Unit 5
Vocabulary
واژگان
Unit 5
بخش ۵
Word list
لیست کلمات
—
1. academic (اَکادِمیک): آکادمیک، تحصیلی [صفت]
تجزیه: academic = academy (آکادمی) + ic → مربوط به آکادمی
کدینگ: «اَکادِمیک» = «اکا» + «دمیک» → «دمیک» (دمی) تحصیلی!
ریشهیابی: از یونانی Akademeia (باغی در بیرون آتن که افلاطون در آن تدریس میکرد) که از Akademos (قهرمان اساطیری) گرفته شده است.
1. When something is academic, it relates to schools and education.
(وِن سامْثینگ ایز اَکادِمیک، ایت رِلِیتْس تو اسکولْز اَند اِجُوکِیشِن.)
وقتی چیزی آکادمیک باشد، مربوط به مدارس و آموزش است.
2. Alex received an award for his academic achievements.
(اَلِکس رِسیوْد اَن اَوارد فُر هیز اَکادِمیک اَچیوْمِنْتْس.)
الکس بهخاطر پیشرفت تحصیلیاش جایزه دریافت کرد.
—
2. acceptance (اَکْسِپْتِنْس): پذیرش [اسم]
تجزیه: acceptance = accept (پذیرفتن) + ance → عمل پذیرفتن
کدینگ: «اَکْسِپْتِنْس» = «اکسپت» + «نس» → «نس» (نس) قبول!
ریشهیابی: از accept (پذیرفتن) که از لاتinus acceptare از accipere از ad- (به سمت) + capere (گرفتن) به معنی «پذیرش» گرفته شده است.
1. Acceptance is when people agree that an idea, statement, explanation, etc. is right or true.
(اَکْسِپْتِنْس ایز وِن پیپَل اَگری دَت اَن آیدِیا، اِسْتِیتْمِنْت، اِکْسْپْلَنِیشِن، اِتْسِتِرا ایز رایت اُر ترو.)
پذیرش به زمانی گفته میشود که مردم بر سر درستی و راستی یک ایده، گفته یا توضیح موافقت کنند.
2. Mr. Song celebrated his acceptance into the political party.
(مِسْتِر سانگ سِلِبْرِیتِد هیز اَکْسِپْتِنْس اینتو دِ پَلایتیکِل پارْتی.)
آقای سانگ پذیرشش در حزب سیاسی را جشن گرفت.
—
3. array (اَرِی): گروه، دسته [اسم]
تجزیه: array = ar + ray → شبیه «آرایه» که مجموعهای از چیزهاست
کدینگ: «اَرِی» = «اَ» + «ری» → «ری» (ری) گروه!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان arayer که از آلمانی باستان rædan (آماده کردن، مرتب کردن) به معنی «گروه، مجموعه» گرفته شده است.
1. An array is a large group or number of things.
(اَن اَرِی ایز ا لارْج گْروپ اُر نامْبِر آو تینگز.)
گروه، گروه بزرگ یا تعداد زیادی از چیزی است.
2. The toy cars are available in an array of colors.
(دِ توی کارْز آر اِویلِبِل این اَن اَرِی آو کالِرْز.)
ماشینهای اسباببازی در رنگهای متنوعی موجود هستند.
—
4. blur (بْلِر): محو کردن [فعل]
تجزیه: blur = bl + ur → شبیه «بلور» که واضح نیست
کدینگ: «بْلِر» = «بل» + «ر» → «ر» (ر) تار کرد!
ریشهیابی: از انگلیسی قرن شانزدهم که احتمالاً از blare (غرش کردن) با تغییر معنی به «لکه، محو شدن» گرفته شده است.
1. To blur is to make something unclear or difficult to see or remember.
(تو بْلِر ایز تو مِیک سامْثینگ آنْکلیر اُر دیفیکِلْت تو سی اُر ریمِمْبِر.)
