| 1. Toil(تُیِل) | Hard work | زحمت؛ تلاش | The old man toiled up the hill | پیرمرد به زحمت از تپه بالا رفت | جابهجا کردن قوطی oil زحمت بود |
| 2. Blunder(بلاندِر) | Big mistake | اشتباه بزرگ؛ اشتباه لپی | The general’s blunder caused retreat | اشتباه ژنرال باعث عقبنشینی شد | اگه موهاتو بلوند کنی اشتباه بزرگیه |
| 3. Daze(دِیز) | Confuse; amaze | گیج کردن | The blow dazed the fighter | ضربه بوکسور را گیج کرد | با داس زد تو سرم، گیج شدم |
| 4. Mourn(مورْن) | Grieve; wail | سوگواری کردن؛ عزاداری | Sandra mourned her lost friend | ساندرا برای دوستش عزاداری میکرد | وقتی کسی مرد، همه غصه میخورن |
| 5. Subside(سابساید) | Abate; lessen | فروکش کردن؛ کاهش یافتن | Flood waters subsided after rain | بعد از باران، سیل فروکش کرد | با افزایش سوبسید، نارضایتی کم میشه |
| 6. Maim(میم) | Disable | معیوب کردن؛ معلول کردن | Accidents maim many people yearly | تصادفها افراد زیادی را معلول میکنند | میم مثل معیوب کردن |
| 7. Comprehend(کامپرهِند) | Understand | فهمیدن؛ درک کردن | You need not be poor to comprehend hunger | لازم نیست فقیر باشی تا گرسنگی رو بفهمی | پایان فیلمهای هندی رو راحت میفهمی |
| 8. Commend(کُمِند) | Praise; acclaim | تحسین کردن؛ ستایش کردن | Everyone commended the mayor’s ideas | همه پیشنهادات شهردار را تحسین کردند | توی کامنتها تحسینش کردن |
| 9. Final(فاینال) | Last; ultimate | نهایی؛ پایانی | The final week is approaching | هفته آخر ترم نزدیک است | مثل امتحان فاینال |
| 10. Exempt(اِگزِمپت) | Excuse; free from | معاف کردن | School exempts smart pupils from finals | مدرسه دانشآموزان تیزهوش را معاف میکند | وزارت علوم از exam معاف کرد |
| 11. Vain(وِین) | Useless; futile | بیهوده؛ بیفایده | Brian made vain attempts to call | برایان تلاش بینتیجه برای تماس کرد | ماشین ون بیاستفاده مونده |
| 12. Repetition(رِپِتیشن) | Repeat; recurrence | تکرار؛ بازگویی | Repetition helps learning new words | تکرار کلمات جدید به یادگیری کمک میکند | یاد فعل repeat بیفت |
| 13. Expedite(اِکسپِدایت) | Accelerate; facilitate | تسریع کردن؛ فوراً انجام دادن | We must expedite the process | باید فرایند را تسریع کنیم | عکس بدید تا سریع بذارم تو نت |
| 14. Duress(دورِس) | Force; coercion | اجبار؛ فشار | She confessed under duress | او تحت فشار اعتراف کرد | به زور فرستادنم جای دور |
| 15. Dormant(دورمِنت) | Inactive; sleeping | نهفته؛ خاموش | Talent may lie dormant in youth | استعداد ممکنه در جوانی نهفته باشه | سکوت برای درمانت خوبه |