• اتفاق معروف (واژگان)

    Unit 11

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 11

     

    بخش ۱۱

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. assess (اَسیس): ارزیابی کردن [فعل]

    تجزیه: assess = as (به سمت) + sess (نشستن) → کنار چیزی نشستن و بررسی کردن

    کدینگ: «اَسیس» = «اَس» + «سِس» → «سِس» (سِس) ارزیابی کن!

    ریشه‌یابی: از لاتین assessare که از assidere (کنار نشستن، کمک کردن) از ad- (به سمت) + sedere (نشستن) به معنی «ارزیابی کردن» گرفته شده است.

     

    1. To assess something means to judge the structure, purpose, or quality of it.

    (تو اَسیس سامْثینگ میِنْز تو جَج دِ سْتْرَکْچِر، پورْپُس، اُر کوالِتی آو ایت.)

    ارزیابی چیزی به معنای قضاوت درباره‌ی ساختار، هدف یا کیفیت آن است.

    2. She assessed the condition of the toy car before buying it.

    (شی اَسیسْت دِ کَنْدیشِن آو دِ توی کار بیفور بایینگ ایت.)

    او شرایط ماشین اسباب‌بازی را قبل از خرید ارزیابی کرد.

     

     

    2. astonish (اَستانیش): حیرت‌زده کردن [فعل]

    تجزیه: astonish = as (به سمت) + ton (رعد) + ish → مثل رعد زدن، شوکه کردن

    کدینگ: «اَستانیش» = «است» + «انیش» → «انیش» (انیش) شوکه!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان estonier که از لاتinus extonare از ex- (بیرون) + tonare (رعد زدن) به معنی «شوکه کردن، حیرت‌زده کردن» گرفته شده است.

     

    1. To astonish someone means to greatly surprise them.

    (تو اَستانیش سامْوان میِنْز تو گْرِیتْلی سَرْپْرایْز دِم.)

    حیرت‌زده کردن یعنی غافلگیر کردن شدید.

    2. The number of people that came to her party astonished her.

    (دِ نامْبِر آو پیپَل دَت کِیم تو هِر پارْتی اَستانیشْت هِر.)

    تعداد افرادی که به مهمانی او آمده بودند او را متحیر کرد.

     

     

    3. commence (کَمِنْس): شروع کردن [فعل]

    تجزیه: commence = com (با هم) + mence (شروع) → شروع مشترک

    کدینگ: «کَمِنْس» = «کم» + «منس» → «منس» (منس) شروع!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان comencer که از لاتinus cominitiare از com- (با هم) + initiare (شروع کردن) از initium (آغاز) گرفته شده است.

     

    1. To commence something means to begin it.

    (تو کَمِنْس سامْثینگ میِنْز تو بیگین ایت.)

    شروع کردن یعنی شروع کردن چیزی.

    2. His speech commenced with a “thank you” to all who had helped him succeed.

    (هیز اِسْپیچ کَمِنْسْت ویت ا «ثَنْک یو» تو آل هو هَد هِلْپْد هیم سَکْسید.)

    سخنرانی او با «تشکر» از همه‌ی کسانی که به او کمک کرده‌اند موفق شود، آغاز شد.

     

     

    4. essence (اِسِنْس): ذات، ماهیت [اسم]

    تجزیه: essence = ess (بودن) + ence → چیزی که هست

    کدینگ: «اِسِنْس» = «اِس» + «سِنس» → «سِنس» (سِنس) ذات!

    ریشه‌یابی: از لاتinus essentia که از esse (بودن) به معنی «ذات، ماهیت» گرفته شده است.

     

    1. The essence of something is its important qualities or basic characteristics.

    (دِی اِسِنْس آو سامْثینگ ایز ایتْس ایمْپورْتَنْت کوالِتیز اُر بِیسِک کِرِکْتِرِسْتیکز.)

    ذات چیزی خصوصیات مهم یا خصوصیات اساسی آن است.

    2. The essence of the argument was that both sides felt they had lost money.

    (دِی اِسِنْس آو دِی آرْگیومِنْت واز دَت بوث سایدْز فِلْت دِی هَد لاسْت مانی.)

    اصل بحث این بود که هر دو طرف احساس کردند که ضرر کرده‌اند.

