• کدینگ ۵۰۴ واژه ضروری زبان انگلیسی – درس ۳۱

    لغات مترادف معنی مثال انگلیسی ترجمه کدینگ
    1. Commuter(کِمیوتر)Traveler; daily passengerمسافر هر روزهThe average commuter wants to live near workمسافرین روزانه ترجیح می‌دهند نزدیک محل کار زندگی کنندکسی که هر روز come می‌کنه و برمی‌گرده
    2. Confine(کانفاین)Imprison; restrictزندانی کردن؛ محدود کردنVirus confined Albert to his houseویروس آلبرت را در خانه‌اش محبوس کردامیرکبیر را در حمام فین اسیر کردند
    3. Idle(آیدِل)Lazy; waste timeتنبل؛ وقت تلف کردنStudent idled away the morningدانش‌آموز صبح را به بطالت گذراندآی دلم از تنبلی گرفت
    4. Idol(آیدُل)Object of worshipبت؛ محبوبMetal idol shows Roman artبت فلزی هنر روم باستان را نشان می‌دهدAmerican idol مسابقه
    5. Jest(جِست)Joke; mockشوخی کردن؛ جوک گفتنDo not jest about moralityراجع به اخلاق شوخی نکنژست بعضی‌ها موقع جوک گفتن باحاله
    6. Patriotic(پِتریاتیک)Nationalist; loyalوطن‌پرست؛ میهن‌دوستIt is patriotic to accept responsibilityوطن‌دوستی یعنی پذیرش مسئولیت نسبت به کشورپاتریک آدم وطن‌پرستیه
    7. Dispute(دیسپیوت)Conflict; debateمشاجره؛ جدالOccupants attracted by noisy disputeساکنین جذب مشاجره پر سر و صدا شدندپوتین پرت کردیم سمت هم
    8. Valor(وَلِر)Bravery; courageشجاعت؛ دلاوریVietnam veterans showed great valorسربازان ویتنام شجاعت زیادی نشان دادندتیلور آدم شجاعیه
    9. Lunatic(لونَتیک)Insane; foolishدیوانه؛ احمقانهRoommate had lunatic ideasهم‌اتاقی افکار احمقانه‌ای داشتپا گذاشتن تو لونه شیر احمقانه‌ست
    10. Vein(وِین)Blood vessel; moodرگ؛ حالت؛ رگهExploration found rich copper veinکاوش‌ها رگه‌های غنی از مس را یافتندوین رونی چون زشت بود رگش رو زد
    11. Uneventful(آن‌ایوِنتفول)Ordinary; dullعادی؛ بدون اتفاق خاصClass outing was uneventfulگردش کلاس بی‌هیجان بودUn + event یعنی بدون اتفاق
    12. Fertile(فِرتایل)Productive; fruitfulحاصلخیز؛ پربارLoss of fertile lands caused panicاز دست دادن زمین حاصلخیز باعث وحشت شدزمینی که فرت فرت محصول می‌ده
    13. Cursory(کِرسِری)Hasty; superficialسرسری؛ شتاب‌زدهCursory reading led to exam failureمطالعه سرسری باعث رد شدن در امتحان شدخیلی شبیه سرسریه
    14. Culpable(کالپِبِل)Guilty; blameworthyمقصر؛ گناهکارTreasurer wasn’t culpable due to absenceخزانه‌دار به خاطر نبودنش گناهکار نبودCulprit = culpable
    15. Criterion(کرایتِریِن)Standard; normملاک؛ معیارOrganizations set membership criterionسازمان‌ها معیار عضویت را تعیین می‌کنندباشگاه رفتن معیار مصرف کراتین نیست