Unit 26
Vocabulary
واژگان
Unit 26
بخش ۲۶
Word list
لیست کلمات
—
1. adhere (اَدْهیر): پایبند بودن، عمل کردن [فعل]
تجزیه: adhere = ad (به سمت) + here (چسبیدن) → به چیزی چسبیدن
کدینگ: «اَدْهیر» = «اد» + «هیر» → «هیر» (هیر) پایبند باش!
ریشهیابی: از لاتین adhaerere که از ad- (به سمت) + haerere (چسبیدن) به معنی «پایبند بودن، عمل کردن» گرفته شده است.
1. To adhere means to act in the way that a rule or agreement says is right.
(تو اَدْهیر میِنْز تو اَکْت این دِ وَی دَت ا رول اُر اَگریمِنْت سِز ایز رایت.)
پایبند بودن یعنی عمل کردن به روشی که یک قاعده یا توافق میگوید درست است.
2. If the new employees wish to succeed, they must adhere to the boss’s rules.
(اِف دِ نیو اِمْپْلُییز ویش تو سَکْسید، دِی مَست اَدْهیر تو دِ باسِز رولْز.)
اگر کارمندان جدید میخواهند موفق شوند، باید به قوانین رئیس پایبند باشند.
—
2. administer (اَدْمینیسْتِر): اداره کردن، برگزار کردن [فعل]
تجزیه: administer = ad (به سمت) + minister (خدمتکار) → خدمت کردن به
کدینگ: «اَدْمینیسْتِر» = «ادمینیستر» → مدیریت کن!
ریشهیابی: از لاتین administrare که از ad- (به سمت) + ministrare (خدمت کردن) از minister (خدمتکار) به معنی «اداره کردن، برگزار کردن» گرفته شده است.
1. To administer means to take responsibility for organizing something.
(تو اَدْمینیسْتِر میِنْز تو تِیک ریسْپانْسِبیلِتی فُر ارگَنایْزینگ سامْثینگ.)
اداره کردن یعنی مسئولیت سازماندهی چیزی را به عهده بگیرید.
2. The teacher’s assistant will administer the test.
(دِ تیچِرْز اَسیسْتِنْت ویل اَدْمینیسْتِر دِ تِسْت.)
دستیار معلم آزمون را برگزار میکند.
—
3. compassionate (کَمْپَشِنیت): مهربان، دلسوز [صفت]
تجزیه: compassionate = com (با هم) + passion (رنج) + ate → با هم رنج کشیدن
کدینگ: «کَمْپَشِنیت» = «کمپشینیت» → مهربان!
ریشهیابی: از compassion (همدردی) که از لاتinus compassio از com- (با هم) + pati (رنج بردن) به معنی «مهربان، دلسوز» گرفته شده است.
1. When people are compassionate, they feel pity and sympathy for others.
(وِن پیپَل آر کَمْپَشِنیت، دِی فیل پیتی اَند سیمْپَثی فُر اَذِرْز.)
وقتی مردم مهربان باشند، نسبت به دیگران احساس ترحم و دلسوزی میکنند.
2. The compassionate nurse tried to make the sick man feel comfortable.
(دِ کَمْپَشِنیت نِرْس تْرایْد تو مِیک دِ سیک مَن فیل کامْفِرْتِبِل.)
پرستار مهربان سعی کرد تا بیمار احساس راحتی کند.
—
4. contaminate (کَنْتَمینِیت): آلوده کردن [فعل]
تجزیه: contaminate = con (با هم) + tamin (لمس) + ate → با هم لمس کردن، آلوده کردن
کدینگ: «کَنْتَمینِیت» = «کنتامینیت» → آلوده کن!
ریشهیابی: از لاتinus contaminatus که از contaminare (آلوده کردن) از contamen (لمس، تماس) به معنی «آلوده کردن» گرفته شده است.
1. To contaminate something means to put dirty or harmful chemicals into it.
(تو کَنْتَمینِیت سامْثینگ میِنْز تو پوت دِرْتی اُر هارْمفول کِمیکِلْز اینتو ایت.)
