| 1. Corpse(کُرپس) | A dead body | جسد؛ جنازه | The corpse was laid to rest in the vacant coffin | جنازه برای خاکسپاری در تابوت قرار گرفت | جنازه را که دیدم از ترس کپ کردم |
| 2. Conceal(کانسیل) | Hide | پنهان کردن؛ مخفی کردن | Count Dracula concealed the corpse in the castle | کنت دراکولا جسد را در قلعهاش مخفی نمود | کنسل کردن جلسه را از مدیر پنهان کردیم |
| 3. Dismal(دیزمَل) | Dark; depressing | تیره و تاریک؛ گرفته؛ غمانگیز | I am unaccustomed to this dismal climate | من به این هوای گرفته عادت ندارم | دستمال را که روی شیشه کشیدم همه جا تیره شد |
| 4. Frigid(فریجید) | Very cold; icy | سرد؛ بیروح؛ غیر دوستانه | It was a great hardship to live through the frigid winter | زندگی در زمستان سرد بسیار سخت بود | یاد کلمه فریزر بیفتید |
| 5. Inhabit(اینهَبیت) | Live in | سکونت داشتن؛ ساکن بودن | Eskimos inhabit the frigid part of Alaska | اسکیموها در بخش سرد آلاسکا ساکن هستند | ما habit نداریم که در تهران زندگی کنیم |
| 6. Numb(نام) | Without the power of feeling | بیحس؛ کرخت | My fingers quickly became numb in the frigid room | انگشتانم در اتاق سرد کرخت شدند | انقدر number شمردم که زبونم بیحس شد |
| 7. Peril(پِریل) | Danger; perilous | خطر؛ مخاطرهآمیز | There is great peril in climbing the mountain | خطر بزرگی در بالا رفتن از کوه وجود دارد | مایع ظرفشویی پریل خطرناک اعلام شده |
| 8. Recline(ریکلاین) | Lie down; stretch out | دراز کشیدن؛ لم دادن؛ تکیه دادن | Richard likes to recline in front of the TV | ریچارد دوست دارد جلوی تلویزیون لم بدهد | یکی از مسافرها روی لاین هواپیما دراز کشیده بود |
| 9. Shriek(شریک) | Scream | جیغ کشیدن؛ فریاد | The maid shrieked when she discovered the corpse | خدمتکار وقتی جسد را دید جیغ کشید | اولین بار که شرک رو دیدم جیغ زدم |
| 10. Sinister(سینیستِر) | Evil; wicked | شوم؛ شیطانی؛ نحس | The sinister plot was uncovered by the police | نقشه شیطانی توسط پلیس افشا شد | اون سینی کادویی نحس بود |
| 11. Tempt(تِمپت) | Seduce; persuade | وسوسه کردن؛ فریفتن؛ ترغیب کردن | A banana split can tempt me to break my diet | دسر موز بستنی من را وسوسه میکند رژیمم را بشکنم | تمهای ویندوز ۱۰ من را وسوسه میکنند |
| 12. Wager(ویجِر) | Bet | شرط بستن؛ شرط بندی کردن | Tom laid a wager of five dollars on the race | تام پنج دلار روی مسابقه شرط بست | تو در مسابقه شرطبندی مدام جر میزدی |
| 13. Volatile(والاتایل) | Changeable; inconsistent | بیثبات؛ ناآرام؛ متغیر | Food and fuel prices are very volatile in war | قیمت غذا و سوخت در جنگ بیثبات است | والا تا الان بچه ناآروم بود |
| 14. Superficial(سوپِرفیشِل) | Apparent; cursory | سطحی؛ ظاهری؛ سرسری | I only have superficial knowledge of French | من فقط دانشی سطحی از زبان فرانسه دارم | به قسمت دوم face توجه کن |
| 15. Thwart(ثوآرت) | Hinder; impede | مانع شدن؛ جلوگیری کردن؛ خنثی کردن | He never did anything to thwart his father | او هیچوقت کاری نکرد تا مانع پدرش شود | از برگزاری تئاتر جلوگیری شد |