The Ice Cream Cone Explosion
(ذی آیس کِریم کون اِکسپلوزِن)
انفجار قیف بستنی
One day, John walked to his uncle’s ice cream shop.
(وان دی، جان واکْد تو هیز اَنْکِلز آیس کِریم شاپ)
یک روز، جان به بستنیفروشی عمویش رفت.
When he reached the sidewalk near the shop, he caught the scent of ice cream cones and anticipated eating some ice cream.
(وِن هِی ریچْد ذِ سایدواک نیر ذِ شاپ، هِی کات ذِ سِنْت آو آیس کِریم کونز اَند اَنْتِسیپِیتِد ایتینگ سام آیس کِریم)
وقتی به پیادهرو نزدیک فروشگاه رسید، بوی قیفهای بستنی به مشامش خورد و مشتاق بود چند بستنی بخورد.
Sam opened the door.
(سام اوپِنْد ذِ دُر)
سم در را باز کرد.
Uncle John had a new, steel machine.
(اَنْکِل جان هَد اِ نیو، اِستیل مَشین)
عمو جان یک دستگاه فولادی جدید داشت.
“What is that?” “It’s a cone maker. I built it from a kit.”
(“وات ایز ذَت؟” “ایتس اِ کون مِیکِر. آی بیلْت ایت فرام اِ کیت”)
«این چیست؟» «این قیفساز است. آن را از یک کیت ساختم.»
“You take flour from the barrel and put it in this pan,” Uncle John said.
(“یو تِیک فلاوَر فرام ذِ بَرِل اَند پوت ایت این دِیس پَن،” اَنْکِل جان سِد)
عمو جان گفت: «آرد را از بشکه برمیداری و در این تابه میگذاری.»
“Then add water and sugar here and stir it so the sugar dissolves.
(“دِن اَد واتَر اَند شوگَر هیر اَند اِستِر ایت سو ذِ شوگَر دیزالوْز)
«بعد آب و شکر را اینجا اضافه میکنی و هم میزنی تا شکر حل شود.
Next, you fasten down the beam.”
(نِکست، یو فَستِن داون ذِ بیم)
بعد، این میله را محکم میبندی.»
Uncle John wanted to look casual, but he was excited.
(اَنْکِل جان وانتِد تو لوک کَژوال، بَت هِی واز اِکسایتِد)
عمو جان میخواست آرام به نظر برسد، اما هیجانزده بود.
He made a few swift movements and turned it on.
(هی مِید اِ فیو سویفت مووْمَنتس اَند تِرْنْد ایت آن)
چند حرکت سریع کرد و دستگاه را روشن کرد.
There was a puff of smoke, and then cones came out the other end.
(ذِر واز اِ پاف آو اِسموک، اَند دِن کونْز کِیم اوت ذی اَذَر اِند)
یک پُف دود آمد و سپس قیفها از طرف دیگر بیرون آمدند.
“Is it hard to use?” Sam asked.
(“ایز ایت هارد تو یوز؟” سام اَسکْد)
سم پرسید: «استفاده ازش سخته؟»
“On the contrary. It’s easy to use. Want to try?”
(“آن ذِ کانترَری. ایتس ایزی تو یوز. وانت تو ترای؟”)
«برعکس، استفاده ازش آسان است. میخواهی امتحان کنی؟»
Sam washed his hands with caution.
(سام واشْد هیز هَندز ویذ کاشِن)
سم دستهایش را با احتیاط شست.
He made a deliberate attempt to keep germs out of the dough.
(هی مِید اِ دیلِبِرِت اَتَمپْت تو کیپ جِرمز آوت آو ذِ دُو)
او تلاشی آگاهانه کرد تا میکروبها را از خمیر دور نگه دارد.
Soon, Sam had his first cone.
(سون، سام هَد هیز فِیرست کون)
به زودی، سم اولین قیفش را داشت.
He smiled in triumph!
(هی اسمایلْد این ترایَمْف!)
او با پیروزی لبخند زد!
Uncle John tried to turn the machine off, but it kept making cones.
(اَنْکِل جان ترایْد تو تِرْن ذِ مَشین آف، بَت ایت کِپْت مِیکینگ کونز)
عمو جان سعی کرد دستگاه را خاموش کند، اما همچنان قیف میساخت.
Sam and Uncle John put them on the counter, then on chairs.
(سام اَند اَنْکِل جان پوت دِم آن ذِ کانْتَر، دِن آن چِرز)
سم و عمو جان آنها را روی پیشخوان و سپس روی صندلیها گذاشتند.
Before long, cones were scattered all over the floor.
(بیفور لانگ، کونْز وِر اِسکَتِرد آل اووِر ذِ فلور)
خیلی زود، قیفها همه جای زمین پخش شدند.
They tried everything to stop it, but it wouldn’t stop!
(دِی ترایْد اِوریثینگ تو اِستاپ ایت، بَت ایت وودنْت اِستاپ!)
آنها هر کاری کردند تا آن را متوقف کنند، اما متوقف نمیشد!
“What are we going to do?” he said.
(“وات آر وی گوئینگ تو دو؟” هِی سِد)
گفت: «چه کار کنیم؟»
“Kick it,” yelled Sam.
(“کیک ایت،” یِلْد سام)
سم فریاد زد: «لگد بزن بهش.»
Uncle John lifted his foot and gave the machine a kick.
(اَنْکِل جان لِفتِد هیز فوت اَند گِیو ذِ مَشین اِ کیک)
عمو جان پای خود را بلند کرد و لگدی به دستگاه زد.
It made a funny noise and exploded.
(ایت مِید اِ فَنی نویز اَند اِکسپلودِد)
صدای بامزهای داد و منفجر شد.
They were both covered with dough.
(دِی وِر بوت کاوِرْد ویذ دُو)
هر دوی آنها خمیری شدند.
Uncle John laughed when he knew Sam was OK.
(اَنْکِل جان لافْت وِن هِی نیو سام واز اوکِی)
عمو جان وقتی فهمید سم حالش خوب است، خندید.
He tossed Sam a rag to clean his face and smiled.
(هی تاست سام اِ رَگ تو کلین هیز فِیس اَند اسمایلْد)
دستمالی به طرف سم انداخت تا صورتش را تمیز کند و لبخند زد.
“I guess we have enough cones now!”
(“آی گِس وی هَو اینَف کونز ناو!”)
«فکر کنم الان به اندازه کافی قیف داریم!»