Unit 26
Vocabulary
واژگان
Unit 26
بخش ۲۶
Word list
لیست کلمات
—
1. accordingly (اَکورْدینگْلی): بر اساس آن، متناسب با آن [قید]
تجزیه: accordingly = according (طبق) + ly → طبق آنچه که هست
کدینگ: «اَکورْدینگْلی» = «اکوردینگلی» → متناسب!
ریشهیابی: از accord (هماهنگی، توافق) که از فرانسوی باستان acorder (هماهنگ کردن) گرفته شده است.
1. If someone acts accordingly, they act in a way that is suitable.
(اِف سامْوان اَکْتْس اَکورْدینگْلی، دِی اَکْت این ا وِی دَت ایز سوتِبِل.)
اگر شخصی accordingly عمل کند، به روشی مناسب عمل میکند.
2. He feels like he did a good job and his boss should pay him accordingly.
(هی فیلْز لایْک هی دِید ا گود جاب اَند هیز باس شُود پِی هیم اَکورْدینگْلی.)
او احساس میکند کار خوبی انجام داده و رئیسش باید به او متناسب با آن حقوق بدهد.
—
2. anchor (اَنکِر): لنگر [اسم]
تجزیه: anchor = از ریشهای به معنی «قلاب، خمیده»
کدینگ: «اَنکِر» = «انکر» → لنگر!
ریشهیابی: از یونانی ankyra که از طریق لاتین ancora به انگلیسی آمده و به معنی «قلاب خمیدهای که کشتی را نگه میدارد» است.
1. An anchor is a heavy object dropped from a boat to make it stay in one place.
(اَن اَنکِر ایز ا هِوی آبْجِکْت دْراپْد فرام ا بوت تو مِیک ایت اِسْتِی این وان پِلِیس.)
لنگر جسمی سنگین است که از قایق انداخته میشود تا آن را در یک مکان ثابت نگه دارد.
2. When the ship reached its destination, the crew dropped the anchor.
(وِن دِ شیپ ریچْت ایتْس دِسْتینِیشِن، دِ کْرو دْراپْد دِی اَنکِر.)
وقتی کشتی به مقصد رسید، خدمه لنگر را انداختند.
—
3. cause (کاز): باعث شدن، ایجاد کردن [فعل]
تجزیه: cause = از ریشهای به معنی «علت، دلیل»
کدینگ: «کاز» = «کاز» → باعث شو!
ریشهیابی: از لاتین causa (علت، دلیل، انگیزه) که به معنی «چیزی که رویدادی را ایجاد میکند» گرفته شده است.
1. When you cause something, you make it happen.
(وِن یو کاز سامْثینگ، یو مِیک ایت هَپِن.)
وقتی باعث چیزی میشوید، آن را به وجود میآورید.
2. Tiredness caused the accident.
(تایِرْدْنِس کازْد دِی اَکسیدِنْت.)
خستگی باعث تصادف شد.
—
4. context (کانْتِکْسْت): زمینه، بستر [اسم]
تجزیه: context = con (با هم) + text (بافت) → با هم بافته شده → آنچه در کنار هم قرار دارد
کدینگ: «کانْتِکْسْت» = «کانتکست» → زمینه!
ریشهیابی: از لاتین contextus که از contexere (با هم بافتن، در هم تنیدن) از com- (با هم) + texere (بافتن) گرفته شده است.
1. Context is the situations that form the background of an event.
(کانْتِکْسْت ایز دِ سیتْیوئِیشِنْز دَت فُرْم دِ بَکْگراوند آو اَن ایوِنْت.)
زمینه شرایطی است که پسزمینهی یک رویداد را تشکیل میدهد.
2. They studied the context of the battle before giving their presentation.
(دِی اِسْتادید دِ کانْتِکْسْت آو دِ بَتِل بِفور گیوینگ دِیر پْرِزِنْتِیشِن.)
آنها قبل از ارائهی خود، زمینهی جنگ را بررسی کردند.
—
5. designate (دِزِگْنِیت): تعیین کردن، مشخص کردن [فعل]
تجزیه: designate = de (جدا) + sign (علامت) + ate → با علامت جدا کردن → مشخص کردن
کدینگ: «دِزِگْنِیت» = «دزگنیت» → تعیین کن!
ریشهیابی: از لاتین designatus که از designare (مشخص کردن، نشانه گذاشتن) از de- (جدا) + signare (علامت زدن) گرفته شده است.
1. To designate someone or something means to give them a particular description.
(تو دِزِگْنِیت سامْوان اُر سامْثینگ میِنْز تو گیو دِم ا پَرْتیکْیولِر دیسْکْرِیپْشِن.)
تعیین کردن کسی یا چیزی یعنی توصیف خاصی به او/آن دادن.