آلوده کردن یعنی قرار دادن مواد شیمیایی کثیف یا مضر در چیزی.
2. The lake was contaminated when pollutants entered the water.
(دِ لِیک واز کَنْتَمینِیتِد وِن پَلوتِنْتْس اِنْتِرْد دِ واتِر.)
با ورود آلایندهها به آب، این دریاچه آلوده شد.
—
5. deficiency (دیفیشِنْسی): کمبود، نقص [اسم]
تجزیه: deficiency = de (پایین) + fic (ساختن) + iency → کم ساخته شده
کدینگ: «دیفیشِنْسی» = «دفیشنسی» → کمبود!
ریشهیابی: از deficient (کمبود) که از لاتinus deficiens از deficere (کم بودن، ناقص بودن) از de- (پایین) + facere (ساختن) به معنی «کمبود، نقص» گرفته شده است.
1. A deficiency is a lack of something, especially something that is needed.
(ا دیفیشِنْسی ایز ا لَک آو سامْثینگ، اِسْپِشَلی سامْثینگ دَت ایز نیدِد.)
کمبود نبود چیزی است، بهویژه چیزی که موردنیاز است.
2. Your snack has a deficiency of any real nutrients.
(یور اِسْنَک هَز ا دیفیشِنْسی آو اِنی ریل نیوتریِنْتْس.)
میانوعدهی شما با کمبود هرگونه مواد مغذی واقعی مواجه است.
—
6. emphasis (اِمْفَسیس): تأکید [اسم]
تجزیه: emphasis = em (درون) + phasis (ظاهر) → درون چیزی را آشکار کردن
کدینگ: «اِمْفَسیس» = «امفسیس» → تأکید!
ریشهیابی: از یونانی emphasis که از emphainein (نمایش دادن، آشکار کردن) از en- (درون) + phainein (ظاهر ساختن) به معنی «تأکید» گرفته شده است.
1. When you put an emphasis on something, you give special attention to it.
(وِن یو پوت اَن اِمْفَسیس آن سامْثینگ، یو گیو اِسْپِشِل اَتِنْشِن تو ایت.)
هنگامی که شما بر چیزی تأکید میکنید، یعنی توجه ویژهای به آن دارید.
2. The government placed a strong emphasis on educational reform.
(دِ گاوِرْنْمِنْت پِلِیسْت ا سْترونگ اِمْفَسیس آن اِجُوکِیشِنَل رِفورْم.)
دولت تأکید زیادی بر اصلاحات آموزشی داشت.
—
7. epidemic (اِپیدِمیک): بیماری همهگیر، اپیدمی [اسم]
تجزیه: epidemic = epi (بر) + dem (مردم) + ic → بر مردم افتادن
کدینگ: «اِپیدِمیک» = «اپیدمیک» → بیماری فراگیر!
ریشهیابی: از یونانی epidemia که از epi- (بر) + demos (مردم) به معنی «بیماریای که بر مردم میافتد» گرفته شده است.
1. An epidemic is an outbreak of a disease that spreads quickly.
(اَن اِپیدِمیک ایز اَن آوتْبْرِیک آو ا دیزیز دَت اِسْپْرِدْز کْویکْلی.)
اپیدمی شیوع بیماریای است که بهسرعت گسترش مییابد.
2. It was difficult to stop the flu epidemic.
(ایت واز دیفیکِلْت تو اِستاپ دِ فلو اِپیدِمیک.)
متوقف کردن بیماری همهگیر آنفلوآنزا دشوار بود.
—
8. hazard (هَزِرد): خطر [اسم]
تجزیه: hazard = haz + ard → شبیه «هزرد» که خطر است
کدینگ: «هَزِرد» = «هزرد» → خطر!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان hasard که از عربی az-zahr (تاس، قمار) به معنی «خطر» گرفته شده است.
1. A hazard is something that could be dangerous to a person’s health or safety.
(ا هَزِرد ایز سامْثینگ دَت کُود بی دِینْجِرَس تو ا پِرْسِنْز هِلْت اُر سِیفْتی.)