     

     

    5. extract (اِکْسْترَکْت): استخراج کردن [فعل]

    تجزیه: extract = ex (بیرون) + tract (کشیدن) → به بیرون کشیدن

    کدینگ: «اِکْسْترَکْت» = «اکس» + «ترکت» → «ترکت» (ترکت) بیرون بکش!

    ریشه‌یابی: از لاتinus extractus که از extrahere از ex- (بیرون) + trahere (کشیدن) به معنی «بیرون کشیدن، استخراج کردن» گرفته شده است.

     

    1. To extract something means to remove it.

    (تو اِکْسْترَکْت سامْثینگ میِنْز تو ریموو ایت.)

    استخراج کردن یعنی برداشتن چیزی.

    2. The dentist extracted the woman’s damaged tooth and put in a fake one.

    (دِ دِنْتیسْت اِکْسْترَکْتِد دِ وومِنْز دَمِجْد توت اَند پوت این ا فِیک وان.)

    دندانپزشک دندان آسیب‌دیده زن را بیرون کشید و یک دندان مصنوعی گذاشت.

     

     

    6. fabulous (فَبْیولَس): عالی، فوق‌العاده [صفت]

    تجزیه: fabulous = fab (گفتن) + ulous → آنچه درباره‌اش گفته می‌شود

    کدینگ: «فَبْیولَس» = «فبیو» + «لَس» → «لَس» (لَس) عالیه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus fabulosus که از fabula (داستان، افسانه) از fari (گفتن) به معنی «افسانه‌ای، عالی» گرفته شده است.

     

    1. If something is fabulous, it is extremely good.

    (اِف سامْثینگ ایز فَبْیولَس، ایت ایز اِکْسْتریمْلی گود.)

    اگر چیزی fabulous باشد، بسیار خوب است.

    2. This strawberry is the best I’ve ever had. It’s fabulous.

    (دیس اِسْتْرابِری ایز دِ بِسْت آیو اِوِر هَد. ایتْس فَبْیولَس.)

    این توت‌فرنگی بهترین چیزی است که تابه‌حال خورده‌ام. عالی است.

     

     

    7. haste (هِیسْت): عجله [اسم]

    تجزیه: haste = has + te → شبیه «هیست» که سرعت است

    کدینگ: «هِیسْت» = «هیس» + «ت» → «ت» (ت) عجله!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان hæst که با آلمانی Hast (عجله) مرتبط است.

     

    1. Haste is speed in movement or action.

    (هِیسْت ایز اِسْپید این مووْمِنْت اُر اَکْشِن.)

    عجله سرعت در حرکت یا عمل است.

    2. In order to get to the meeting in time, he proceeds with haste.

    (این اُرْدِر تو گِت تو دِ میتینگ این تایْم، هی پراسیدْز ویت هِیسْت.)

    برای اینکه به موقع به جلسه برسد، با عجله پیش می‌رود.

     

     

    8. impulse (ایمْپالْس): میل، انگیزه،冲动 [اسم]

    تجزیه: impulse = im (درون) + pulse (هل دادن) → هل دادن درونی

    کدینگ: «ایمْپالْس» = «ایم» + «پالس» → «پالس» (ضربان) انگیزه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus impulsus که از impellere (هل دادن به درون) از in- (درون) + pellere (هل دادن) به معنی «میل ناگهانی» گرفته شده است.

     

    1. An impulse is a sudden thoughtless urge to do something.

    (اَن ایمْپالْس ایز ا سادِن ساتْلِس اِرْج تو دو سامْثینگ.)

    انگیزه یک اصرار بی‌فکر و ناگهانی برای انجام کاری است.

    2. Because of the scary noise, she had an impulse to run somewhere and hide.

    (بیکاز آو دِ اِسْکِیری نویز، شی هَد اَن ایمْپالْس تو ران سامْوِیر اَند هایْد.)

    به خاطر صدای ترسناک، میل داشت جایی فرار کند و پنهان شود.

     

     

    9. inhibit (اینْهیبیت): مهار کردن، بازداشتن [فعل]

    تجزیه: inhibit = in (درون) + hibit (نگه داشتن) → درون نگه داشتن

    کدینگ: «اینْهیبیت» = «این» + «هیبیت» → «هیبیت» (هیب) مهار کن!

