• بابانوئل واقعی (واژگان)

    Unit 2

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 2

     

    بخش ۲

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. agreement (اَگریمِنْت): توافق [اسم]

    تجزیه: agreement = a + gree (خشنود) + ment → خشنود کردن همدیگر

    کدینگ: «اَگریمِنْت» = «اگ» + «ریمنت» → «ریمنت» (ریم) با هم توافق کردن!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان agrement که از agreer (خشنود کردن، موافقت کردن) از لاتین ad- (به سمت) + gratus (خوشایند) گرفته شده است.

     

    1. An agreement is a formal decision about future action.

    (اَن اَگریمِنْت ایز ا فورْمَل دیسیژِن اَباوت فیوچَر اَکْشِن.)

    توافق یک تصمیم رسمی درباره‌ی اقدامات آینده است.

    2. I think he’ll get Tom’s agreement to this proposal.

    (آی سینک هیل گِت تامْز اَگریمِنْت تو دیس پْرَپوزِل.)

    فکر می‌کنم او موافقت تام را با این پیشنهاد بگیرد.

     

     

    2. arise (اَرایْز): پیش آمدن، رخ دادن [فعل]

    تجزیه: arise = a (پیشوند) + rise (بلند شدن) → بلند شدن، پدید آمدن

    کدینگ: «اَرایْز» = «اَ» + «رایز» → «رایز» (بالا) مسئله پیش اومد!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان arisan که از a- (پیشوند) + risan (بلند شدن) به معنی «بلند شدن، پدید آمدن» گرفته شده است.

     

    1. To arise is to happen.

    (تو اَرایْز ایز تو هَپِن.)

    پیش آمدن یعنی رخ دادن.

    2. Difficulties arose with his computer because it was old.

    (دیفیکِلْتیز اَرایْزْد ویت هیز کامْیوتِر بیکاز ایت واز اُولْد.)

    چون کامپیوترش قدیمی بود، مشکلاتی با آن پیش آمد.

     

     

    3. benefactor (بِنِفَکْتِر): خیرخواه، حامی مالی [اسم]

    تجزیه: benefactor = bene (خوب) + factor (سازنده) → کسی که کار خوب می‌کند

    کدینگ: «بِنِفَکْتِر» = «بن» + «فکتور» → «فکتور» (سازنده) خیر!

    ریشه‌یابی: از لاتین benefactor که از bene (خوب) + facere (ساختن، انجام دادن) به معنی «کسی که کار خوب می‌کند» گرفته شده است.

     

    1. A benefactor is a person who gives money to help someone.

    (ا بِنِفَکْتِر ایز ا پِرْسِن هو گیوْز مانی تو هِلْپ سامْوان.)

    خیرخواه شخصی است که برای کمک به کسی پول می‌دهد.

    2. The student’s benefactor gave him money to spend on his studies.

    (دِ اِستودِنْتْز بِنِفَکْتِر گِیو هیم مانی تو اِسْپِنْد آن هیز اِسْتادیز.)

    حامی مالی آن دانش‌آموز به او پول داد تا خرج درس خواندنش کند.

     

     

    4. blacksmith (بْلَکْسْمیت): آهنگر [اسم]

    تجزیه: blacksmith = black (سیاه) + smith (آهنگر) → آهنگری که با آهن سیاه کار می‌کند

    کدینگ: «بْلَکْسْمیت» = «بلک» + «اسمیت» → «اسمیت» (اسمیت) آهنگر!

    ریشه‌یابی: از ترکیب black (سیاه) + smith (آهنگر، صنعتگر) به معنی «آهنگری که با آهن (فلز سیاه) کار می‌کند» گرفته شده است.

     

    1. A blacksmith is a person who makes things out of metal.

    (ا بْلَکْسْمیت ایز ا پِرْسِن هو مِیکْس تینگز آوت آو مِتِل.)

    آهنگر کسی است که از فلز وسیله درست می‌کند.

    2. The blacksmith pounded the piece of metal until it was flat.

    (دِ بْلَکْسْمیت پاوندِد دِ پیس آو مِتِل اَنْتِل ایت واز فْلَت.)

    آهنگر تکه‌ی فلز را کوبید تا تخت شد.

     

     

    5. chimney (چیمْنی): دودکش [اسم]

    تجزیه: chimney = chim + ney → شبیه «چیمنی» که لوله‌ی خروج دود است

    کدینگ: «چیمْنی» = «چیم» + «نی» → «نی» (نی) دودکش!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان cheminee که از لاتین caminus (کوره، آتش‌دان) از یونانی kaminos (کوره) گرفته شده است.

