| 1. Approach(اِپروچ) | Come near; attitude | نزدیک شدن؛ رویکرد؛ نگرش | You must approach the bird quietly | باید آهسته به پرنده نزدیک شوید | ابروهای پاچه بزیش به هم نزدیک شدن |
| 2. Detect(دیتِکت) | Find out; discover | یافتن؛ کشف کردن؛ پی بردن | I detected a smell of gas | متوجه بوی گاز شدم | آثاری که تکهتکه شده بودن کشف کردیم |
| 3. Defect(دیفِکت) | Fault; deficiency; flaw | نقص؛ ایراد؛ کمبود | There are defects in your argument | در بحث شما کاستیهایی وجود دارد | افکتهایی که روی فیلم گذاشتی ایراد داره |
| 4. Employee(اِمپلوی) | Worker; staff | کارمند؛ کارگر | There are ten employees in this firm | در این شرکت ده کارمند وجود دارد | برای کارمندها امروز پلو درست کردن |
| 5. Neglect(نِگلِکت) | Disregard; ignore | کوتاهی کردن؛ قصور | She neglected her clothes and hair | او به سر و وضع خود توجه نکرد | اگه نق نق کنی همه بیتوجهی میکنن |
| 6. Deceive(دِسیو) | Mislead; delude; trick | فریب دادن؛ گول زدن | She deceived me into thinking she was expelled | او مرا اغفال کرد تا فکر کنم اخراج شده | دو سیب که به بچه بدی گول میخوره |
| 7. Undoubtedly(آندَوتِدلی) | Certainly; definitely | بیتردید؛ مسلماً | He is undoubtedly too busy | او بیتردید خیلی گرفتار است | بدون شک پارک دوبل مهارت زیادی میخواد |
| 8. Popular(پاپیولِر) | Famous; accepted | محبوب؛ پرطرفدار | She is popular at school | او در مدرسه محبوب است | آهنگ پاپ خیلی محبوبه |
| 9. Thorough(ثِرو) | Complete; comprehensive | کامل؛ جامع؛ دقیق | The room had been thoroughly cleaned | اتاق کاملاً تمیز شده بود | دروغهاش رو انقدر دقیق گفت که باورم شد |
| 10. Client(کلایِنت) | Customer | موکل؛ مشتری | Doctors have patients, lawyers have clients | دکترها مریض دارند، وکلا موکل | مشتری همش گلایه داره |
| 11. Comprehensive(کامپرهِنسیو) | Complete; thorough; extensive | کامل؛ جامع؛ فراگیر | I want a comprehensive list of addresses | لیست کاملی از آدرسها میخواهم | عکس کامی و پری حین سیب خوردن فراگیر شد |
| 12. Defraud(دیفراد) | Cheat; trick | گول زدن؛ کلاه گذاشتن | Jim tried to defraud me too | جیم سعی کرد سر من هم کلاه بگذارد | فرهاد سر هممون کلاه گذاشت و رفت |
| 13. Ostensible(آستِنسِبِل) | Apparent; exhibited; plausible | ظاهری؛ سطحی | The ostensible goal was to clean up corruption | هدف ظاهری پاکسازی فساد بود | ظاهراً در آستانه سیبیل درآوردنی |
| 14. Omnipotent(آمنیپوتِنت) | Almighty; overpowering | قادر مطلق؛ توانا | I want everything from the omnipotent God | من همه چیز را از خدای متعال میخواهم | کد amen + potent یعنی امینِ توانا |
| 15. Nonchalant(نانشِلِنت) | Easygoing; apathetic | سرد؛ بیتفاوت؛ خونسرد | Jack with his nonchalant manner tried to tell us | جک با رفتار بیتفاوتش گفت خوشحال نیست | با رفتار بیتفاوتش گفت خوشحال نیست از بودن کنارمون |