| 1. Maintain(مینتِین) | Keep; preserve | نگهداری کردن؛ حفظ کردن | Britain wants to maintain its position | بریتانیا میخواهد موقعیتش را حفظ کند | چیزهای main را جدا و نگهداری کن |
| 2. Snub(اسناب) | Ignore; insult | توهین؛ رفتار سرد | I considered it a rude snub | دعوت نشدنم را توهینآمیز دانستم | کسی که اخلاقش نابه توهین نمیکنه |
| 3. Endure(ایندور) | Tolerate; bear | تحمل کردن؛ تاب آوردن | How can you endure disrespect? | چطور بیاحترامی را تحمل میکنی؟ | میتونی این دوری رو تحمل کنی؟ |
| 4. Wrath(رَث) | Anger; rage | خشم | No wrath like that of an angry bear | هیچ خشمی مثل خشم خرس نیست | یک راس گاو خشمگین وارد شد |
| 5. Expose(اِکسپوز) | Reveal; uncover | برملا کردن؛ نشان دادن | Article exposed the forgery | مقاله سند جعلی را برملا کرد | بعضیها با پز دادن داراییهاشون رو نشون میدن |
| 6. Legend(لِجِند) | Myth; tale | افسانه؛ اسطوره | Legend exaggerated Paul’s size | افسانهها درباره جثه پائول اغراق کردند | اسطورهها باهم لج نمیکنن |
| 7. Ponder(پاندر) | Reflect; consider | تأمل کردن؛ تعمق کردن | Villagers pondered their next move | روستاییان درباره اقدام بعدی فکر کردند | خرس پاندا فقط تأمل میکنه |
| 8. Resign(ریزاین) | Quit; give up | استعفا دادن؛ تسلیم شدن | Albert resigned as editor | آلبرت از ویراستاری استعفا داد | رضایی استعفا داد |
| 9. Drastic(درستیک) | Extreme; serious | شدید؛ اساسی | Do something drastic for this problem | باید کاری اساسی برای این مشکل کرد | در جراحی پلاستیک خشونت نکن |
| 10. Wharf(وارف) | Dock; pier | اسکله | Laborers unloading cargo on the wharf | کارگران در اسکله بار تخلیه میکردند | حرفشم نزن که دلت برای اسکله تنگ شده |
| 11. Amend(اَمِند) | Correct; improve | اصلاح کردن؛ تغییر دادن | Time to amend your ways | وقت اصلاح رفتارت رسیده | اگه آمین بگی اوضاع بهتر میشه |
| 12. Ballot(بَلِت) | Vote; voting paper | برگه رأی | Drop the ballot into the box | برگه رأی را در صندوق بینداز | اگه بالا باشی نمیتونی رأی بدی |
| 13. Morbid(موربید) | Deadly; dreadful | خوفناک؛ مربوط به بیماری | Morbid illness is spreading | بیماری خوفناک در حال گسترش است | تو مرداد بیماری خوفناک اومد |
| 14. Mundane(ماندِین) | Ordinary; boring | پیشپا افتاده؛ معمولی | Mundane matters don’t interest her | مسائل معمولی برایش جالب نیستند | مونده و معمولی |