     

    1. A chimney is a tall pipe used to carry smoke out of a building.

    (ا چیمْنی ایز ا تال پایْپ یوزْد تو کِری اِسْموک آوت آو ا بیلدینگ.)

    دودکش لوله‌ی بلندی است که برای بیرون بردن دود از ساختمان استفاده می‌شود.

    2. The cat was sitting on the roof next to the chimney.

    (دِ کَت واز سیتینگ آن دِ روف نِکْسْت تو دِ چیمْنی.)

    گربه روی پشت‌بام و کنار دودکش نشسته بود.

     

     

    6. compensate (کامْپِنْسِیت): جبران کردن، تلافی کردن [فعل]

    تجزیه: compensate = com (با هم) + pens (وزن کردن) + ate → با هم وزن کردن، جبران کردن

    کدینگ: «کامْپِنْسِیت» = «کم» + «پنسیت» → «پنسیت» (پنسی) جبران کن!

    ریشه‌یابی: از لاتین compensare که از com- (با هم) + pensare (وزن کردن، سنجیدن) از pendere (وزن کردن) به معنی «با هم وزن کردن، جبران کردن» گرفته شده است.

     

    1. To compensate is to pay someone for the time they spent doing something.

    (تو کامْپِنْسِیت ایز تو پِی سامْوان فُر دِ تایْم دِی اِسْپِنْت دوینگ سامْثینگ.)

    جبران کردن یعنی به کسی به‌خاطر وقتی که صرف کاری کردند پول بدهید.

    2. Her boss compensated her for the extra work she did last week.

    (هِر باس کامْپِنْسِیتِد هِر فُر دِی اِکْسْتْرا وَرْک شی دید لاسْت ویک.)

    رئیس او اضافه‌کاری هفته‌ی قبل او را جبران کرد.

     

     

    7. encounter (اِنْکاونْتِر): مواجه شدن، روبه‌رو شدن [فعل]

    تجزیه: encounter = en (در) + counter (مقابل) → در مقابل هم قرار گرفتن

    کدینگ: «اِنْکاونْتِر» = «ان» + «کاونتر» → «کاونتر» (پیشخوان) مواجه شد!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان encontrer که از en- (در) + contre (مقابل) از لاتین contra (مقابل) به معنی «در مقابل هم قرار گرفتن» گرفته شده است.

     

    1. To encounter is to find or meet a person or thing.

    (تو اِنْکاونْتِر ایز تو فایْند اُر میت ا پِرْسِن اُر تینگ.)

    to encounter یعنی پیدا کردن یا ملاقات با یک شخص یا چیز.

    2. I encountered a sea turtle while I was swimming.

    (آی اِنْکاونْتِرْد ا سی تِرْتِل وایل آی واز سویمینگ.)

    وقتی داشتم شنا می‌کردم با یک لاک‌پشت دریایی برخورد کردم.

     

     

    8. exceed (اِکْسید): از حدی بیشتر شدن [فعل]

    تجزیه: exceed = ex (بیرون) + ceed (رفتن) → از مرز بیرون رفتن

    کدینگ: «اِکْسید» = «اکس» + «سید» → «سید» (سید) از حد گذشت!

    ریشه‌یابی: از لاتین excedere که از ex- (بیرون) + cedere (رفتن) به معنی «از مرز بیرون رفتن، تجاوز کردن» گرفته شده است.

     

    1. To exceed is to be more than something.

    (تو اِکْسید ایز تو بی مور دَن سامْثینگ.)

    to exceed یعنی بیشتر از چیزی بودن.

    2. Since I exceeded my limit, I decided to get rid of my credit cards.

    (سینْس آی اِکْسیدِد مای لیمیت، آی دیسایْدِد تو گِت رید آو مای کْرِدیت کارْدْز.)

    از آنجا که از حدم تجاوز کردم، تصمیم گرفتم از دست کارت‌های اعتباری‌ام خلاص شوم.

     

     

    9. forge (فورْج): ساختن، درست کردن [فعل]

    تجزیه: forge = for + ge → شبیه «فورج» که یعنی با آتش شکل دادن

    کدینگ: «فورْج» = «فور» + «ج» → «ج» (ج) ساخت!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان forger که از لاتین fabricare (ساختن، درست کردن) از faber (صنعتگر) گرفته شده است.

