| 1. Vapor(ویپِر) | Fog; mist; steam | بخار؛ تبخیر | Clouds are formed by water vapor | ابرها در اثر بخار آب تشکیل میشوند | اتاق پر بخاره |
| 2. Eliminate(اِلیمینِیت) | Remove; get rid of | رفع کردن؛ حذف کردن | Some names were secretly eliminated from the list | برخی اسامی به طور پنهانی حذف شدند | الی و مینا اسامی رو حذف کردند |
| 3. Villain(ویلِن) | Criminal; wicked person | آدم شرور؛ جنایتکار | The villain concealed the corpse in the cellar | آدم شرور جنازه را در سرداب مخفی کرد | آدم شرور با پول مردم شمال ویلا خریده |
| 4. Dense(دِنس) | Compact; compressed | متراکم؛ فشرده؛ غلیظ | There was a dense crowd in the match | جمعیت انبوهی در مسابقه بود | تو جاهای شلوغ و متراکم نمیشه dance کرد |
| 5. Utilize(یوتیلایز) | Use; apply; employ | استفاده کردن؛ بهرهبرداری | We must fully utilize each student’s talent | باید استعداد هر دانشآموز را کاملاً به کار بگیریم | به یاد واژه use بیفتید |
| 6. Humid(هیومید) | Moist; damp | مرطوب؛ شرجی | Florida is extremely humid in summer | فلوریدا در تابستان بسیار مرطوب است | دستهای حمید همیشه مرطوبه |
| 7. Theory(تیئوری) | Belief; idea; notion | نظریه؛ عقیده | There are many theories about life’s origin | نظریات زیادی درباره منشأ حیات وجود دارد | تئوری 😊 |
| 8. Descend(دیسِند) | Climb down; come down | پایین آمدن؛ نزول کردن | The elevator descended rapidly | آسانسور با سرعت پایین رفت | وقتی de به اول واژه بیاد یعنی پایین رفتن |
| 9. Circulate(سِرکیولِیت) | Go around; orbit; move | چرخیدن؛ جریان داشتن | A fan may circulate the air | پنکه هوا را به جریان میاندازد اما خنک نمیکند | حیوانات در سیرک میچرخیدند |
| 10. Enormous(اینورمِس) | Huge; extremely large | خیلی بزرگ؛ عظیمالجثه | The enormous crab moved across the ocean floor | خرچنگ عظیمالجثه کف اقیانوس حرکت میکرد | موس کامپیوترت چرا انقدر بزرگه؟ |
| 11. Predict(پریدیکت) | Foresee; forecast | پیشبینی کردن | She predicted it would rain | او پیشبینی کرد که باران میآید | دیکتههای معلم پیرمون قابل پیشبینی نیست |
| 12. Vanish(وَنیش) | Disappear; fade | ناپدید شدن؛ غیب شدن | The thief ran into the crowd and vanished | سارق به جمعیت دوید و ناپدید شد | زنبور نیش زد و ناپدید شد |
| 13. Quandary(کواندِری) | Dilemma; uncertainty | معضل؛ بلاتکلیفی | I’m in a quandary about which job to accept | در انتخاب شغل واقعاً بلاتکلیفم | کم داری؟ چرا گیج میزنی؟ |
| 14. Procrastinate(پروکَستینِیت) | Delay; put off | طفره رفتن؛ به تأخیر انداختن | I’m just procrastinating | فقط دارم طفره میرم | رک و راست بگو چرا طفره میری |
| 15. Prognosticate(پراگنِستیکِیت) | Predict; foresee | پیشبینی کردن؛ پیشگویی کردن | He can prognosticate the future of commerce | او میتواند آینده تجارت را پیشبینی کند | نوستراداموس همه چیز رو پیشبینی میکرد |