Unit 29
Vocabulary
واژگان
Unit 29
بخش ۲۹
Word list
لیست کلمات
—
1. conversion (کانْوِرْژِن): تبدیل [اسم]
تجزیه: conversion = con (کاملاً) + vers (چرخیدن) + ion → چرخیدن کامل به چیزی دیگر
کدینگ: «کانْوِرْژِن» = «کانورژن» → تبدیل!
ریشهیابی: از لاتین conversio که از convertere (چرخیدن به چیزی دیگر) از com- (کاملاً) + vertere (چرخیدن) به معنی «تبدیل» گرفته شده است.
1. Conversion is the act of changing something into a different state or form.
(کانْوِرْژِن ایز دِی اَکْت آو چِینْجینگ سامْثینگ اینتو ا دیفْرِنْت اِسْتِیت اُر فورْم.)
تبدیل عملی است که چیزی را به حالت یا شکل دیگری تغییر میدهد.
2. The city discussed the conversion of the parking lot into a skateboard park.
(دِ سیتی دیسْکاسْت دِ کانْوِرْژِن آو دِ پارکینگ لات اینتو ا اِسْکِیتْبورْد پارْک.)
در شهر دربارهی تبدیل پارکینگ به پارک اسکیت بحث شد.
—
2. cram (کْرَم): چپاندن [فعل]
تجزیه: cram = cr + am → شبیه «کرَم» که فشردن است
کدینگ: «کْرَم» = «کرَم» → چپان!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان crammian که با آلمانی krammen (چنگ زدن) مرتبط است.
1. To cram things means to put them into a place that can barely contain them.
(تو کْرَم تینگز میِنْز تو پوت دِم اینتو ا پِلِیس دَت کَن بیرلی کَنْتِین دِم.)
چپاندن یعنی قرار دادن آنها در مکانی که بهسختی میتواند آنها را در خود جای دهد.
2. He crammed all of his shirts into the top drawer of the dresser.
(هی کْرَمْد آل آو هیز شِرْتْز اینتو دِ تاپ دْرور آو دِ دْرِسِر.)
او همهی پیراهنهایش را داخل کشوی بالای کمدش چپاند.
—
3. defer (دیفِر): به تعویق انداختن [فعل]
تجزیه: defer = de (پایین) + fer (حمل کردن) → به پایین حمل کردن، عقب انداختن
کدینگ: «دیفِر» = «دی» + «فِر» → «فِر» (فِر) عقب بنداز!
ریشهیابی: از لاتinus differre که از dis- (جدا) + ferre (حمل کردن) به معنی «به تعویق انداختن» گرفته شده است.
1. To defer means to arrange for an action to happen at a later time.
(تو دیفِر میِنْز تو اَرِینْج فُر اَن اَکْشِن تو هَپِن اَت ا لِیتِر تایْم.)
به تعویق انداختن به معنای ترتیب دادن عملی در زمان دیگری است.
2. The girl was very sleepy, so she chose to defer her bath until morning.
(دِ گِرل واز وِری اِسْلیپی، سو شی چُوز تو دیفِر هِر باث اَنْتِل مورنینگ.)
دختر بسیار خوابآلود بود، بنابراین تصمیم گرفت حمامش را به صبح موکول کند.
—
4. export (اِکْسْپورْت): صادر کردن [فعل]
تجزیه: export = ex (بیرون) + port (حمل کردن) → به بیرون حمل کردن
کدینگ: «اِکْسْپورْت» = «اکسپورت» → صادر کن!
ریشهیابی: از لاتinus exportare که از ex- (بیرون) + portare (حمل کردن) به معنی «صادر کردن» گرفته شده است.
1. To export products means to sell them to other countries.
(تو اِکْسْپورْت پراداکْتْس میِنْز تو سِل دِم تو اَذِر کانْتریز.)
صادر کردن محصولات به معنای فروش آنها به کشورهای دیگر است.
2. The United States exports many cereals and grains.
(دِ یونایْتِد اِسْتِیتْس اِکْسْپورْتْس مِنی سیریلْز اَند گْرِینْز.)