    ریشه‌یابی: از لاتinus inhibere که از in- (درون) + habere (نگه داشتن) به معنی «مهار کردن، بازداشتن» گرفته شده است.

     

    1. When you inhibit something, you stop it from developing.

    (وِن یو اینْهیبیت سامْثینگ، یو اِستاپ ایت فرام دیوِلَپینگ.)

    وقتی چیزی را مهار می‌کنید، از پیشرفت آن جلوگیری می‌کنید.

    2. Poor reading skills will inhibit learning in a wide range of subject areas.

    (پور ریدینگ اِسْکِلْز ویل اینْهیبیت لِرنینگ این ا وایْد رِینْج آو سابْجِکْت اِریاز.)

    مهارت ضعیف خواندن، یادگیری را در تعداد زیادی از زمینه‌ها مهار می‌کند.

     

     

    10. latter (لَتِر): دومی، آخرین [صفت]

    تجزیه: latter = lat (پهن) + ter → پهن‌تر، دیرتر

    کدینگ: «لَتِر» = «لَت» + «ر» → «ر» (ر) دومی!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان lætra که از late (دیر) + -er (پسوند مقایسه‌ای) به معنی «دیرتر، آخرین» گرفته شده است.

     

    1. Latter describes something last in a series or the second choice of two things.

    (لَتِر دیسْکْرایْبْز سامْثینگ لاسْت این ا سیریز اُر دِ سِکِنْد چویْس آو تو تینگز.)

    latter چیزی را توصیف می‌کند که در یک سری آخرین، یا انتخاب دوم از دو چیز باشد.

    2. In the latter minutes of the game, the visitors scored the winning goal.

    (این دِ لَتِر مینِتْس آو دِ گِیم، دِ ویزیتِرْز اِسکورْد دِ وینینگ گول.)

    در دقایق پایانی بازی، تیم میهمان گل پیروزی را به ثمر رساند.

     

     

    11. molecule (مالِکیول): مولکول [اسم]

    تجزیه: molecule = mole (توده) + cule → توده‌ی کوچک

    کدینگ: «مالِکیول» = «مالی» + «کیول» → «کیول» (کیول) مولکول!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی molécule که از لاتinus molecula (توده‌ی کوچک) از moles (توده) به معنی «مولکول» گرفته شده است.

     

    1. A molecule is the smallest basic unit that makes up a physical substance.

    (ا مالِکیول ایز دِ اِسمالِسْت بِیسِک یونیت دَت مِیکْس آپ ا فیزیکِل سابْسْتِنْس.)

    مولکول کوچک‌ترین واحد اساسی است که یک ماده‌ی فیزیکی را تشکیل می‌دهد.

    2. A tiny drop of water is made up of many billions of molecules of water.

    (ا تایْنی دْراپ آو واتِر ایز مِید آپ آو مِنی بیلیِنْز آو مالِکیولْز آو واتِر.)

    یک قطره‌ی کوچک آب از میلیاردها مولکول آب تشکیل شده است.

     

     

    12. ongoing (آنْگوینگ): در حال انجام، جاری [صفت]

    تجزیه: ongoing = on (بر) + going (رفتن) → در حال رفتن

    کدینگ: «آنْگوینگ» = «آن» + «گوینگ» → «گوینگ» (رفتن) ادامه‌دار!

    ریشه‌یابی: از ترکیب on (بر) + going (رفتن) در انگلیسی به معنی «در حال انجام» گرفته شده است.

     

    1. If something is ongoing, then it is still happening or still growing.

    (اِف سامْثینگ ایز آنْگوینگ، دِن ایت ایز اِسْتیل هَپِنینگ اُر اِسْتیل گْروینگ.)

    اگر چیزی در حال انجام باشد، هنوز هم اتفاق می‌افتد یا هنوز در حال رشد است.

    2. The development of plants is ongoing, because it takes time for them to mature.

    (دِ دیوِلَپْمِنْت آو پْلانْتْس ایز آنْگوینگ، بیکاز ایت تِیکْس تایْم فُر دِم تو مَچور.)

    رشد گیاهان در حال انجام است، زیرا زمان بالغ شدن آن‌ها طول می‌کشد.

     

     

    13. precise (پْرِسایْس): دقیق [صفت]

    تجزیه: precise = pre (پیش) + cise (بریدن) → از پیش بریده، دقیق

    کدینگ: «پْرِسایْس» = «پری» + «سایس» → «سایس» (سایس) دقیق!

