Unit 21
Vocabulary
واژگان
Unit 21
بخش ۲۱
Word list
لیست کلمات
—
1. accident (اَکسیدِنْت): تصادف [اسم]
تجزیه: accident = ac (به سمت) + cid (افتادن) + ent (پسوند) → چیزی که بر کسی میافتد
کدینگ: «اَکسیدِنْت» = «اکس» + «دنت» → «دنت» (دنت) تصادف کرد!
ریشهیابی: از لاتین accidere (اتفاق افتادن، برخورد کردن) از ad- (به سمت) + cadere (افتادن) گرفته شده است.
1. An accident is unexpected and may cause some trouble.
(اَن اَکسیدِنْت ایز آنِکْسْپِکتِد اَند مِی کاز سام تْرابِل.)
تصادف غیرمنتظره است و ممکن است مشکل ایجاد کند.
2. He damaged the car in an accident.
(هی دَمِجْد دِ کار این اَن اَکسیدِنْت.)
او در تصادف به ماشین صدمه زد.
—
2. astronaut (اَسْترونات): فضانورد [اسم]
تجزیه: astronaut = astro (ستاره) + naut (ملوان) → ملوان ستارهها
کدینگ: «اَسْترونات» = «استرو» + «نات» → «نات» (نات) به فضا رفت!
ریشهیابی: از یونانی astron (ستاره) + nautes (ملوان) به معنی «ملوان ستارهها» گرفته شده است.
1. An astronaut is a person who goes into outer space.
(اَن اَسْترونات ایز ا پِرْسِن هو گوْز اینتو آوتِر اِسْپِیس.)
فضانورد کسی است که به فضای بیرونی میرود.
2. The astronaut was walking on the moon.
(دِی اَسْترونات واز واکینگ آن دِ مون.)
فضانورد روی ماه راه میرفت.
—
3. awake (اِوِیک): بیدار [صفت]
تجزیه: awake = a (پیشوند) + wake (بیدار شدن) → بیدار
کدینگ: «اِوِیک» = «اِ» + «ویک» → «ویک» (ویک) بیداره!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان awæcnan که از a- (پیشوند) + wacan (بیدار شدن) به معنی «بیدار شدن» گرفته شده است.
1. A person who is awake is not asleep.
(ا پِرْسِن هو ایز اِوِیک ایز نات اَسلِیپ.)
کسی که بیدار باشد، خواب نیست.
2. Sometimes I lay awake in bed because I am not tired.
(سامْتایْمْز آی لِی اِوِیک این بِد بیکاز آی اَم نات تایْرْد.)
من گاهی وقتی بیدارم روی تخت دراز میکشم، چون خسته نیستم.
—
4. courage (کِرِج): شجاعت [اسم]
تجزیه: courage = cour (قلب) + age → قلب بزرگ، شجاعت
کدینگ: «کِرِج» = «کر» + «ج» → «ج» (ج) شجاعت داره!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان corage که از لاتین cor (قلب) به معنی «قلب بزرگ، شجاعت» گرفته شده است.
1. Courage is the feeling of not being afraid.
(کِرِج ایز دِ فیلینگ آو نات بیینگ اَفْرِید.)
شجاعت احساس نترس بودن است.
2. The man had the courage to touch the lion.
(دِ مَن هَد دِ کِرِج تو تاچ دِ لایِن.)
آن مرد شجاعت دست زدن به شیر را داشت.
—
5. float (فْلوت): شناور ماندن [فعل]
تجزیه: float = fl + oat → شبیه «فلات» که روی آب حرکت میکند
کدینگ: «فْلوت» = «فل» + «وت» → «وت» (وت) روی آب شناوره!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان flotian (شناور بودن، روی آب حرکت کردن) که با آلمانی fließen (جاری شدن) مرتبط است.
1. To float is to move on top of water without sinking.
(تو فْلوت ایز تو موو آن تاپ آو واتِر ویتاوت سینکینگ.)
شناور ماندن یعنی روی آب و بدون غرق شدن حرکت کردن.
2. The boy’s toy boat floated in the pool.
(دِ بویْز توی بوت فْلوتِد این دِ پول.)
اسباببازی پسرک در استخر شناور ماند.