خطر چیزی است که میتواند برای سلامتی یا ایمنی فرد خطرناک باشد.
2. Smoking cigarettes poses many health hazards.
(اِسْموکینگ سِیگِرِتْس پوزِز مِنی هِلْت هَزِرْدْز.)
کشیدن سیگار خطرات زیادی برای سلامتی بههمراه دارد.
—
9. imperative (ایمْپِرَتیو): ضروری، حتمی [صفت]
تجزیه: imperative = imper (فرمان) + ative → مربوط به فرمان
کدینگ: «ایمْپِرَتیو» = «امپراتیو» → ضروری!
ریشهیابی: از لاتinus imperativus که از imperare (فرمان دادن) از in- (درون) + parare (آماده کردن) به معنی «ضروری، حتمی» گرفته شده است.
1. When something is imperative, it is extremely important and must be done.
(وِن سامْثینگ ایز ایمْپِرَتیو، ایت ایز اِکْسْتریمْلی ایمْپورْتَنْت اَند مَست بی دَن.)
وقتی چیزی imperative باشد، بهشدت مهم است و باید انجام شود.
2. It was imperative for him to find a job.
(ایت واز ایمْپِرَتیو فُر هیم تو فایْند ا جاب.)
پیدا کردن شغل برای او ضروری بود.
—
10. intestines (اینْتِسْتینْز): رودهها [اسم]
تجزیه: intestines = in (درون) + test (شاهد) + ines → چیزی که درون است
کدینگ: «اینْتِسْتینْز» = «اینتستینز» → روده!
ریشهیابی: از لاتinus intestinum که از intus (درون) به معنی «رودهها» گرفته شده است.
1. Intestines are tubes through which food passes after it leaves the stomach.
(اینْتِسْتینْز آر تیوبْز تْرو ویچ فود پاسِز آفْتِر ایت لیوْز دِ اِسْتامِک.)
رودهها لولههایی هستند که غذا بعد از خروج از معده از آنها عبور میکند.
2. Whatever you eat goes into your intestines.
(واتِوِر یو ایت گوْز اینتو یور اینْتِسْتینْز.)
هرچه میخورید وارد رودهها میشود.
—
11. manifest (مَنیفِسْت): آشکار کردن، نمایان کردن [فعل]
تجزیه: manifest = mani (دست) + fest (ضربه) → با دست زدن آشکار کردن
کدینگ: «مَنیفِسْت» = «منیفست» → آشکار کن!
ریشهیابی: از لاتinus manifestus که از manus (دست) + festus (قابل لمس) به معنی «آشکار کردن، نمایان کردن» گرفته شده است.
1. To manifest means to make something visible or obvious.
(تو مَنیفِسْت میِنْز تو مِیک سامْثینگ ویزِبِل اُر اَبْویَس.)
آشکار کردن یعنی قابلمشاهده یا آشکار کردن چیزی.
2. The joy of the holiday season manifested as bright smiles on the faces of children.
(دِ جوی آو دِ هالِیدِی سیزِن مَنیفِسْتِد اَز بْرایت اِسْمایلْز آن دِ فِیسِز آو چیلْدْرِن.)
شادی فصل تعطیلات بهصورت لبخندهای روشن در چهرهی کودکان ظاهر شد.
—
12. overcrowded (اووِرْکْراوْدِد): بیشازحد شلوغ، پرازدحام [صفت]
تجزیه: overcrowded = over (بیشتر) + crowded (شلوغ) → بیش از حد شلوغ
کدینگ: «اووِرْکْراوْدِد» = «اوورکراودد» → شلوغ!
ریشهیابی: از over- (بیشتر) + crowded (شلوغ) در انگلیسی به معنی «بیشازحد شلوغ» گرفته شده است.
1. When a place is overcrowded, it has too many people or things in it.
(وِن ا پِلِیس ایز اووِرْکْراوْدِد، ایت هَز تو مِنی پیپَل اُر تینگز این ایت.)