محو کردن به معنای ناواضح کردن و سخت دیده شدن یا به خاطر آوردن چیزی است.
2. The photographer can blur the bright lights into the background.
(دِ فوتوگْرافِر کَن بْلِر دِ بْرایت لایتْس اینتو دِ بَکْگراوند.)
عکاس میتواند نور روشن را در پسزمینه محو کند.
—
5. café (کَفی): کافه [اسم]
تجزیه: café = ca + fé → شبیه «کافه» که قهوهخانه است
کدینگ: «کَفی» = «کف» + «ی» → «ی» (ی) قهوه!
ریشهیابی: از فرانسوی café که از ایتالیایی caffè از ترکی kahve از عربی qahwah (قهوه) گرفته شده است.
1. A café is a small restaurant where you can buy drinks and simple meals.
(ا کَفی ایز ا اِسمال رِسْتْرانْت وِر یو کَن بای دْرینْکْز اَند سیمپِل میلْز.)
کافه رستوران کوچکی است که شما میتوانید از آنجا نوشیدنی یا وعدههای ساده تهیه کنید.
2. Monica works part-time at a café.
(مونیکا وَرْکْس پارْت-تایْم اَت ا کَفی.)
مونیکا در یک کافه بهصورت نیمهوقت کار میکند.
—
6. canvas (کَنْوَس): بوم نقاشی [اسم]
تجزیه: canvas = can + vas → شبیه «کانواس» که پارچهی نقاشی است
کدینگ: «کَنْوَس» = «کن» + «وس» → «وس» (وس) بوم!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان canvas که از لاتinus cannabis (کنف، شاهدانه) به دلیل پارچهی ساخته شده از الیاف کنف گرفته شده است.
1. A canvas is a thick piece of cloth that artists use to paint on.
(ا کَنْوَس ایز ا تیک پیس آو کْلاث دَت آرْتیسْتْس یوز تو پِینْت آن.)
بوم نقاشی تکه پارچهای ضخیم است که هنرمندان روی آن نقاشی میکشند.
2. The artist paints bright colors on a canvas.
(دِی آرْتیسْت پِینْتْس بْرایت کالِرْز آن ا کَنْوَس.)
هنرمند رنگهای روشن را روی بوم نقاشی میکشد.
—
7. cinema (سینِمَ): سینما [اسم]
تجزیه: cinema = cine (حرکت) + ma → تصاویر متحرک
کدینگ: «سینِمَ» = «سین» + «ما» → «ما» (ما) سینما رفتیم!
ریشهیابی: از یونانی kinema (حرکت) که از kinein (حرکت دادن) به معنی «تصاویر متحرک» گرفته شده است.
1. A cinema is a building in which films are shown.
(ا سینِمَ ایز ا بیلدینگ این ویچ فیلْمْز آر شون.)
سینما ساختمانی است که در آن فیلمها به نمایش در میآیند.
2. My sister enjoys watching movies at the cinema.
(مای سیسْتِر اِنْجُویْز واچینگ موویز اَت دِ سینِمَ.)
خواهرم از فیلم دیدن در سینما لذت میبرد.
—
8. class (کْلاس): طبقه [اسم]
تجزیه: class = cl + ass → شبیه «کلاس» که گروه اجتماعی است
کدینگ: «کْلاس» = «کل» + «اس» → «اس» (اس) طبقه!
ریشهیابی: از لاتinus classicus که از classis (گروه، دسته) به معنی «طبقه اجتماعی» گرفته شده است.
1. Class is the way people in society are divided into different social and economic groups.
(کْلاس ایز دِ وَی پیپَل این سوسایِتی آر دیوایْدِد اینتو دیفْرِنْت سوشِل اَند ایکانامیک گْروپْز.)
طبقه روشی است که افراد جامعه به گروههای مختلف اجتماعی و اقتصادی تقسیم میشوند.
2. This upper-class family travels on a private jet.
(دیس آپِر-کْلاس فامِلی تْرَوِلْز آن ا پْرایْوِت جِت.)