—
6. grant (گْرَنْت): بخشیدن، برآورده کردن [فعل]
تجزیه: grant = gr + ant → شبیه «گرنت» که یعنی اعطا کردن
کدینگ: «گْرَنْت» = «گر» + «نت» → «نت» (نت) درخواستش رو برآورده کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان granter که از لاتین credere (باور کردن، اعتماد کردن) گرفته شده است.
1. To grant something is to allow someone to have it.
(تو گْرَنْت سامْثینگ ایز تو اَلاو سامْوان تو هَو ایت.)
to grant something یعنی اجازه دهید چیزی را کسی داشته باشد.
2. The teacher granted us a break after studying hard all day.
(دِ تیچِر گْرَنْتِد آس ا بِرِیک آفْتِر اِسْتادینگ هارْد آل دِی.)
معلم بعد از درس خواندن کل روز به ما اجازهی استراحت کردن داد.
—
7. gravity (گْرَویتی): جاذبه [اسم]
تجزیه: gravity = grav (سنگین) + ity → سنگینی
کدینگ: «گْرَویتی» = «گرا» + «ویتی» → «ویتی» (ویتی) جاذبه داره!
ریشهیابی: از لاتین gravitas که از gravis (سنگین) به معنی «سنگینی، جاذبه» گرفته شده است.
1. Gravity is the force that makes things fall to Earth.
(گْرَویتی ایز دِ فورْس دَت مِیکْس تینگز فال تو ارْت.)
جاذبه نیرویی است که باعث میشود چیزها بهسمت زمین کشیده شوند.
2. There is no gravity in space.
(دِیر ایز نو گْرَویتی این اِسْپِیس.)
در فضا هیچ جاذبهای وجود ندارد.
—
8. jewel (جوئِل): جواهر [اسم]
تجزیه: jewel = jew + el → شبیه «جول» که سنگ قیمتی است
کدینگ: «جوئِل» = «جو» + «ئل» → «ئل» (ال) جواهر داره!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان joiel که از لاتین jocale (اسباببازی، زیورآلات) از jocus (شوخی، بازی) گرفته شده است.
1. A jewel is a beautiful stone that is worth a lot of money.
(ا جوئِل ایز ا بیوتیفول اِستون دَت ایز وَرْت ا لات آو مانی.)
جواهر سنگ زیبایی است که ارزش زیادی دارد.
2. A diamond is one of the most expensive jewels in the world.
(ا دایْمَنْد ایز وان آو دِ موست اِکْسْپِنْسیو جوئِلْز این دِ وِرْلْد.)
الماس یکی از گرانترین جواهرات در دنیا است.
—
9. miner (ماینِر): معدنچی [اسم]
تجزیه: miner = mine (معدن) + er → کسی که در معدن کار میکند
کدینگ: «ماینِر» = «ماین» + «ر» → «ر» (ر) توی معدن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان mineur که از mine (معدن) به معنی «کسی که در معدن کار میکند» گرفته شده است.
1. A miner is a person who works in a mine.
(ا ماینِر ایز ا پِرْسِن هو وَرْکْس این ا ماین.)
معدنچی کسی است که در معدن کار میکند.
2. The miner was looking for gold.
(دِ ماینِر واز لوکینگ فُر گُولْد.)
معدنچی بهدنبال طلا میگشت.
—
10. mineral (مینِرال): مادهی معدنی [اسم]
تجزیه: mineral = mine (معدن) + ral → مربوط به معدن
کدینگ: «مینِرال» = «مین» + «رال» → «رال» (رال) مادهی معدنی!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان mineral که از mine (معدن) به معنی «مربوط به معدن، مادهی معدنی» گرفته شده است.
1. A mineral is a type of substance found in the Earth.
(ا مینِرال ایز ا تایْپ آو سابْسْتِنْس فاوند این دِی ارْت.)
mineral نوعی ماده است که در زمین پیدا میشود.
2. Rocks are made up of different kinds of minerals.
(راکْز آر مِید آپ آو دیفْرِنْت کایْندْز آو مینِرالْز.)
سنگها از انواع مختلفی از مواد معدنی ساخته شدهاند.
—
11. participate (پارْتیسیپِیت): شرکت کردن [فعل]
تجزیه: participate = part (بخش) + i + cip (گرفتن) + ate → بخشی از چیزی گرفتن
کدینگ: «پارْتیسیپِیت» = «پارتی» + «سیپیت» → «پارتی» (مهمانی) شرکت کن!