2. The famous lighthouse was designated as a historical monument.
(دِ فِیمِس لایتْهاوس واز دِزِگْنِیتِد اَز ا هیسْتوریکِل مانیومِنْت.)
فانوس دریایی معروف بهعنوان یک بنای تاریخی تعیین شد.
—
6. distort (دیسْتورْت): تحریف کردن، کج کردن [فعل]
تجزیه: distort = dis (جدا) + tort (پیچیدن) → از شکل اصلی پیچاندن
کدینگ: «دیسْتورْت» = «دیستورت» → تحریف کن!
ریشهیابی: از لاتین distortus که از distorquere (از شکل اصلی پیچاندن) از dis- (جدا) + torquere (پیچاندن) گرفته شده است.
1. To distort something means to lie about it, or pull or twist it out of shape.
(تو دیسْتورْت سامْثینگ میِنْز تو لای اَباوت ایت، اُر پول اُر تْویْسْت ایت آوت آو شِیپ.)
تحریف چیزی یعنی دربارهی آن دروغ گفتن، یا با کشیدن یا پیچاندن آن را از شکل اصلی خارج کردن.
2. The man’s lawyer distorted the facts so that he would be set free.
(دِ مَنْز لایِر دیسْتورْتِد دِ فَکْتْس سو دَت هی وود بی سِت فْری.)
وکیل مرد حقایق را تحریف کرد تا او آزاد شود.
—
7. dock (داک): اسکله، بارانداز [اسم]
تجزیه: dock = از ریشهای به معنی «محل پهلوگیری کشتی»
کدینگ: «داک» = «داک» → اسکله!
ریشهیابی: از هلندی dok (اسکله، حوضچه) که با آلمانی Docke (حوضچهٔ خشک) مرتبط است.
1. A dock is an enclosed area where ships go to be loaded, unloaded, and repaired.
(ا داک ایز اَن اِنْکْلوزْد اِریا وِر شیپْز گو تو بی لودِد، آنْلودِد، اَند رِپِرْد.)
اسکله منطقهای بسته است که کشتیها برای بارگیری، تخلیه و تعمیر به آنجا میروند.
2. The huge ship pulled into the dock, and the crew unloaded the cargo.
(دِ هیوج شیپ پُلْد اینتو دِ داک، اَند دِ کْرو آنْلودِد دِ کارْگو.)
کشتی عظیم وارد اسکله شد و خدمه بار را تخلیه کردند.
—
8. energy (اِنِرْجی): انرژی، نیرو [اسم]
تجزیه: energy = en (درون) + erg (کار) + y → توانایی انجام کار
کدینگ: «اِنِرْجی» = «انرژی» → انرژی!
ریشهیابی: از یونانی energeia که از en- (درون) + ergon (کار) به معنی «کارایی، فعالیت» گرفته شده است.
1. If you have a lot of energy, you have plenty of strength and can do lots of things.
(اِف یو هَو ا لات آو اِنِرْجی، یو هَو پْلِنْتی آو اِسْتْرِنْگْث اَند کَن دو لاتْس آو تینگز.)
اگر انرژی زیادی داشته باشید، قدرت کافی دارید و میتوانید کارهای زیادی انجام دهید.
2. If you lack energy, try eating better food.
(اِف یو لَک اِنِرْجی، تْرای ایتینگ بِتِر فود.)
اگر کمبود انرژی دارید، سعی کنید غذای بهتری بخورید.
—
9. frequent (فْریکْوِنْت): مکرر، پیدرپی [صفت]
تجزیه: frequent = از ریشهای به معنی «زیاد، پیاپی»
کدینگ: «فْریکْوِنْت» = «فریکوئنت» → مکرر!
ریشهیابی: از لاتین frequens (پُر، زیاد، مکرر) که با انگلیسی frequency (تکرار) مرتبط است.
1. If something is frequent, then it happens or is done often.
(اِف سامْثینگ ایز فْریکْوِنْت، دِن ایت هَپِنْز اُر ایز دَن آفِن.)
اگر چیزی مکرر باشد، اغلب اتفاق میافتد یا انجام میشود.
2. While Dad was sick, the doctor made frequent visits to his house.
(وایل دَد واز سیک، دِ داکْتِر مِید فْریکْوِنْت ویزیتْس تو هیز هاوس.)
وقتی پدر بیمار بود، دکتر مکرراً به خانهاش سر میزد.
—
10. gears (گیرز): چرخدندهها [اسم]
تجزیه: gears = از ریشهای به معنی «وسایل، ابزار» (جمع gear به معنی چرخدنده)
کدینگ: «گیرز» = «گیرز» → چرخدنده!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان gearu (آماده، مجهز) که بعداً به معنی «وسایل، تجهیزات» و سپس «چرخدندهها» به کار رفت.