این خانواده، که از طبقهی بالای اجتماع هستند، با جت شخصی سفر میکنند.
—
9. distinctive (دیسْتینْکْتیو): متمایز [صفت]
تجزیه: distinctive = distinct (متمایز) + ive → دارای تمایز
کدینگ: «دیسْتینْکْتیو» = «دیس» + «تینکتیو» → «تینکتیو» (تیز) متمایز!
ریشهیابی: از distinct که از لاتinus distinctus از distinguere (جدا کردن، تشخیص دادن) از dis- (جدا) + stinguere (نشان زدن) به معنی «متمایز» گرفته شده است.
1. When something is distinctive, it has a special quality, character, or appearance that is different and easy to recognize.
(وِن سامْثینگ ایز دیسْتینْکْتیو، ایت هَز ا اِسْپِشِل کوالِتی، کِرِکْتِر، اُر اَپیرِنْس دَت ایز دیفْرِنْت اَند ایزی تو رِکَگنایْز.)
وقتی چیزی متمایز باشد، کیفیت، شخصیت یا ظاهر ویژهای دارد که شناخت آن راحت و متفاوت است.
2. Olives have a distinctive flavor.
(آلیوْز هَو ا دیسْتینْکْتیو فِلِیوِر.)
زیتون طعم متمایزی دارد.
—
10. key (کی): کلیدی [صفت]
تجزیه: key = ke + y → شبیه «کی» که مهم است
کدینگ: «کی» = «ک» + «ی» → «ی» (ی) کلیدیه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان cæg که با آلمانی Schlüssel (کلید) مرتبط است.
1. When something is key, it is extremely important.
(وِن سامْثینگ ایز کی، ایت ایز اِکْسْتریمْلی ایمْپورْتَنْت.)
وقتی چیزی کلیدی باشد، خیلی مهم است.
2. Marco is a key player on the country’s national team.
(مارکو ایز ا کی پِلِیِر آن دِ کانْتریْز نَشِنَل تیم.)
مارکو یک بازیکن کلیدی در تیم ملی کشور است.
—
11. movement (مووْمِنْت): جنبش [اسم]
تجزیه: movement = move (حرکت) + ment → حرکت سازمانیافته
کدینگ: «مووْمِنْت» = «موو» + «منت» → «منت» (منت) جنبش!
ریشهیابی: از move (حرکت کردن) که از لاتinus movere (حرکت دادن) به معنی «جنبش» گرفته شده است.
1. A movement is a series of organized activities in which people work together to do or achieve something.
(ا مووْمِنْت ایز ا سیریز آو ارگنایْزْد اَکْتیویتیز این ویچ پیپَل وَرْک توگِدِر تو دو اُر اَچیو سامْثینگ.)
جنبش یک سری فعالیتهای سازمانیافته است که در آن افراد برای انجام یا دستیابی به کاری با هم همکاری میکنند.
2. Booker T. Washington was a member of the civil rights movement.
(بوکِر تی واشینگْتِن واز ا مِمْبِر آو دِ سیویل رایتْس مووْمِنْت.)
بوکر تی واشینگتن یکی از اعضای جنبش حقوق مدنی بود.
—
12. practice (پْرَکْتیس): تمرین، رویه [اسم]
تجزیه: practice = pract (انجام) + ice → عمل کردن
کدینگ: «پْرَکْتیس» = «پرا» + «کتیس» → «کتیس» (کتی) تمرین!
ریشهیابی: از یونانی praktike که از praktikos (مربوط به عمل) از prassein (انجام دادن) به معنی «تمرین، رویه» گرفته شده است.
1. A practice is something that is done often or regularly.
(ا پْرَکْتیس ایز سامْثینگ دَت ایز دَن آفِن اُر رِگیولِرلی.)
تمرین چیزی است که اغلب یا پیاپی انجام میشود.