ریشهیابی: از لاتین participare که از pars (بخش) + capere (گرفتن) به معنی «بخشی از چیزی گرفتن، شرکت کردن» گرفته شده است.
1. To participate is to be active and do something.
(تو پارْتیسیپِیت ایز تو بی اَکْتیو اَند دو سامْثینگ.)
شرکت کردن یعنی فعال بودن و کاری انجام دادن.
2. The students participated in the school play.
(دِ اِستودِنْتْس پارْتیسیپِیتِد این دِ اسکول پِلِی.)
دانشآموزان در نمایش مدرسه شرکت کردند.
—
12. permission (پِرْمیشِن): اجازه [اسم]
تجزیه: permission = per (کاملاً) + miss (فرستادن) + ion → فرستادن به جلو، اجازه دادن
کدینگ: «پِرْمیشِن» = «پر» + «میشن» → «میشن» (مأموریت) اجازه گرفتم!
ریشهیابی: از لاتین permissio که از permittere (اجازه دادن) از per- (کاملاً) + mittere (فرستادن) به معنی «اجازه دادن» گرفته شده است.
1. Permission means the act of allowing some action.
(پِرْمیشِن میِنْز دِی اَکْت آو اَلاوینگ سام اَکْشِن.)
permission یعنی عمل اجازه دادن به کاری.
2. I have permission to drive my mom’s car.
(آی هَو پِرْمیشِن تو دْرایْو مای مامْز کار.)
من اجازهی راندن ماشین مادرم را دارم.
—
13. pour (پور): ریختن [فعل]
تجزیه: pour = po + ur → شبیه «پور» که یعنی ریختن مایع
کدینگ: «پور» = «پ» + «ور» → «ور» (ور) آب رو بریز!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان pourer که احتمالاً از لاتین purus (خالص، پاک) به معنی «خالی کردن، ریختن» گرفته شده است.
1. To pour a liquid means to make it come out of a container.
(تو پور ا لیکْوید میِنْز تو مِیک ایت کام آوت آو ا کَنْتِینِر.)
ریختن یک مایع یعنی خارج کردن آن از ظرفش.
2. I poured some milk into my sister’s cup.
(آی پورْد سام مِلْک اینتو مای سیسْتِرْز کاپ.)
من مقداری شیر در فنجان خواهرم ریختم.
—
14. raw (راو): خام [صفت]
تجزیه: raw = ra + w → شبیه «راو» که یعنی نپخته
کدینگ: «راو» = «را» + «و» → «و» (و) گوشت خامه!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان hreaw (خام، نپخته) که با آلمانی roh (خام) مرتبط است.
1. A raw material is natural and has not been processed.
(ا راو مَتیریل ایز نَچْرَل اَند هَز نات بِین پراسِسْت.)
مادهی خام طبیعی است و فرآوری نشده است.
2. The company dumped raw sewage into the river.
(دِ کامْپَنی دامْپْت راو سُویج اینتو دِ ریوِر.)
شرکت فاضلاب خام را در رودخانه ریخت.
—
15. satellite (سَتِلایت): ماهواره [اسم]
تجزیه: satellite = sat (نشستن) + ell + ite → چیزی که در کنار مینشیند
کدینگ: «سَتِلایت» = «ست» + «لایت» → «لایت» (نور) ماهواره!
ریشهیابی: از لاتinus satelles (نگهبان، همراه) که از sat (نشستن) + elle (پسوند) به معنی «چیزی که در کنار مینشیند» گرفته شده است.
1. A satellite is a machine sent into space to get information.
(ا سَتِلایت ایز ا مَشین سِنْت اینتو اِسْپِیس تو گِت اینْفورْمِیشِن.)
ماهواره دستگاهی است که به فضا فرستاده میشود تا اطلاعات بگیرد.
2. The satellite was traveling around the earth.
(دِ سَتِلایت واز تْرَوِلینگ اَراوند دِی ارْت.)
ماهواره دور زمین میگشت.
—
16. scale (اِسْکِیل): مقیاس [اسم]
تجزیه: scale = sc + ale → شبیه «اسکیل» که اندازه است
کدینگ: «اِسْکِیل» = «اس» + «کیل» → «کیل» (کیل) مقیاسش چنده؟
ریشهیابی: از لاتین scala (نردبان، پله) که با انگلیسی scale (مقیاس، ترازو) مرتبط است.