ایالات متحده بسیاری از غلات و حبوبات را صادر میکند.
—
5. fume (فیوم): دود، بخار [اسم]
تجزیه: fume = fu + me → شبیه «فیوم» که دود است
کدینگ: «فیوم» = «فیو» + «م» → «م» (م) دود!
ریشهیابی: از لاتinus fumus (دود، بخار) که با انگلیسی fume (دود) مرتبط است.
1. Fumes are unhealthy smoke and gases that are made by fires or chemicals.
(فیومْز آر آنْهِلْثی اِسْموک اَند گاسِز دَت آر مِید بای فایِرْز اُر کِمیکِلْز.)
دودها گازهای ناسالم هستند که از آتشسوزی یا مواد شیمیایی ایجاد میشوند.
2. The engine put unpleasant, black fumes into the air.
(دِی اِنْجِن پوت آنْپْلِزَنْت، بْلَک فیومْز اینتو دِی اِیر.)
موتور، دودهای ناخوشایند و سیاه را وارد هوا کرد.
—
6. habitual (هِبیتچوال): عادی، عادتی [صفت]
تجزیه: habitual = habit (عادت) + ual → مربوط به عادت
کدینگ: «هِبیتچوال» = «هبیتچوال» → عادی!
ریشهیابی: از لاتinus habitualis که از habitus (حالت، عادت) از habere (داشتن) به معنی «عادی، عادتی» گرفته شده است.
1. When something is habitual, it is a behavior that a person usually does or has.
(وِن سامْثینگ ایز هِبیتچوال، ایت ایز ا بیْهِیویور دَت ا پِرْسِن یوْژالی داز اُر هَز.)
وقتی چیزی عادی است، رفتاری است که فرد معمولاً انجام میدهد یا دارد.
2. The man was a habitual liar who was incapable of being honest with anyone.
(دِ مَن واز ا هِبیتچوال لایِر هو واز اینْکِیپِبِل آو بیینگ آنِسْت ویت اِنیوان.)
دروغگویی برای مرد عادی بود و با کسی صادق نبود.
—
7. justify (جَستیفای): توجیه کردن [فعل]
تجزیه: justify = just (درست) + ify → درست نشان دادن
کدینگ: «جَستیفای» = «جاستیفای» → توجیه کن!
ریشهیابی: از فرانسوی justifier که از لاتinus justificare از justus (درست، عادل) + facere (ساختن) به معنی «توجیه کردن» گرفته شده است.
1. To justify something means to show or prove that it is necessary.
(تو جَستیفای سامْثینگ میِنْز تو شو اُر پْروو دَت ایت ایز نِسِسِری.)
توجیه چیزی به معنای نشان دادن یا اثبات ضرورت آن است.
2. The government tried to justify its decision to bring the country into a war.
(دِ گاوِرْنْمِنْت تْرایْد تو جَستیفای ایتْس دیسیژِن تو برینگ دِ کانْتری اینتو ا وار.)
دولت سعی کرد تصمیمش را برای وارد کردن کشور به جنگ توجیه کند.
—
8. notwithstanding (ناتویتْاِسْتَنْدینگ): با وجود اینکه [حرف اضافه]
تجزیه: notwithstanding = not (نفی) + with (با) + standing (ایستادن) → با وجود اینکه
کدینگ: «ناتویتْاِسْتَنْدینگ» = «ناتویذستندینگ» → با وجود این!
ریشهیابی: از ترکیب not (نفی) + with (با) + standing (ایستادن) در انگلیسی به معنی «با وجود اینکه» گرفته شده است.
1. We use notwithstanding when we want to show that although something has been done, it is not enough.
(وی یوز ناتویتْاِسْتَنْدینگ وِن وی وانت تو شو دَت اولْدُو سامْثینگ هَز بِین دَن، ایت ایز نات ایناف.)
وقتی میخواهیم نشان دهیم که اگرچه کاری انجام شده است، کافی نبوده است، از notwithstanding استفاده میکنیم.
