Unit 18
Vocabulary
واژگان
Unit 18
بخش ۱۸
Word list
لیست کلمات
—
1. adapt (اَدَپْت): وفق دادن، سازگار شدن [فعل]
تجزیه: adapt = ad (به سمت) + apt (مناسب) → مناسب کردن
کدینگ: «اَدَپْت» = «اداپت» → خودت رو با شرایط وفق بده!
ریشهیابی: از لاتinus adaptare که از ad- (به سمت) + aptare (مناسب کردن) از aptus (مناسب) به معنی «مناسب کردن، وفق دادن» گرفته شده است.
1. To adapt means to change in order to deal with a new situation.
(تو اَدَپْت میِنْز تو چِینْج این اُرْدِر تو دیل ویت ا نیو سیتیوِیشِن.)
وفق دادن به معنای تغییر برای مقابله با یک وضعیت جدید است.
2. When he went to the new town, he had to adapt to all the weather changes.
(وِن هی وِنت تو دِ نیو تاون، هی هَد تو اَدَپْت تو آل دِ وِدَر چِینْجِز.)
وقتی او به شهر جدید رفت، مجبور شد خود را با تمام تغییرات آبوهوا وفق دهد.
—
2. biological (بایالاجیکِل): بیولوژیکی [صفت]
تجزیه: biological = bio (زندگی) + logical (مربوط به شناخت) → مربوط به شناخت زندگی
کدینگ: «بایالاجیکِل» = «بایو» + «لاجیکل» → مربوط به زیستشناسی!
ریشهیابی: از biology (زیستشناسی) که از یونانی bios (زندگی) + logos (شناخت) به معنی «مربوط به فرایندهای زندگی» گرفته شده است.
1. Biological describes the process of life and living things.
(بایالاجیکِل دیسْکْرایْبْز دِ پراسِس آو لایْف اَند لیوینگ تینگز.)
بیولوژیکی روند زندگی و موجودات زنده را توصیف میکند.
2. In science, we learned about the biological process of bacterial growth.
(این سایِنْس، وی لِرْنْد اَباوت دِ بایالاجیکِل پراسِس آو بَکْتیریَل گْروث.)
در علم، ما با روند بیولوژیکی رشد باکتری آشنا شدیم.
—
3. cellular (سِلیولِر): سلولی [صفت]
تجزیه: cellular = cell (سلول) + ular → مربوط به سلول
کدینگ: «سِلیولِر» = «سل» + «یولر» → مربوط به سلولها!
ریشهیابی: از cell (سلول) که از لاتinus cella (اتاقک) به معنی «مربوط به سلولها» گرفته شده است.
1. When something is cellular, it relates to the cells of animals or plants.
(وِن سامْثینگ ایز سِلیولِر، ایت رِلِیتْس تو دِ سِلْز آو آنیمِلْز اُر پْلانْتْس.)
وقتی چیزی سلولی باشد، مربوط به سلولهای حیوانات یا گیاهان است.
2. She used a microscope to see the activity at a cellular level.
(شی یوزْد ا مایْکْرُوسکوپ تو سی دِی اَکْتیویتی اَت ا سِلیولِر لِوِل.)
او برای دیدن فعالیت در سطح سلولی از میکروسکوپ استفاده کرد.
—
4. dynamic (دایْنَمیک): پویا، فعال [صفت]
تجزیه: dynamic = dynam (قدرت) + ic → پر از قدرت
کدینگ: «دایْنَمیک» = «داینامیک» → پر انرژی و پویا!
ریشهیابی: از یونانی dynamikos که از dynamis (قدرت، توان) به معنی «پر از قدرت، پویا» گرفته شده است.
1. When people are dynamic, they are lively and have creative ideas.
(وِن پیپَل آر دایْنَمیک، دِی آر لایْوْلی اَند هَو کْرِیتِیو آیدیز.)
وقتی افراد پویا باشند، سرزنده و دارای ایدههای خلاقانه هستند.
2. The new, dynamic employee came up with a good way to juggle his work load.
(دِ نیو، دایْنَمیک اِمْپْلُیی کِیم آپ ویت ا گود وَی تو جَگِل هیز وَرْک لُود.)