2. Samuel has made it a practice to read the newspaper every morning.
(سامیول هَز مِید ایت ا پْرَکْتیس تو رید دِ نیوزِیپِر اِوری مورنینگ.)
ساموئل خواندن روزنامه را هر روز صبح به تمرین تبدیل کرده است.
—
13. realistic (ریالِسْتیک): واقعگرایانه [صفت]
تجزیه: realistic = real (واقعی) + istic → مربوط به واقعیت
کدینگ: «ریالِسْتیک» = «ریال» + «یستیک» → «یستیک» (یست) واقعی!
ریشهیابی: از real (واقعی) که از لاتinus realis از res (چیز، موضوع) به معنی «واقعگرایانه» گرفته شده است.
1. When something is realistic, it is shown as it is in real life.
(وِن سامْثینگ ایز ریالِسْتیک، ایت ایز شون اَز ایت ایز این ریل لایْف.)
وقتی چیزی واقعگرایانه باشد، همان طور که در زندگی واقعی است نشان داده میشود.
2. Dorothy is painting realistic images of fish.
(دورُثی ایز پِینْتینگ ریالِسْتیک ایمِجِز آو فیش.)
دوروتی در حال نقاشی تصاویر واقعگرایانه از ماهی است.
—
14. reflection (ریفْلِکْشِن): بازتاب [اسم]
تجزیه: reflection = re (برگشت) + flect (خم شدن) + ion → خم شدن به عقب
کدینگ: «ریفْلِکْشِن» = «ریف» + «لکشن» → «لکشن» (لک) بازتاب!
ریشهیابی: از reflect که از لاتinus reflectere از re- (برگشت) + flectere (خم کردن) به معنی «بازتاب» گرفته شده است.
1. A reflection is an image that is seen in a mirror or other shiny surface.
(ا ریفْلِکْشِن ایز اَن ایمِج دَت ایز سین این ا میرِر اُر اَذِر شایْنی سَرفِس.)
بازتاب تصویری است که در آینه یا سطح براق دیگری دیده میشود.
2. The man stared at his reflection in the mirror.
(دِ مَن اِسْتِیرْد اَت هیز ریفْلِکْشِن این دِ میرِر.)
مرد به بازتاب خودش در آینه خیره شده بود.
—
15. rule (رول): قانون [اسم]
تجزیه: rule = ru + le → شبیه «رول» که دستورالعمل است
کدینگ: «رول» = «رو» + «ل» → «ل» (ل) قانون!
ریشهیابی: از لاتinus regula (میله مستقیم، قانون) که از regere (راست کردن، هدایت کردن) به معنی «قانون» گرفته شده است.
1. A rule is an official instruction that says how things must be done or what is allowed.
(ا رول ایز اَن اَفیشِل اینْسْتْرَکْشِن دَت سِز هاو تینگز مَست بی دَن اُر وات ایز اَلاوْد.)
قانون دستورالعملی رسمی است که میگوید چگونه کارها باید انجام شود یا چه مواردی مجاز است.
2. Wearing a helmet while riding a bicycle is a rule in some cities.
(وِیرینگ ا هِلْمِت وایل رایْدینگ ا بایْسِکِل ایز ا رول این سام سیتیز.)
پوشیدن کلاه ایمنی هنگام دوچرخهسواری در برخی شهرها قانون است.
—
16. stroke (اِسْترُوک): ضربه [اسم]
تجزیه: stroke = str + oke → شبیه «استروک» که حرکت قلم است
کدینگ: «اِسْترُوک» = «است» + «روک» → «روک» (روک) ضربه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان strican (نوازش کردن، ضربه زدن) که با آلمانی streichen (نوازش کردن) مرتبط است.
1. A stroke is a single movement of a pen or brush when you are writing or painting.
(ا اِسْترُوک ایز ا سینگِل مووْمِنْت آو ا پِن اُر بْرَش وِن یو آر رایتینگ اُر پِینْتینگ.)