وقتی مکانی بیش از حد شلوغ باشد، افراد یا چیزهای زیادی در آن قرار دارند.
2. The lobby was overcrowded with people.
(دِ لابی واز اووِرْکْراوْدِد ویت پیپَل.)
لابی مملو از جمعیت بود.
—
13. practitioner (پْرَکْتیشِنِر): پزشک، متخصص [اسم]
تجزیه: practitioner = pract (عمل) + itioner → کسی که عمل میکند
کدینگ: «پْرَکْتیشِنِر» = «پرکتیشنر» → پزشک!
ریشهیابی: از practice (تمرین، عمل) که از یونانی praktikos (مربوط به عمل) به معنی «پزشک، متخصص» گرفته شده است.
1. A practitioner is a doctor.
(ا پْرَکْتیشِنِر ایز ا داکْتِر.)
پزشک همان دکتر است.
2. She made an appointment with the practitioner to treat her cough.
(شی مِید اَن اَپُوینْتْمِنْت ویت دِ پْرَکْتیشِنِر تو تْرِیت هِر کاف.)
او برای معالجهی سرفهاش از پزشک وقت گرفت.
—
14. provision (پْرُوویژِن): تأمین، تهیه [اسم]
تجزیه: provision = pro (پیش) + vision (دیدن) → پیشبینی کردن، تأمین
کدینگ: «پْرُوویژِن» = «پروویژن» → تأمین!
ریشهیابی: از لاتinus provisio که از providere (پیشبینی کردن، تأمین کردن) از pro- (پیش) + videre (دیدن) به معنی «تأمین، تهیه» گرفته شده است.
1. The provision of something is the act of giving it to people in need or want.
(دِ پْرُوویژِن آو سامْثینگ ایز دِی اَکْت آو گیوینگ ایت تو پیپَل این نید اُر وانت.)
تأمین چیزی، عمل دادن چیزی به افراد نیازمند یا خواستار است.
2. That department is responsible for the provision of emergency supplies.
(دَت دپارْتْمِنْت ایز ریسْپانْسِبِل فُر دِ پْرُوویژِن آو یِمِرْجِنْسی سَپْلایْز.)
آن بخش، مسئول تأمین لوازم اضطراری است.
—
15. replenish (ریپْلِنیش): دوباره پر کردن، تجدید کردن [فعل]
تجزیه: replenish = re (دوباره) + plen (پر) + ish → دوباره پر کردن
کدینگ: «ریپْلِنیش» = «ریپلنیش» → دوباره پر کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان replenir که از re- (دوباره) + plenir (پر کردن) از لاتinus plenus (پر) به معنی «دوباره پر کردن، تجدید کردن» گرفته شده است.
1. To replenish something means to make it full or complete again.
(تو ریپْلِنیش سامْثینگ میِنْز تو مِیک ایت فُل اُر کامْپْلیت اَگِن.)
پر کردن یعنی چیزی را دوباره پر یا کامل کردن.
2. We planted nearly one hundred seeds to replenish the garden after the fire.
(وی پْلانْتِد نیرلی وان هانْدْرِد سیدْز تو ریپْلِنیش دِ گارْدِن آفْتِر دِ فایِر.)
ما پس از آتشسوزی نزدیک به صد دانه کاشتیم تا باغ را دوباره پر کنیم.
—
16. reverse (ریوِرْس): عقب رفتن، معکوس کردن [فعل]
تجزیه: reverse = re (برگشت) + verse (چرخیدن) → به عقب چرخیدن
کدینگ: «ریوِرْس» = «ریورس» → عقب برو!
ریشهیابی: از لاتinus reversus که از revertere (به عقب برگشتن) از re- (برگشت) + vertere (چرخیدن) به معنی «عقب رفتن، معکوس کردن» گرفته شده است.
1. When a car reverses, it goes backwards.
(وِن ا کار ریوِرْسِز، ایت گوْز بَکْوِرْدْز.)
وقتی ماشین دندهعقب میرود، بهسمت عقب میرود.