کارمند جدید و پویا راهی خوب برای مدیریت حجم کارش پیدا کرد.
—
5. fantasy (فَنْتَسی): خیال، فانتزی [اسم]
تجزیه: fantasy = fant (ظاهر) + asy → چیزی که ظاهر میشود
کدینگ: «فَنْتَسی» = «فن» + «تاسی» → خیال و رویا!
ریشهیابی: از یونانی phantasia که از phantazein (ظاهر ساختن، نمایاندن) به معنی «خیال، تصور» گرفته شده است.
1. A fantasy is a pleasant situation that people think about, but is unlikely to happen.
(ا فَنْتَسی ایز ا پْلِزَنْت سیتیوِیشِن دَت پیپَل سینک اَباوت، بَت ایز آنْلایْکْلی تو هَپِن.)
فانتزی وضعیت مطبوعی است که مردم دربارهی آن فکر میکنند، اما بعید به نظر میرسد.
2. Becoming an astronaut is a fantasy shared by many children.
(بیکامینگ اَن اَسْترونات ایز ا فَنْتَسی شِیرْد بای مِنی چیلْدْرِن.)
فضانورد شدن خیالی است که کودکان بسیاری آن را دارند.
—
6. heredity (هِرِدیتی): وراثت [اسم]
تجزیه: heredity = hered (وارث) + ity → ویژگی ارثی
کدینگ: «هِرِدیتی» = «هر» + «دیتی» → «دیتی» (دیت) وراثت!
ریشهیابی: از لاتinus hereditas که از heres (وارث) به معنی «وراثت» گرفته شده است.
1. Heredity is the process of passing on features from parents to children.
(هِرِدیتی ایز دِ پراسِس آو پاسینگ آن فِیچِرْز فرام پِرِنْتْس تو چیلْدْرِن.)
وراثت فرایند انتقال ویژگیها از والدین به فرزندان است.
2. The boy’s face is similar to his father’s because of heredity.
(دِ بویْز فِیس ایز سیمیلِر تو هیز فاذِرْز بیکاز آو هِرِدیتی.)
چهرهی پسر بهدلیل وراثت شبیه پدرش است.
—
7. internal (اینْتِرْنِل): درونی [صفت]
تجزیه: internal = inter (درون) + nal → درونی
کدینگ: «اینْتِرْنِل» = «اینترنل» → داخل!
ریشهیابی: از لاتinus internus که از inter (درون، میان) به معنی «درونی» گرفته شده است.
1. When something is internal, it exists or happens inside a person, object, or place.
(وِن سامْثینگ ایز اینْتِرْنِل، ایت اِگزیسْتْس اُر هَپِنْز اینْساید ا پِرْسِن، ابْجِکْت، اُر پِلِیس.)
وقتی چیزی درونی باشد، در درون یک شخص، شیء یا مکان وجود دارد یا اتفاق میافتد.
2. We removed the outer case to reveal the computer’s internal wires.
(وی ریمووْد دِی آوتِر کِیس تو رِویل دِ کامْیوتِرْز اینْتِرْنِل وایْرْز.)
کیس بیرونی را خارج کردیم تا سیمهای داخلی کامپیوتر مشخص شود.
—
8. minimal (مینیمِل): حداقل، کمترین [صفت]
تجزیه: minimal = minim (کوچکترین) + al → کوچکترین
کدینگ: «مینیمِل» = «مینی» + «مل» → «مل» (کم) حداقل!
ریشهیابی: از لاتinus minimus (کوچکترین) که با انگلیسی minimal (حداقل) مرتبط است.
1. When something is minimal, it is very small.
(وِن سامْثینگ ایز مینیمِل، ایت ایز وِری اِسمال.)
وقتی چیزی minimal باشد، بسیار کوچک است.
2. My lazy husband does a minimal amount of work around the house.
(مای لِیزی هازْبَند داز ا مینیمِل اَماونْت آو وَرْک اَراوند دِ هاوس.)
شوهر تنبل من در خانه کمترین کار را انجام میدهد.
