| 1. Possible(پاسیبِل) | Feasible; probable | امکانپذیر؛ مقدور | It is now possible to walk on the moon | اکنون راه رفتن روی ماه امکانپذیر است | پاس دادن به گرت بیل ممکن بود |
| 2. Compel(کامپِل) | Force; oblige | وادار کردن؛ مجبور کردن | You can’t compel someone to love | نمیتوان کسی را مجبور به عشق کرد | کامی مجبور شد پل بزنه |
| 3. Awkward(آکوِرد) | Clumsy; inconvenient | دستوپاچلفتی؛ ناجور | This is an awkward corner to turn | این پیچ برای دور زدن ناجور است | اکبر آدم دستوپاچلفتیه |
| 4. Venture(وِنچِر) | Risk; adventure | ریسک؛ کار مخاطرهآمیز | He made fortune by a lucky venture | با یک ریسک موفق پولدار شد | Nature بعضیا اینه که ریسک کنن |
| 5. Awesome(آسِم) | Magnificent; terrifying | شگفتانگیز؛ ترسناک | Snowy mountains are an awesome sight | کوههای برفی منظرهای شگفتانگیز هستند | مایه دستشویی اَوَه شگفتانگیزه |
| 6. Guide(گاید) | Lead; direct | راهنما؛ هدایت کردن | Indian guided hunters through forest | سرخپوستها شکارچیان را هدایت کردند | God ما را راهنمایی میکند |
| 7. Quench(کوئنچ) | Extinguish; satisfy | فرونشاندن؛ رفع کردن | Only Pepsi can quench my thirst | فقط پپسی عطشم را رفع میکند | مشکلاتم را با French رفع کردم |
| 8. Betray(بیتری) | Deceive; cheat | خیانت کردن | The soldier betrayed the army | سرباز به ارتش خیانت کرد | بطریاش رو دیدم، فهمیدم خیانت کرده |
| 9. Utter(آتِر) | Speak; express | سخن گفتن؛ بیان کردن | He uttered something unexpected | او حرف غیرمنتظرهای زد | قاطر نمیتونه حرف بزنه |
| 10. Pacify(پَسیفای) | Calm; soothe | آرام کردن | We tried to pacify the angry woman | سعی کردیم زن عصبانی را آرام کنیم | با peace اوضاع رو آروم میکنیم |
| 11. Respond(ریسپاند) | Answer; reply | پاسخ دادن | George responded quickly | جرج سریع پاسخ داد | ریسمان رو کجا گذاشتی؟ زود جواب بده |
| 12. Beckon(بِکِن) | Invite; attract | جذب کردن؛ فراخواندن | Smell of bread beckoned the boy | بوی نان پسر گرسنه را جذب کرد | به کُندی همه رو جذب کردیم |
| 13. Gesticulate(جِستیکیولِیت) | Gesture; signal | اشاره کردن؛ با دست و بدن نشان دادن | Man was gesticulating wildly | مرد با سر و دست شدیدا اشاره میکرد | تلفظش به ژست میخوره |
| 14. Furtive(فِرتیو) | Hidden; sneaky | مخفیانه؛ دزدکی | He made furtive phone calls | او تماسهای مخفیانه گرفت | دزدکی برو سمت تیوی |
| 15. Exhort(اِگزُرت) | Urge; plead | درخواست کردن؛ هشدار دادن | Governor exhorted prisoners not to riot | استاندار از زندانیان خواست شورش نکنند | به زور گفت نوشابه رو هورت بکش |