2. Notwithstanding your objections, we have decided to move forward with the project.
(ناتویتْاِسْتَنْدینگ یور اَبْجِکْشِنْز، وی هَو دیسایْدِد تو موو فورْوِرْد ویت دِ پراجِکْت.)
با وجود مخالفتهای شما، ما تصمیم داریم که پروژه را پیش ببریم.
—
9. output (آوتْپوت): خروجی [اسم]
تجزیه: output = out (بیرون) + put (قرار دادن) → قرار دادن به بیرون
کدینگ: «آوتْپوت» = «آوتپوت» → خروجی!
ریشهیابی: از ترکیب out (بیرون) + put (قرار دادن) در انگلیسی به معنی «خروجی» گرفته شده است.
1. Output is the amount of something that a person or thing produces.
(آوتْپوت ایز دِی اَماونْت آو سامْثینگ دَت ا پِرْسِن اُر تینگ پرودوسِز.)
خروجی مقدار چیزی است که یک شخص یا چیز تولید میکند.
2. The boss hired more workers to increase the factory’s output of products.
(دِ باس هایِرْد مور وَرْکِرْز تو اینْکْریس دِ فَکْتریْز آوتْپوت آو پراداکْتْس.)
رئیس، کارگران بیشتری استخدام کرد تا خروجی محصولات کارخانه را افزایش دهد.
—
10. overpopulation (اووِرْپاپْیولِیشِن): ازدیاد جمعیت [اسم]
تجزیه: overpopulation = over (بیشتر) + population (جمعیت) → جمعیت بیش از حد
کدینگ: «اووِرْپاپْیولِیشِن» = «اوورپاپیولیشن» → جمعیت زیاد!
ریشهیابی: از over- (بیشتر) + population (جمعیت) از لاتinus populus (مردم) به معنی «ازدیاد جمعیت» گرفته شده است.
1. Overpopulation is the state of having too many people in an area.
(اووِرْپاپْیولِیشِن ایز دِ اِسْتِیت آو هَوینگ تو مِنی پیپَل این اَن اِریا.)
ازدیاد جمعیت به وضعیت وجود افراد زیاد در یک منطقه گفته میشود.
2. The organization is concerned with overpopulation of the world.
(دِی ارگَنایْزِیشِن ایز کَنْسِرْنْد ویت اووِرْپاپْیولِیشِن آو دِ وِرْلْد.)
این سازمان نگران افزایش جمعیت در جهان است.
—
11. patent (پَتِنْت): حق ثبت اختراع [اسم]
تجزیه: patent = pat (باز) + ent → چیزی که باز و آشکار است
کدینگ: «پَتِنْت» = «پتنت» → ثبت اختراع!
ریشهیابی: از لاتinus patens که از patere (باز بودن، آشکار بودن) به معنی «حق ثبت اختراع» گرفته شده است.
1. A patent is a right to be the only person allowed to make or sell a new product.
(ا پَتِنْت ایز ا رایت تو بی دِ اونْلی پِرْسِن اَلاوْد تو مِیک اُر سِل ا نیو پراداکْت.)
حق ثبت اختراع، حق این است که تنها همان شخص مجاز به تولید یا فروش یک محصول جدید است.
2. He quickly established a patent for his brilliant invention.
(هی کْویکْلی اِسْتِبلیشْت ا پَتِنْت فُر هیز بْریلیِنْت اینْوِنْشِن.)
او بهسرعت حق ثبت اختراع درخشان خود را ثبت کرد.
—
12. penalize (پینَلایْز): مجازات کردن [فعل]
تجزیه: penalize = penal (مجازات) + ize → مجازات کردن
کدینگ: «پینَلایْز» = «پنالایز» → جریمه کن!
ریشهیابی: از penalty (مجازات) که از لاتinus poenalis از poena (مجازات) به معنی «مجازات کردن» گرفته شده است.
1. To penalize someone means to punish him or her.
(تو پینَلایْز سامْوان میِنْز تو پانیش هیم اُر هِر.)
مجازات کردن کسی به معنای تنبیه کردن اوست.
2. The team was penalized when they broke the rules.
(دِ تیم واز پینَلایْزْد وِن دِی بْروک دِ رولْز.)