—
9. pioneer (پایُنیر): پیشگام [اسم]
تجزیه: pioneer = pion (سرباز پیاده) + eer → کسی که جلوتر میرود
کدینگ: «پایُنیر» = «پای» + «نیر» → «نیر» (نیرو) پیشگام!
ریشهیابی: از فرانسوی pionnier که از pion (سرباز پیاده) به معنی «پیشگام، کاشف» گرفته شده است.
1. A pioneer is a person who is the first to discover or be involved in something.
(ا پایُنیر ایز ا پِرْسِن هو ایز دِ فِرْسْت تو دیسْکاوِر اُر بی اینْوالْوْد این سامْثینگ.)
پیشگام به اولین کسی گفته میشود که چیزی را کشف کند یا درگیر آن شود.
2. He was a pioneer of computer programming.
(هی واز ا پایُنیر آو کامْیوتِر پرُوگْرَمینگ.)
او پیشگام برنامهنویسیِ رایانه بود.
—
10. prescribe (پْرِسْکْرایْب): تجویز کردن [فعل]
تجزیه: prescribe = pre (پیش) + scribe (نوشتن) → پیش نوشتن
کدینگ: «پْرِسْکْرایْب» = «پری» + «اسکرایب» → «اسکرایب» (نوشتن) تجویز!
ریشهیابی: از لاتinus praescribere که از prae- (پیش) + scribere (نوشتن) به معنی «پیش نوشتن، تجویز کردن» گرفته شده است.
1. To prescribe medicine means to tell someone to take it.
(تو پْرِسْکْرایْب مِدِسِن میِنْز تو تِل سامْوان تو تِیک ایت.)
تجویز کردن دارو یعنی به شخصی بگویید چه چیزی مصرف کند.
2. When I was sick, the doctor prescribed me flu medicine.
(وِن آی واز سیک، دِ داکْتِر پْرِسْکْرایْبْد می فلو مِدِسِن.)
زمانی که بیمار بودم، دکتر داروی آنفولانزا برای من تجویز کرد.
—
11. respective (ریسْپِکْتیو): مربوط به هر کدام [صفت]
تجزیه: respective = respect (نگاه کردن) + ive → نگاه به هر کدام
کدینگ: «ریسْپِکْتیو» = «ریسپکتیو» → مربوط به خودش!
ریشهیابی: از respect که از لاتinus respectus از respicere (نگاه کردن به عقب، توجه کردن) از re- (برگشت) + specere (نگاه کردن) به معنی «مربوط به هر کدام» گرفته شده است.
1. When things are respective, they relate separately to each person just mentioned.
(وِن تینگز آر ریسْپِکْتیو، دِی رِلِیت سِپْرِتْلی تو ایچ پِرْسِن جَست مِنْشِنْد.)
وقتی چیزی respective باشد، بهطور جداگانه به هر شخصی که گفته شده، مربوط میشود.
2. The boxers were told to return to their respective corners.
(دِ باکْسِرْز وِر تالْد تو ریتِرْن تو دِیر ریسْپِکْتیو کورْنِرْز.)
به بوکسورها گفته شد که به گوشههای مربوط به خود بازگردند.
—
12. rigid (ریجید): سفتوسخت، انعطافناپذیر [صفت]
تجزیه: rigid = rig (سفتی) + id → سفت
کدینگ: «ریجید» = «ریجید» → انعطافناپذیر!
ریشهیابی: از لاتinus rigidus که از rigere (سفت بودن) به معنی «سفت، انعطافناپذیر» گرفته شده است.
1. When rules or systems are rigid, they are severe because they cannot be changed.
(وِن رولْز اُر سیسْتَمْز آر ریجید، دِی آر سِویر بیکاز دِی کانَت بی چِینْجْد.)
وقتی قوانین یا سیستمها rigid باشند، بسیار جدی هستند، زیرا نمیتوان آنها را تغییر داد.
2. Societies often have rigid rules about the way that people are supposed to act.
(سوسایِتیز آفِن هَو ریجید رولْز اَباوت دِ وَی دَت پیپَل آر سَپوزْد تو اَکْت.)