1. The gears are the part of a motor that controls the speed.
(دِ گیرز آر دِ پارْت آو ا موتِر دَت کَنْتْرولْز دِ اِسْپید.)
چرخدندهها بخشی از موتور هستند که سرعت را کنترل میکنند.
2. My brother has a car with four gears.
(مای بْرَذِر هَز ا کار ویت فور گیرز.)
برادرم ماشین چهار دنده دارد.
—
11. genuine (جِنْیوین): اصیل، واقعی [صفت]
تجزیه: genuine = gen (زاده شدن) + uine → بهطور طبیعی زاده شده
کدینگ: «جِنْیوین» = «جنیوین» → اصیل!
ریشهیابی: از لاتین genuinus (طبیعی، اصیل، واقعی) که از gignere (زاده شدن، به وجود آوردن) گرفته شده است.
1. When something is genuine, it is true or real.
(وِن سامْثینگ ایز جِنْیوین، ایت ایز تْرو اُر ریل.)
وقتی چیزی genuine باشد، واقعی یا حقیقی است.
2. After the painting was determined to be genuine, it sold for a million dollars.
(آفْتِر دِ پِینْتینگ واز دِتِرْمیْنْد تو بی جِنْیوین، ایت سُولْد فُر ا میلیِن دالِرْز.)
بعد از اینکه اصل بودن نقاشی تأیید شد، به قیمت یک میلیون دلار فروخته شد.
—
12. grease (گریس): چربی، روغن [اسم]
تجزیه: grease = از ریشهای به معنی «چربی، روغن»
کدینگ: «گریس» = «گریس» → روغن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان graisse (چربی) که از لاتین crassus (کلفت، چاق) گرفته شده است.
1. Grease is an oily substance put on moving parts so they work smoothly, or oil or fat in cooking.
(گریس ایز اَن اویْلی سابْسْتِنْس پوت آن مووینگ پارْتْس سو دِی وَرْک سموذْلی، اُر اویْل اُر فَت این کوکینگ.)
گریس مادهی روغنی است که روی قطعات متحرک قرار میگیرد تا نرم کار کنند، یا روغن و چربی در آشپزی.
2. When I was done working on the car, I had grease all over my hands.
(وِن آی واز دَن وَرْکینگ آن دِ کار، آی هاد گریس ال اووِر مای هَندْز.)
وقتی کار روی ماشین تمام شد، دستانم پر از روغن بود.
—
13. knowledge (نالِج): دانش، آگاهی [اسم]
تجزیه: knowledge = know (دانستن) + ledge (پسوند حالت) → حالت دانستن
کدینگ: «نالِج» = «نالج» → دانش!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان cnawlece که از cnawan (دانستن) + پسوند -lece گرفته شده است.
1. Knowledge is what you know.
(نالِج ایز وات یو نُو.)
دانش چیزی است که شما میدانید.
2. He has trouble putting his knowledge into practice.
(هی هَز تْرابِل پوتینگ هیز نالِج اینتو پْرَکْتیس.)
او در عملی کردن دانش خود مشکل دارد.
—
14. omit (اومیت): حذف کردن، جا انداختن [فعل]
تجزیه: omit = o (جدا) + mit (فرستادن) → از کنار فرستادن
کدینگ: «اومیت» = «اومیت» → حذف کن!
ریشهیابی: از لاتین omittere که از ob- (جدا) + mittere (فرستادن) به معنی «رها کردن، جا انداختن» گرفته شده است.
1. When you omit something, you leave it out or do not do it.
(وِن یو اومیت سامْثینگ، یو لیو ایت آوت اُر دو نات دو ایت.)
وقتی چیزی را حذف میکنید، آن را کنار میگذارید یا انجام نمیدهید.
2. I omitted some important information, he is not coming.
(آی اومیتِد سام ایمْپورْتَنْت اینفُرْمِیشِن، هی ایز نات کامینگ.)
من بعضی اطلاعات مهم را حذف کردم، او نمیآید.
—
15. offset (آفْسِت): جبران کردن، خنثی کردن [فعل]
تجزیه: offset = off (جدا) + set (قرار دادن) → در مقابل قرار دادن
کدینگ: «آفْسِت» = «آفست» → جبران کن!
ریشهیابی: از ترکیب off (جدا) + set (قرار دادن) در انگلیسی به معنی «در برابر هم قرار دادن برای خنثیسازی» گرفته شده است.
1. To offset means to use one thing to cancel out the effect of another thing.
(تو آفْسِت میِنْز تو یوز وان تینگ تو کانْسِل آوت دِی اِفِکْت آو اَناِذِر تینگ.)
جبران کردن یعنی از یک چیز برای خنثی کردن تأثیر چیز دیگر استفاده کردن.