این تیم وقتی قوانین را زیر پا گذاشتند مجازات شدند.
—
13. petroleum (پِترُولیم): نفت [اسم]
تجزیه: petroleum = petr (سنگ) + oleum (روغن) → روغن سنگ
کدینگ: «پِترُولیم» = «پترولیوم» → نفت!
ریشهیابی: از لاتinus petroleum که از petra (سنگ) + oleum (روغن) به معنی «روغن سنگ، نفت» گرفته شده است.
1. Petroleum is a liquid natural resource from which many fuels are made.
(پِترُولیم ایز ا لیکْوید نَچْرَل ریسورْس فرام ویچ مِنی فیوِلْز آر مِید.)
نفت منبع طبیعی مایع است که از آن سوختهای زیادی تولید میشود.
2. The petroleum at that factory is used to make gasoline.
(دِ پِترُولیم اَت دَت فَکْتْری ایز یوزْد تو مِیک گَسُلین.)
از نفت آن کارخانه برای ساخت بنزین استفاده میشود.
—
14. region (ریجِن): منطقه [اسم]
تجزیه: region = reg (حکومت) + ion → منطقهای که تحت حکومت است
کدینگ: «ریجِن» = «ریجن» → منطقه!
ریشهیابی: از لاتinus regio که از regere (حکومت کردن، راست کردن) به معنی «منطقه» گرفته شده است.
1. A region is a large area of land usually based on some common feature.
(ا ریجِن ایز ا لارْج اِریا آو لَند یوْژالی بِیسْت آن سام کامِن فِیچِر.)
منطقه، محدودهی وسیعی از زمین است که معمولاً براساس برخی ویژگیهای مشترک بنا شده است.
2. This is the wheat-growing region of the country.
(دیس ایز دِ ویت-گْروینگ ریجِن آو دِ کانْتری.)
این منطقهی رشد گندم کشور است.
—
15. scrap (اِسْکْرَپ): تکه، تهمانده [اسم]
تجزیه: scrap = scr + ap → شبیه «اسکرپ» که تکه کوچک است
کدینگ: «اِسْکْرَپ» = «اسکرپ» → تکه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان scrappe که با آلمانی schrapen (تراشیدن) مرتبط است.
1. A scrap of something is a small amount of it.
(ا اِسْکْرَپ آو سامْثینگ ایز ا اِسمال اَماونْت آو ایت.)
تهماندهی چیزی مقدار کمی از آن است.
2. Chris liked to use many scraps of paper when thinking up ideas.
(کْریس لایْکْت تو یوز مِنی اِسْکْرَپْز آو پِیپِر وِن سینکینگ آپ آیدیز.)
کریس دوست داشت هنگام فکر کردن به ایدهها از تهماندهی کاغذها استفاده کند.
—
16. sector (سِکْتِر): بخش [اسم]
تجزیه: sector = sect (بریدن) + or → بخش بریدهشده
کدینگ: «سِکْتِر» = «سکتور» → بخش!
ریشهیابی: از لاتinus sector که از secare (بریدن) به معنی «بخش» گرفته شده است.
1. A sector is a part of a country’s economy in a specific type of industry.
(ا سِکْتِر ایز ا پارْت آو ا کانْتریْز ایکانَمی این ا اِسْپِسیفِک تایْپ آو اینْدَستْری.)
بخش، قسمتی از اقتصاد کشور در نوع خاصی از صنعت است.
2. We learned about just a few of the factories within the manufacturing sector.
(وی لِرْنْد اَباوت جَست ا فیو آو دِ فَکْتِریز ویتین دِ مَنیوفَکْچِرینگ سِکْتِر.)
ما فقط دربارهی چند کارخانه در بخش تولید اطلاعات کسب کردیم.
—
17. subscribe (سَبْاِسْکْرایْب): قبول داشتن، موافقت کردن [فعل]
تجزیه: subscribe = sub (زیر) + scribe (نوشتن) → زیر چیزی نوشتن
کدینگ: «سَبْاِسْکْرایْب» = «سباسکرایب» → موافقت کن!