    ریشه‌یابی: از لاتinus praecisus که از praecidere (از پیش بریدن) از prae- (پیش) + caedere (بریدن) به معنی «دقیق» گرفته شده است.

     

    1. If someone is precise, then they are exact and careful about their work.

    (اِف سامْوان ایز پْرِسایْس، دِن دِی آر اِگزَکْت اَند کِرْفول اَباوت دِیر وَرْک.)

    اگر کسی precise باشد، در کار دقیق و مراقب است.

    2. The builder was very precise about where he placed the nails.

    (دِ بیلْدِر واز وِری پْرِسایْس اَباوت وِر هی پِلِیسْت دِ نِیلْز.)

    سازنده در قرار دادن میخ‌ها بسیار دقیق بود.

     

     

    14. proximity (پْراکْسیمیتی): مجاورت، نزدیکی [اسم]

    تجزیه: proximity = proxim (نزدیک) + ity → نزدیکی

    کدینگ: «پْراکْسیمیتی» = «پرا» + «کسیمیتی» → «کسیمیتی» (کسیم) نزدیکی!

    ریشه‌یابی: از لاتinus proximitas که از proximus (نزدیک‌ترین) از prope (نزدیک) به معنی «نزدیکی، مجاورت» گرفته شده است.

     

    1. Proximity is closeness in time, space, or relationships.

    (پْراکْسیمیتی ایز کْلوزْنِس این تایْم، اِسْپِیس، اُر رِلِیشِنْشیپْز.)

    مجاورت نزدیکی در زمان، مکان یا روابط است.

    2. All the trees in the proximity of the beach had been cut down.

    (آل دِ تْریز این دِ پْراکْسیمیتی آو دِ بیچ هَد بِین کات داون.)

    تمام درختان مجاور ساحل قطع شده بودند.

     

     

    15. publicity (پابلیسیتی): عمومیت، توجه عمومی [اسم]

    تجزیه: publicity = public (عمومی) + ity → حالت عمومی

    کدینگ: «پابلیسیتی» = «پابلیک» + «سیتی» → «سیتی» (سیتی) عمومیت!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی publicité که از لاتinus publicus (عمومی) به معنی «توجه عمومی» گرفته شده است.

     

    1. Publicity is public attention given to someone or something by the media.

    (پابلیسیتی ایز پابلیک اَتِنْشِن گیوِن تو سامْوان اُر سامْثینگ بای دِ میدیا.)

    عمومیت توجه عمومی است که رسانه‌ها به شخصی یا چیزی می‌دهند.

    2. She received a lot of publicity after her performance in the film.

    (شی رِسیوْد ا لات آو پابلیسیتی آفْتِر هِر پِرْفورْمِنْس این دِ فیلْم.)

    او پس از بازی در این فیلم توجه زیادی را به خود جلب کرد.

     

     

    16. remedy (رِمِدی): درمان [اسم]

    تجزیه: remedy = re (دوباره) + medy (درمان) → درمان دوباره

    کدینگ: «رِمِدی» = «رم» + «دی» → «دی» (دی) درمان!

    ریشه‌یابی: از لاتinus remedium که از re- (دوباره) + mederi (درمان کردن) به معنی «درمان» گرفته شده است.

     

    1. A remedy is a cure for a disease, argument, or problem.

    (ا رِمِدی ایز ا کْیور فُر ا دیزیز، آرْگیومِنْت، اُر پرابْلِم.)

    درمان، درمانی برای یک بیماری، مشاجره یا مشکل است.

    2. A good remedy for a headache is an aspirin and a glass of water.

    (ا گود رِمِدی فُر ا هِدِیک ایز اَن اَزپِرین اَند ا گْلاس آو واتِر.)

    درمان خوب برای سردرد آسپرین و یک لیوان آب است.

     

     

    17. significance (سیگْنیفیکِنْس): اهمیت [اسم]

    تجزیه: significance = sign (نشانه) + ificance → نشان‌دهنده‌ی اهمیت

    کدینگ: «سیگْنیفیکِنْس» = «سیگ» + «نیفیکنس» → «نیفیکنس» (نیفی) اهمیت!