2. Increased wages are offset by higher prices for goods.
(اینْکْریسْت وِیجِز آر آفْسِت بای هایِر پْرایْسِز فُر گودْز.)
افزایش دستمزد با افزایش قیمت کالاها جبران میشود.
—
16. overlap (اووِرْلَپ): همپوشانی کردن، روی هم قرار گرفتن [فعل]
تجزیه: overlap = over (روی) + lap (روی هم قرار گرفتن) → روی هم قرار گرفتن
کدینگ: «اووِرْلَپ» = «اورلپ» → همپوشانی!
ریشهیابی: از ترکیب over (روی) + lap (روی هم قرار گرفتن) در انگلیسی به معنی «تا حدی روی هم قرار گرفتن» گرفته شده است.
1. To overlap something means to cover a piece of it.
(تو اووِرْلَپ سامْثینگ میِنْز تو کاوِر ا پیس آو ایت.)
همپوشانی چیزی یعنی بخشی از آن را پوشاندن.
2. The gift on top overlaps the other gift on the bottom.
(دِ گیفْت آن تاپ اووِرْلَپْس دِی اَذِر گیفْت آن دِ باتِم.)
هدیهی رویی با هدیهی زیری همپوشانی دارد.
—
17. secondhand (سِکِنْدْهَند): دستدوم [صفت]
تجزیه: secondhand = second (دوم) + hand (دست) → از دست دوم
کدینگ: «سِکِنْدْهَند» = «سکندهند» → دستدوم!
ریشهیابی: از ترکیب second (دوم) + hand (دست) در انگلیسی به معنی «چیزی که از دست دوم به دست میآید» گرفته شده است.
1. When something is secondhand, it has been owned by someone else.
(وِن سامْثینگ ایز سِکِنْدْهَند، ایت هَز بین اونْد بای سامْوان اِلْس.)
وقتی چیزی دستدوم باشد، مالک قبلی آن شخص دیگری بوده است.
2. Her secondhand jeans were a bit faded in the front.
(هِر سِکِنْدْهَند جینْز وِر ا بِت فِیدِد این دِ فْرانْت.)
شلوار جین دستدوم او از جلو کمی رنگپریده بود.
—
18. skill (اِسْکِل): مهارت، توانایی [اسم]
تجزیه: skill = از ریشهای به معنی «تمایز، تشخیص»
کدینگ: «اِسْکِل» = «اسکیل» → مهارت!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان sceal (تقسیم کردن، تشخیص دادن) که بعداً به معنی «توانایی، مهارت» تغییر یافته است.
1. When you have skill at doing a job, you are good at doing it.
(وِن یو هَو اِسْکِل اَت دوئینگ ا جاب، یو آر گود اَت دوئینگ ایت.)
وقتی در انجام کاری مهارت داشته باشید، آن را خوب انجام میدهید.
2. She worked with great skill and confidence.
(شی وَرْکْت ویت گْرِیت اِسْکِل اَند کانْفیدِنْس.)
او با مهارت و اعتمادبهنفس بالایی کار میکرد.
—
19. slot (سْلات): شکاف، شیار [اسم]
تجزیه: slot = از ریشهای به معنی «شیار، جای خالی»
کدینگ: «سْلات» = «اسلات» → شکاف!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان esclot (جای پا، رد) که با انگلیسی slot (شکاف، شیار) مرتبط است.
1. A slot is a narrow opening in a machine or container.
(ا سْلات ایز ا نِرو اوپِنینگ این ا مَشین اُر کَنْتِینِر.)
شکاف دهانهای باریک در دستگاه یا ظرف است.
2. To operate the machine, put your coins into the slot.
(تو آپِرِیت دِ مَشین، پوت یور کُوینْز اینتو دِ سْلات.)
برای کار با دستگاه، سکههای خود را در شکاف قرار دهید.
—
20. tactic (تَکْتیک): تاکتیک، راهبرد [اسم]
تجزیه: tactic = tact (چیدن، مرتب کردن) + ic → روش چیدهشده
کدینگ: «تَکْتیک» = «تاکتیک» → تاکتیک!
ریشهیابی: از یونانی taktike که از tassein (چیدن، مرتب کردن) به معنی «هنر چیدن و سازماندهی» گرفته شده است.
1. A tactic is a careful plan to achieve something.
(ا تَکْتیک ایز ا کِرْفُل پْلَن تو اِچیو سامْثینگ.)
تاکتیک برنامهای دقیق برای رسیدن به چیزی است.
2. Sam thought of a good tactic to attract more business.
(سَم ثات آو ا گود تَکْتیک تو اَترَکْت مور بیزْنِس.)
سام به تاکتیک خوبی برای جذب مشتریان بیشتر فکر کرد.
—
تموم شد. اگر باز هم لغت دارید بفرستید.