بَفِل) | Confuse; puzzle | گیج کردن؛ سردرگم کردن | Holmes would be baffled by the crime | هلمز از نحوه وقوع جنایت گیج میشد | گم شدن بوفالو خیلی گیجم کرد |
| 13. Oblivion(اُبلیویِن) | Forgetfulness; obscurity | فراموشی؛ گمنامی | Toys fade into oblivion after a year | اسباببازیها بعد از مدتی فراموش میشوند | یادآوری به کسی که فراموشی داره آب در هاون کوبیدنه |
| 14. Nostalgia(نُستَلجیا) | Homesickness; memories | حسرت گذشته؛ دلتنگی | Some people feel nostalgia for schooldays | برخی نسبت به روزهای مدرسه حس نوستالژی دارند | نوستالژی که در فارسی هم زیاد استفاده میشه |
| 15. Nomad(نُمَد) | Traveler; roamer | چادرنشین؛ خانهبهدوش | Somalian nomads stayed here tonight | چادرنشینان سومالیایی امشب اینجا اقامت داشتند | خانهبهدوشها معمولاً روی نمد میخوابن |