جوامع غالباً قوانینی سفتوسخت دربارهی نحوهی عملکرد مردم دارند.
—
13. sequence (سیکْوِنْس): توالی، دنباله [اسم]
تجزیه: sequence = sequ (دنبال کردن) + ence → دنبال هم
کدینگ: «سیکْوِنْس» = «سکوئنس» → یکی پس از دیگری!
ریشهیابی: از لاتinus sequentia که از sequi (دنبال کردن) به معنی «توالی، دنباله» گرفته شده است.
1. A sequence is a number of events or things that come one after another.
(ا سیکْوِنْس ایز ا نامْبِر آو ایوِنْتْس اُر تینگز دَت کام وان آفْتِر اَنَدر.)
توالی تعدادی رویداد یا چیز است که یکی پس از دیگری رخ میدهند.
2. The dominoes fell in a sequence of one after another.
(دِ دامِنوْز فِل این ا سیکْوِنْس آو وان آفْتِر اَنَدر.)
دومینوها بهطور متوالی یکی پس از دیگری سقوط میکردند.
—
14. similar (سیمیلِر): مشابه [صفت]
تجزیه: similar = simil (شبیه) + ar → شبیه
کدینگ: «سیمیلِر» = «سیمی» + «لر» → «لر» (لر) مشابه!
ریشهیابی: از لاتinus similis که با انگلیسی similar (مشابه) مرتبط است.
1. Things which are similar are almost the same.
(تینگز ویچ آر سیمیلِر آر اولْموست دِ سِیم.)
موارد مشابه تقریباً یکسان هستند.
2. I have had a similar experience to the one you describe.
(آی هَو هَد ا سیمیلِر اِکْسْپیرینْس تو دِ وان یو دیسْکْرایْب.)
من تجربهای مشابه تجربهای که شما توصیف کردید داشتهام.
—
15. substitute (سابْسْتیتیوت): جایگزین کردن [فعل]
تجزیه: substitute = sub (زیر) + stit (ایستادن) + ute → زیر چیزی ایستادن
کدینگ: «سابْسْتیتیوت» = «سابستیتیوت» → جایگزین کن!
ریشهیابی: از لاتinus substitutus که از substituere (زیر چیزی قرار دادن، جایگزین کردن) از sub- (زیر) + statuere (قرار دادن) به معنی «جایگزین کردن» گرفته شده است.
1. To substitute something or someone means to have them take the place of another.
(تو سابْسْتیتیوت سامْثینگ اُر سامْوان میِنْز تو هَو دِم تِیک دِ پِلِیس آو اَنَدر.)
جایگزین کردن چیزی یا کسی به معنای این است که او جای دیگری را بگیرد.
2. When I ran out of juice, I had to substitute water to drink in the morning.
(وِن آی رَن آوت آو جوس، آی هَد تو سابْسْتیتیوت واتِر تو دْرینْک این دِ مورنینگ.)
وقتی آبمیوهام تمام شد، مجبور شدم آب را جایگزین کنم تا صبح بنوشم.
—
16. surgeon (سِرْجِن): جراح [اسم]
تجزیه: surgeon = surg (دست) + eon → کسی که با دست کار میکند
کدینگ: «سِرْجِن» = «سرجن» → جراح!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان surgien که از لاتinus chirurgia (جراحی) از یونانی kheirourgia از kheir (دست) + ergon (کار) به معنی «جراح» گرفته شده است.
1. A surgeon is a doctor who is trained to do surgery.
(ا سِرْجِن ایز ا داکْتِر هو ایز تْرِینْد تو دو سِرْجِری.)
جراح پزشکی است که برای انجام جراحی آموزش دیده است.
2. The surgeon operated on the old man’s heart.
(دِ سِرْجِن آپِرِیتِد آن دِی اُولْد مَنْز هارْت.)
جراح قلب پیرمرد را جراحی کرد.
—
17. therapy (ثِرَپی): درمان، معالجه [اسم]
تجزیه: therapy = ther (گرما) + apy → درمان با گرما
کدینگ: «ثِرَپی» = «تراپی» → معالجه!