    ریشه‌یابی: از لاتinus significantia که از significare (نشان دادن، معنی دادن) از signum (نشانه) + facere (ساختن) به معنی «اهمیت» گرفته شده است.

     

    1. The significance of something is the quality that makes it important.

    (دِ سیگْنیفیکِنْس آو سامْثینگ ایز دِ کوالِتی دَت مِیکْس ایت ایمْپورْتَنْت.)

    اهمیت چیزی خصوصیتی است که آن را مهم می‌کند.

    2. The significance of the snowy weather was that we didn’t have to go to school.

    (دِ سیگْنیفیکِنْس آو دِ اِسْناوی وِدَر واز دَت وی دیدِنْت هَو تو گو تو اسکول.)

    اهمیت هوای برفی این بود که مجبور نبودیم به مدرسه برویم.

     

     

    18. subsequent (سابْسیکْوِنْت): بعدی، متعاقب [صفت]

    تجزیه: subsequent = sub (زیر) + sequ (دنبال کردن) + ent → چیزی که دنبال می‌شود

    کدینگ: «سابْسیکْوِنْت» = «ساب» + «سیکونت» → «سیکونت» (سیک) بعدی!

    ریشه‌یابی: از لاتinus subsequens که از subsequi (دنبال کردن) از sub- (زیر) + sequi (دنبال کردن) به معنی «بعدی، متعاقب» گرفته شده است.

     

    1. If something is subsequent, then it comes after something else in time.

    (اِف سامْثینگ ایز سابْسیکْوِنْت، دِن ایت کامْز آفْتِر سامْثینگ اِلْس این تایْم.)

    اگر چیزی subsequent باشد، به‌دنبال چیز دیگری می‌آید.

    2. The flood and the subsequent rescue of those caught in the flood were on TV.

    (دِ فْلاد اَند دِ سابْسیکْوِنْت رِسْکیو آو دُوز کات این دِ فْلاد وِر آن تی وی.)

    سیل و پس از آن نجات افراد گرفتار در سیل در تلویزیون پخش شد.

     

     

    19. synthetic (سینْثِتیک): مصنوعی [صفت]

    تجزیه: synthetic = syn (با هم) + thetic (قرار دادن) → با هم قرار دادن، ساخته‌شده

    کدینگ: «سینْثِتیک» = «سین» + «ثتیک» → «ثتیک» (ثتی) مصنوعی!

    ریشه‌یابی: از یونانی synthetikos که از syntithenai (با هم قرار دادن) از syn- (با هم) + tithenai (قرار دادن) به معنی «مصنوعی» گرفته شده است.

     

    1. If something is synthetic, then it is made to be like something natural.

    (اِف سامْثینگ ایز سینْثِتیک، دِن ایت ایز مِید تو بی لایْک سامْثینگ نَچْرَل.)

    اگر چیزی مصنوعی باشد، ساخته شده است تا مانند چیزی طبیعی باشد.

    2. Clothing made out of synthetic fabrics is very effective at keeping people warm.

    (کْلُوذینگ مِید آوت آو سینْثِتیک فَبْریکْز ایز وِری اِفِکْتیو اَت کیپینگ پیپَل وارْم.)

    لباس ساخته‌شده از پارچه‌های مصنوعی در گرم نگه داشتن افراد بسیار مؤثر است.

     

     

    20. terminal (تِرْمینِل): کشنده، لاعلاج [صفت]

    تجزیه: terminal = termin (مرز، پایان) + al → مربوط به پایان

    کدینگ: «تِرْمینِل» = «ترمین» + «ل» → «ل» (ل) کشنده!

    ریشه‌یابی: از لاتinus terminalis که از terminus (مرز، پایان) به معنی «مربوط به پایان، کشنده» گرفته شده است.

     

    1. If something is terminal, then it causes or results in death.

    (اِف سامْثینگ ایز تِرْمینِل، دِن ایت کازِز اُر ریزالْتْز این دِت.)

    اگر چیزی کشنده باشد، باعث مرگ یا منجر به آن می‌شود.

    2. Since his condition was not terminal, he felt a great sense of relief.

    (سینْس هیز کَنْدیشِن واز نات تِرْمینِل، هی فِلْت ا گْرِیت سِنْس آو رِلیف.)

    از آنجایی که وضعیت او لاعلاج نبود، احساس آرامش زیادی داشت.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.