1. The scale of something is its size, especially when it is very large.
(دِ اِسْکِیل آو سامْثینگ ایز ایتْس سایْز، اِسْپِشَلی وِن ایت ایز وِری لارْج.)
مقیاسِ چیزی اندازهی آن است، بهخصوص وقتی که خیلی بزرگ است.
2. I was surprised by the scale of the buildings in the downtown area.
(آی واز سَرْپرایْزْد بای دِ اِسْکِیل آو دِ بیلدینگز این دِ داونْتاون اِریا.)
من از مقیاس ساختمانها در ناحیهی مرکز شهر شگفتزده شدم.
—
17. skip (اِسْکیپ): رد کردن [فعل]
تجزیه: skip = sk + ip → شبیه «اسکیپ» که یعنی پریدن از روی چیزی
کدینگ: «اِسْکیپ» = «اس» + «کیپ» → «کیپ» (کیپ) ردش کن!
ریشهیابی: از زبان نورس باستان skopa (پریدن، جهیدن) که با انگلیسی skip (پرش، رد کردن) مرتبط است.
1. To skip something is to not do it.
(تو اِسْکیپ سامْثینگ ایز تو نات دو ایت.)
to skip یعنی چیزی را انجام ندادن.
2. He skipped work to get more sleep.
(هی اِسْکیپْت وَرْک تو گِت مور اِسْلیپ.)
او سر کار نرفت تا بیشتر بخوابد.
—
18. stretch (اِسْتْرِچ): کشیدن [فعل]
تجزیه: stretch = str + etch → شبیه «استرچ» که یعنی کش آمدن
کدینگ: «اِسْتْرِچ» = «است» + «رچ» → «رچ» (رچ) خودش رو کشید!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان streccan (کشیدن، گستردن) که با آلمانی strecken (کشیدن) مرتبط است.
1. To stretch is to make your arms or legs reach out.
(تو اِسْتْرِچ ایز تو مِیک یور آرْمْز اُر لِگْز ریچ آوت.)
to stretch یعنی کشیدن بازوها و پاها.
2. She stretched her body before exercising.
(شی اِسْتْرِچْت هِر با دی بیفور اِکْسِرْسایزینگ.)
او بدنش را قبل از ورزش کردن کشوقوص داد.
—
19. telescope (تِلِسکوپ): تلسکوپ [اسم]
تجزیه: telescope = tele (دور) + scope (نگاه کردن) → دور نگاه کردن
کدینگ: «تِلِسکوپ» = «تله» + «اسکوپ» → «اسکوپ» (دوربین) ستارهها!
ریشهیابی: از یونانی teleskopos که از tele (دور) + skopein (نگاه کردن) به معنی «دور نگاه کردن» گرفته شده است.
1. A telescope is a tool people use to look at the stars.
(ا تِلِسکوپ ایز ا تول پیپَل یوز تو لوک اَت دِ استارْز.)
تلسکوپ ابزاری است که افراد برای دیدن ستارگان از آن استفاده میکنند.
2. With a telescope, you can see the moon and stars easily.
(ویت ا تِلِسکوپ، یو کَن سی دِ مون اَند استارْز ایزیلی.)
با تلسکوپ میتوانید ماه و ستارگان را بهراحتی ببینید.
—
20. underground (اَندِرْگراوند): زیر زمین [قید]
تجزیه: underground = under (زیر) + ground (زمین) → زیر زمین
کدینگ: «اَندِرْگراوند» = «اندر» + «گراوند» → «گراوند» (زمین) زیرش!
ریشهیابی: از ترکیب under (زیر) + ground (زمین) در انگلیسی به معنی «زیر سطح زمین» گرفته شده است.
1. An underground action happens below the surface of the Earth.
(اَن اَندِرْگراوند اَکْشِن هَپِنْز بیلو دِ سَرفِس آو دِی ارْت.)
یک کار زیرزمینی زیر سطح زمین اتفاق میافتد.
2. Subway trains travel underground.
(سابْوِی تْرِینْز تْرَوِل اَندِرْگراوند.)
قطارهای مترو زیر زمین حرکت میکنند.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.