ریشهیابی: از یونانی therapeia که از therapeuein (مداوا کردن، خدمت کردن) به معنی «درمان، معالجه» گرفته شده است.
1. Therapy is treatment for a particular physical or mental illness or condition.
(ثِرَپی ایز تْرِیتْمِنْت فُر ا پارْتِکیولِر فیزیکِل اُر مِنتِل ایلْنِس اُر کَنْدیشِن.)
معالجه، درمانی برای بیماری یا بیماری جسمی یا روانی خاصی است.
2. After she broke her legs, she used physical therapy to learn how to walk again.
(آفْتِر شی بْروک هِر لِگْز، شی یوزْد فیزیکِل ثِرَپی تو لِرْن هاو تو والک اَگِن.)
او پس از شکستن پاها، از فیزیوتراپی استفاده کرد تا یاد بگیرد چگونه دوباره راه برود.
—
18. transfer (تْرَنسْفِر): منتقل کردن [فعل]
تجزیه: transfer = trans (آنسو) + fer (حمل کردن) → حمل کردن به آنسو
کدینگ: «تْرَنسْفِر» = «ترانسفر» → انتقال بده!
ریشهیابی: از لاتinus transferre که از trans- (آنسو) + ferre (حمل کردن) به معنی «منتقل کردن» گرفته شده است.
1. To transfer something means to move it from one place to another.
(تو تْرَنسْفِر سامْثینگ میِنْز تو موو ایت فرام وان پِلِیس تو اَنَدر.)
منتقل کردن یعنی چیزی را از مکانی به مکان دیگر انتقال دادن.
2. The family transferred the groceries from the shopping cart to the car.
(دِ فامِلی تْرَنسْفِرْد دِ گْروسِریز فرام دِ شاپینگ کارْت تو دِ کار.)
خانواده مواد غذایی را از سبد خرید به ماشین منتقل کردند.
—
19. transition (تْرَنسْیِشِن): انتقال، گذار [اسم]
تجزیه: transition = trans (آنسو) + it (رفتن) + ion → رفتن به آنسو
کدینگ: «تْرَنسْیِشِن» = «ترانسیشن» → گذار!
ریشهیابی: از لاتinus transitio که از transire (عبور کردن، رفتن به آنسو) از trans- (آنسو) + ire (رفتن) به معنی «انتقال، گذار» گرفته شده است.
1. A transition is a process where there is a change from one form to another.
(ا تْرَنسْیِشِن ایز ا پراسِس وِر دِیر ایز ا چِینْج فرام وان فورْم تو اَنَدر.)
انتقال فرایندی است که طی آن تغییراتی از شکلی به شکل دیگر به وجود میآید.
2. The weather gets colder during the transition from summer to autumn.
(دِ وِدَر گِتْس کُولْدِر دیورینگ دِ تْرَنسْیِشِن فرام سامِر تو اُوتَم.)
در گذر از تابستان به پاییز هوا سردتر میشود.
—
20. transplant (تْرَنسْپْلَنْت): پیوند [اسم]
تجزیه: transplant = trans (آنسو) + plant (کاشتن) → کاشتن در جای دیگر
کدینگ: «تْرَنسْپْلَنْت» = «ترانسپلنت» → پیوند عضو!
ریشهیابی: از trans- (آنسو) + plant (کاشتن) در انگلیسی به معنی «کاشتن در جای دیگر، پیوند» گرفته شده است.
1. A transplant is an operation in which a damaged part of one’s body is replaced.
(ا تْرَنسْپْلَنْت ایز اَن آپِرِیشِن این ویچ ا دَمِجْد پارْت آو وانْز با دی ایز رِیپْلِیسْت.)
پیوند عملیاتی است که در آن قسمت آسیبدیدهی بدن فرد جایگزین میشود.
2. The sick child needed a heart transplant to live.
(دِ سیک چایْلد نیدِد ا هارْت تْرَنسْپْلَنْت تو لیو.)
کودک بیمار برای زندگی نیاز به پیوند قلب داشت.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.