     

    1. To forge is to make or produce, especially with difficulty.

    (تو فورْج ایز تو مِیک اُر پرودوس، اِسْپِشَلی ویت دیفیکِلْتی.)

    to forge یعنی تولید کردن به‌ویژه با زحمت.

    2. Stacy and Heather forged their friendship when they were teenagers.

    (اِسْتِیسی اَند هِدِر فورْجْد دِیر فْرِنْدشیپ وِن دِی وِر تینِیجِرْز.)

    استیسی و هدر وقتی نوجوان بودند دوستی‌شان را شکل دادند.

     

     

    10. humble (هامْبِل): فروتن [صفت]

    تجزیه: humble = hum (زمین) + ble → نزدیک به زمین، فروتن

    کدینگ: «هامْبِل» = «هام» + «بل» → «بل» (بل) فروتن!

    ریشه‌یابی: از لاتinus humilis که از humus (زمین) به معنی «نزدیک به زمین، فروتن» گرفته شده است.

     

    1. People who are humble do not believe that they are better than other people.

    (پیپَل هو آر هامْبِل دو نات بِلِیو دَت دِی آر بِتِر دَن اَذِر پیپَل.)

    آدم‌هایی که فروتن هستند، باور ندارند که بهتر از دیگران باشند.

    2. Even though Bob is the smartest boy in his class, he is humble.

    (ایوِن دُو باب ایز دِ اِسْمارْتِسْت بوی این هیز کْلاس، هی ایز هامْبِل.)

    حتی با وجودی که باب باهوش‌ترین پسر مدرسه است، با این حال فروتن است.

     

     

    11. iron (آیِرْن): آهن [اسم]

    تجزیه: iron = i + ron → شبیه «آیرن» که فلز محکم است

    کدینگ: «آیِرْن» = «آی» + «رن» → «رن» (رن) آهن!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان iren که با آلمانی Eisen (آهن) مرتبط است.

     

    1. Iron is a strong metal that is used to make many objects.

    (آیِرْن ایز ا سْترونگ مِتِل دَت ایز یوزْد تو مِیک مِنی ابْجِکْتْس.)

    آهن فلز سفتی است که برای درست کردن اشیا از آن استفاده می‌شود.

    2. The horse had shoes made of iron.

    (دِ هورْس هَد شوز مِید آو آیِرْن.)

    اسب نعل‌هایی داشت که از آهن درست شده بودند.

     

     

    12. ladder (لَدِر): نردبان [اسم]

    تجزیه: ladder = lad + der → شبیه «لدر» که برای بالا رفتن است

    کدینگ: «لَدِر» = «لد» + «ر» → «ر» (ر) نردبان!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان hlæder (نردبان) که با آلمانی Leiter (نردبان) مرتبط است.

     

    1. A ladder is an object that is used to climb up and down things.

    (ا لَدِر ایز اَن ابْجِکت دَت ایز یوزْد تو کْلایْم آپ اَند داون تینگز.)

    نردبان شیئی است که برای بالا و پایین رفتن از چیزها از آن استفاده می‌شود.

    2. He used a ladder to climb to the top of his tree house.

    (هی یوزْد ا لَدِر تو کْلایْم تو دِ تاپ آو هیز تْری هاوس.)

    او از یک نردبان استفاده کرد تا به بالای خانه درختی‌اش برود.

     

     

    13. modest (مادِسْت): متواضع [صفت]

    تجزیه: modest = mod (اندازه) + est → در اندازه‌ی خود، متواضع

    کدینگ: «مادِسْت» = «ما» + «دست» → «دست» (دست) متواضعه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus modestus که از modus (اندازه، حد) به معنی «در اندازه‌ی خود، متواضع» گرفته شده است.

     

    1. If people are modest, they do not think that they are too important.

    (اِف پیپَل آر مادِسْت، دِی دو نات سینک دَت دِی آر تو ایمْپورْتَنْت.)

    اگر افراد متواضع باشند، فکر نمی‌کنند که خیلی مهم باشند.

    2. Derek is very modest for someone who is so rich.

    (دِرِک ایز وِری مادِسْت فُر سامْوان هو ایز سو ریچ.)

    درک به‌عنوان کسی که این‌قدر پولدار است، خیلی متواضع است.

     

     

    14. occupy (اکیوپای): اشغال کردن [فعل]

    تجزیه: occupy = oc (بر) + cupy (گرفتن) → بر چیزی گرفتن

    کدینگ: «اکیوپای» = «اکیو» + «پای» → «پای» (پا) رو گرفته!