ریشهیابی: از لاتinus subscribere که از sub- (زیر) + scribere (نوشتن) به معنی «زیر چیزی نوشتن، موافقت کردن» گرفته شده است.
1. To subscribe to something is to agree with it.
(تو سَبْاِسْکْرایْب تو سامْثینگ ایز تو اَگری ویت ایت.)
موافقت کردن با چیزی، قبول داشتن آن است.
2. She subscribed to the view that musical education should be kept in schools.
(شی سَبْاِسْکْرایْبْد تو دِ ویو دَت میوزیکِل اِجُوکِیشِن شاد بی کِپْت این اسکولْز.)
او این دیدگاه را که آموزش موسیقی باید در مدارس حفظ شود، قبول داشت.
—
18. subsist (سَبْسیسْت): امرار معاش کردن، زندگی کردن [فعل]
تجزیه: subsist = sub (زیر) + sist (ایستادن) → زیر چیزی ایستادن، باقی ماندن
کدینگ: «سَبْسیسْت» = «سبسیست» → زنده موندن!
ریشهیابی: از لاتinus subsistere که از sub- (زیر) + sistere (ایستادن) به معنی «امرار معاش کردن، زندگی کردن» گرفته شده است.
1. To subsist means to have the food, water, and money needed to stay alive.
(تو سَبْسیسْت میِنْز تو هَو دِ فود، واتِر، اَند مانی نیدِد تو اِسْتِی اَلایْو.)
امرار معاش کردن یعنی داشتن غذا، آب و پول موردنیاز برای زنده ماندن.
2. Some people are forced to subsist on only a few dollars a month.
(سام پیپَل آر فورْسْت تو سَبْسیسْت آن اونْلی ا فیو دالِرْز ا مانْت.)
بعضی از افراد مجبورند فقط با چند دلار در ماه زندگی کنند.
—
19. suspend (سَسْپِنْد): تعلیق کردن، به حالت تعلیق درآوردن [فعل]
تجزیه: suspend = sus (زیر) + pend (آویزان کردن) → زیر چیزی آویزان کردن
کدینگ: «سَسْپِنْد» = «سسپند» → متوقف کن!
ریشهیابی: از لاتinus suspendere که از sub- (زیر) + pendere (آویزان کردن) به معنی «تعلیق کردن، به حالت تعلیق درآوردن» گرفته شده است.
1. To suspend something means to delay or stop it from happening for a while.
(تو سَسْپِنْد سامْثینگ میِنْز تو دِلِی اُر اِستاپ ایت فرام هَپِنینگ فُر ا وایل.)
تعلیق کردن چیزی به معنای تأخیر یا متوقف کردن وقوع آن برای مدتی است.
2. The oil company suspended production until it was sure the factory was safe.
(دِی اُویل کامْپَنی سَسْپِنْدِد پرودَکْشِن اَنْتِل ایت واز شور دِ فَکْتْری واز سِیف.)
شرکت نفت تولید را تا زمانی که از ایمن بودن کارخانه مطمئن نشد، به حالت تعلیق درآورد.
—
20. synthesis (سینْثِسِس): ترکیب، پیوند [اسم]
تجزیه: synthesis = syn (با هم) + thesis (قرار دادن) → با هم قرار دادن
کدینگ: «سینْثِسِس» = «سینتسیس» → ترکیب!
ریشهیابی: از یونانی synthesis که از syn- (با هم) + tithenai (قرار دادن) به معنی «ترکیب، پیوند» گرفته شده است.
1. A synthesis is a combination of different ideas or styles.
(ا سینْثِسِس ایز ا کامْبینِیشِن آو دیفْرِنْت آیدیز اُر اِسْتایلْز.)
ترکیب، ترکیبی از ایدهها یا سبکهای مختلف است.
2. The band’s music was a synthesis of many different musical genres.
(دِ بَنْدْز میوزیک واز ا سینْثِسِس آو مِنی دیفْرِنْت میوزیکِل ژانرْز.)
موسیقی گروه ترکیبی از ژانرهای مختلف موسیقی بود.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.