2. We reversed out of the parking place and then drove away.
(وی ریوِرْسْت آوت آو دِ پارکینگ پِلِیس اَند دِن دْروو اِوِی.)
ما از جای پارک دندهعقب رفتیم و سپس دور شدیم.
—
17. sterile (اِسْتِرایل): استریل، ضدعفونیشده [صفت]
تجزیه: sterile = ster (سفت) + ile → چیزی که رشد نمیکند
کدینگ: «اِسْتِرایل» = «استرایل» → ضدعفونیشده!
ریشهیابی: از لاتinus sterilis که با انگلیسی sterile (استریل، عقیم) مرتبط است.
1. When something is sterile, it is completely clean and free from germs.
(وِن سامْثینگ ایز اِسْتِرایل، ایت ایز کامْپْلیتْلی کلین اَند فری فرام جِرْمْز.)
وقتی چیزی استریل باشد، کاملاً تمیز و عاری از میکروب است.
2. The hospital room looked quite sterile.
(دِ هاسْپیتِل روم لوکْت کْوایت اِسْتِرایل.)
اتاق بیمارستان کاملاً استریل به نظر میرسید.
—
18. upgrade (آپْگْرِید): ارتقا دادن، بهبود بخشیدن [فعل]
تجزیه: upgrade = up (بالا) + grade (درجه) → درجه را بالا بردن
کدینگ: «آپْگْرِید» = «آپگرید» → ارتقا بده!
ریشهیابی: از ترکیب up (بالا) + grade (درجه) در انگلیسی به معنی «ارتقا دادن، بهبود بخشیدن» گرفته شده است.
1. To upgrade something means to improve it or make it more efficient.
(تو آپْگْرِید سامْثینگ میِنْز تو ایمْپْروو ایت اُر مِیک ایت مور اِفیشِنْت.)
ارتقاء چیزی به معنای بهبود یا کارایی بیشتر آن است.
2. He upgraded to a real fancy car.
(هی آپْگْرِیدِد تو ا ریل فَنسی کار.)
او به یک ماشین واقعاً شیک ارتقا یافت.
—
19. viable (وایِبِل): عملی، شدنی، قابلاجرا [صفت]
تجزیه: viable = vi (زندگی) + able → قابل زندگی، عملی
کدینگ: «وایِبِل» = «واییبل» → شدنی!
ریشهیابی: از فرانسوی viable که از vie (زندگی) از لاتinus vita (زندگی) به معنی «عملی، شدنی» گرفته شده است.
1. When something is viable, it is capable of doing what it is intended to do.
(وِن سامْثینگ ایز وایِبِل، ایت ایز کِیپِبِل آو دوینگ وات ایت ایز اینْتِنْدِد تو دو.)
وقتی چیزی شدنی باشد، قادر است آنچه را در نظر گرفته شده، انجام دهد.
2. Her method of solving the math problem seemed viable.
(هِر مِتاد آو سالْوینگ دِ مَت پرابْلِم سیمْد وایِبِل.)
روش او برای حل مسئلهی ریاضی عملی به نظر میرسید.
—
20. voluntary (وَالِنْتِری): داوطلبانه [صفت]
تجزیه: voluntary = volunt (اراده) + ary → مربوط به اراده
کدینگ: «وَالِنْتِری» = «والنتری» → داوطلبانه!
ریشهیابی: از لاتinus voluntarius که از voluntas (اراده، خواست) از velle (خواستن) به معنی «داوطلبانه» گرفته شده است.
1. When something is voluntary, it is done by choice but is not required.
(وِن سامْثینگ ایز وَالِنْتِری، ایت ایز دَن بای چویْس بَت ایز نات ریکوایْرْد.)
وقتی چیزی داوطلبانه باشد، با اختیار انجام میشود اما نیازی به آن نیست.
2. Many people attended the voluntary boat safety class.
(مِنی پیپَل اَتَندِد دِ وَالِنْتِری بوت سِیفْتی کْلاس.)
افراد زیادی در کلاس ایمنی قایق داوطلبانه شرکت کردند.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.