| 1. Exaggerate(اِگزَجِرِیت) | Overstate; hyperbole | اغراق کردن؛ مبالغه کردن | The bookkeeper exaggerated her importance | دفتردار درباره اهمیت خود غلو کرد | قرص اکس باعث میشه همه چیز رو بزرگ ببینی |
| 2. Amateur(اَمَچِر) | Not professional | غیر حرفهای؛ آماتور | The amateur runner wanted to be in the Olympics | دونده آماتور میخواست در المپیک شرکت کند | آماتور |
| 3. Mediocre(میدیاوکِر) | Average; ordinary | متوسط؛ معمولی | This movie was only mediocre | این فیلم فقط متوسط بود | دانشجوهای مدیکال امسال متوسط هستند |
| 4. Variety(وَرایِتی) | Diversity; lack of sameness | تنوع؛ متنوع | Restaurant serves a wide variety of foods | رستوران غذاهای متنوعی سرو میکند | برای تنوع هم که شده این بار tea بخور |
| 5. Valid(وَلید) | Sound; true | معتبر؛ صحیح؛ موثق | Rita has valid reasons | ریتا دلایل معتبری برای محکوم کردن پدرش دارد | وحید آدم معتبریه |
| 6. Survive(سِروایو) | Remain alive | زنده ماندن؛ جان به در بردن | We may not survive the torrent of rain | ممکنه از باران سیلآسا جان سالم به در نبریم | مردی که از بام سر خورد زنده موند |
| 7. Weird(ویرد) | Strange; mysterious | عجیب؛ مرموز؛ خارقالعاده | Weird things started happening | چیزهای عجیبی شروع به رخ دادن کردند | جادوگرها وردهای عجیب میخونن |
| 8. Prominent(پرومینِنت) | Well-known; important | نامی؛ برجسته؛ مهم | My client is a prominent businessperson | موکل من تاجر سرشناسی است | رم یکی از شهرهای معروف اروپاست |
| 9. Security(سیکیوریتی) | Freedom from danger | امنیت؛ مراقبت | Janitor likes the security of locked doors | سرایدار امنیت حاصل از قفل بودن درها را ترجیح میدهد | سکههاتو میدی تا امنیت داشته باشی |
| 10. Bulky(بالکی) | Large; massive | جاگیر؛ بزرگ | They removed the bulky package | بسته بزرگ را از ماشین برداشتند | بالِ کی از همه بزرگتره؟ |
| 11. Reluctant(ریلاکتِنت) | Unwilling; loath | بیمیل | Herman was reluctant to find a job | هرمان برای پیدا کردن کار بیمیل بود | عجیبه که به لاک زدن بیمیلی |
| 12. Obvious(آبویِس) | Clear; evident | آشکار؛ واضح | Darcy’s popularity was obvious | محبوبیت دارسی برای همه آشکار بود | همیشه مثل آب obvious باش |
| 13. Malevolent(مَلِوِلِنت) | Hostile; vicious | بدخواه؛ بدطینت؛ پست | The witch was malevolent | جادوگر بدطینت بود و دنبال انتقام | Mal یعنی بدی |
| 14. Magnanimous(مَگنَنیمِس) | Generous; charitable | سخاوتمند؛ بزرگوار | The winner praised the losing team | تیم برنده تیم بازنده را تحسین کرد | مگنه ناموس = مقنعه ناموسه! سخاوتمندی میاره! |
| 15. Ludicrous(لودیکِرِس) | Absurd; ridiculous | احمقانه؛ مسخره | He looked ludicrous in that suit | در آن کت و شلوار خیلی مسخره به نظر میرسید | آدم لوده همیشه کارهای ludicrous انجام میده |