ضربه یک حرکت قلم یا قلممو هنگام نوشتن یا نقاشی است.
2. The artist began with a yellow stroke on his painting.
(دِی آرْتیسْت بیگَن ویت ا یِلو اِسْترُوک آن هیز پِینْتینگ.)
هنرمند نقاشیاش را با یک ضربه از رنگ زرد آغاز کرد.
—
17. sunlight (سانْلایت): نور خورشید [اسم]
تجزیه: sunlight = sun (خورشید) + light (نور) → نور خورشید
کدینگ: «سانْلایت» = «سان» + «لایت» → «لایت» (نور) خورشید!
ریشهیابی: از ترکیب sun (خورشید) + light (نور) در انگلیسی به معنی «نور خورشید» گرفته شده است.
1. Sunlight is the natural light that comes from the sun.
(سانْلایت ایز دِ نَچْرَل لایت دَت کامْز فرام دِ سان.)
نور خورشید به نور طبیعیای که از سمت خورشید میآید، گفته میشود.
2. The sunlight shines through the trees.
(دِ سانْلایت شاینْز تْرو دِ تْریز.)
نور خورشید از میان درختان میتابد.
—
18. traditional (تْرَدیْشِنِل): سنتی [صفت]
تجزیه: traditional = tradition (سنت) + al → مربوط به سنت
کدینگ: «تْرَدیْشِنِل» = «تردیشن» + «ل» → «ل» (ل) سنتی!
ریشهیابی: از tradition (سنت) که از لاتinus traditio از tradere (تحویل دادن، انتقال دادن) از trans- (آنسو) + dare (دادن) به معنی «سنتی» گرفته شده است.
1. When something is traditional, it is based on old-fashioned ideas.
(وِن سامْثینگ ایز تْرَدیْشِنِل، ایت ایز بِیسْت آن اُولْد-فَشِنْد آیدیز.)
وقتی چیزی سنتی باشد، براساس ایدههای قدیمی شکل میگیرد.
2. I prefer traditional furniture.
(آی پْرِفِر تْرَدیْشِنِل فِرْنِیچِر.)
من مبلمان سنتی را ترجیح میدهم.
—
19. unlike (آنْلایْک): برخلاف [حرف اضافه]
تجزیه: unlike = un (نفی) + like (مشابه) → مشابه نبودن
کدینگ: «آنْلایْک» = «آن» + «لایک» → «لایک» (مثل) نیست!
ریشهیابی: از un- (نفی) + like (مشابه) در انگلیسی به معنی «برخلاف، متفاوت از» گرفته شده است.
1. Unlike is used in place of completely different from a particular person or thing.
(آنْلایْک ایز یوزْد این پِلِیس آو کامْپْلیتْلی دیفْرِنْت فرام ا پارْتِکیولِر پِرْسِن اُر تینگ.)
unlike جایی استفاده میشود که کاملاً متفاوت از شخص یا چیز خاصی باشد.
2. Unlike his older brother, Jim is short.
(آنْلایْک هیز اُولْدِر بْرَذِر، جیم ایز شورْت.)
جیم برخلاف برادر بزرگترش کوتاه است.
—
20. width (ویدْت): عرض [اسم]
تجزیه: width = wide (پهن) + th (پسوند اسم) → پهنا
کدینگ: «ویدْت» = «وید» + «ت» → «ت» (ت) عرض!
ریشهیابی: از wide (پهن) که از انگلیسی باستان wid به معنی «پهنا» گرفته شده است.
1. Width is the distance from one side of something to the other side.
(ویدْت ایز دِ دیسْتِنْس فرام وان سایْد آو سامْثینگ تو دِی اَذِر سایْد.)
عرض فاصله از یک طرف چیزی تا طرف دیگر است.
2. The man is measuring the width of the box.
(دِ مَن ایز مِژِرینگ دِ ویدْت آو دِ باکْس.)
مرد عرض جعبه را اندازه میگیرد.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.