    ریشه‌یابی: از لاتinus occupare که از ob- (بر) + capere (گرفتن) به معنی «بر چیزی گرفتن، اشغال کردن» گرفته شده است.

     

    1. To occupy a place is to live, work, or be there.

    (تو اکیوپای ا پِلِیس ایز تو لیو، وَرْک، اُر بی دِیر.)

    to occupy یعنی جایی زندگی کردن، کار کردن یا بودن.

    2. Kevin and Alice occupied the chairs and had a long discussion.

    (کِوین اَند آلیس اکیوپایْد دِ چِیرْز اَند هَد ا لانگ دیسْکَشِن.)

    کوین و آلیس صندلی‌ها را اشغال کرده و بحث طولانی‌ای داشتند.

     

     

    15. penny (پِنی): پنی [اسم]

    تجزیه: penny = pen + ny → شبیه «پنی» که سکه‌ی کوچک است

    کدینگ: «پِنی» = «پ» + «نی» → «نی» (نی) پنی!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان penig که با آلمانی Pfennig (پنیگ) مرتبط است.

     

    1. A penny is a coin worth one cent.

    (ا پِنی ایز ا کویْن وَرْت وان سِنْت.)

    یک پنی یک سکه به ارزش یک سنت است.

    2. U.S. President Abraham Lincoln is on the penny.

    (یو اِس پْرِزیدِنْت اِیبْرَهام لینْکِلْن ایز آن دِ پِنی.)

    تصویر آبراهام لینکلن رئیس‌جمهور آمریکا روی سکه‌ی یک پنی است.

     

     

    16. preach (پریچ): موعظه کردن [فعل]

    تجزیه: preach = prea + ch → شبیه «پریچ» که صحبت مذهبی است

    کدینگ: «پریچ» = «پر» + «یچ» → «یچ» (یچ) موعظه!

    ریشه‌یابی: از لاتین praedicare که از prae- (پیش) + dicare (اعلام کردن) به معنی «اعلام کردن، موعظه کردن» گرفته شده است.

     

    1. To preach is to talk about and promote a religious idea.

    (تو پریچ ایز تو تالک اَباوت اَند پْروموت ا رِلِجَس آیدِیا.)

    موعظه کردن یعنی صحبت یا تبلیغ کردن درباره‌ی یک تفکر مذهبی.

    2. Aaron often preached about living an honest life.

    (اَرِن آفِن پریچْد اَباوت لیوینگ اَن آنِسْت لایْف.)

    آرون اغلب درباره‌ی زندگی درستکارانه موعظه می‌کرد.

     

     

    17. prosper (پراسْپِر): پیشرفت کردن، شکوفا شدن [فعل]

    تجزیه: prosper = pro (به جلو) + sper (امید) → به سوی امید، پیشرفت

    کدینگ: «پراسْپِر» = «پرا» + «اسپر» → «اسپر» (امید) پیشرفت!

    ریشه‌یابی: از لاتinus prosperare که از prosperus (خوش‌شانس، موفق) از pro- (به جلو) + spes (امید) به معنی «به سوی امید، پیشرفت کردن» گرفته شده است.

     

    1. To prosper is to be successful or make a lot of money.

    (تو پراسْپِر ایز تو بی سَکْسِسفول اُر مِیک ا لات آو مانی.)

    to prosper یعنی موفق بودن یا پول زیادی در آوردن.

    2. Frank’s new business finally prospered after many years of hard work.

    (فْرَنْکْز نیو بیزْنِس فایْنَلی پراسْپِرْد آفْتِر مِنی ییرْز آو هارْد وَرْک.)

    کسب‌وکار جدید فرانک بالاخره بعد از سال‌ها کارِ سخت پیشرفت کرد.

     

     

    18. province (پْراوینْس): استان [اسم]

    تجزیه: province = pro (به جلو) + vince (غلبه کردن) → منطقه‌ای که فتح شده

    کدینگ: «پْراوینْس» = «پرا» + «وینس» → «وینس» (وینس) استان!

    ریشه‌یابی: از لاتین provincia که از pro- (به جلو) + vincere (غلبه کردن) به معنی «منطقه‌ای که فتح شده» گرفته شده است.

     

    1. A province is a small area that is controlled by a country.

    (ا پْراوینْس ایز ا اِسمال اِریا دَت ایز کَنْترولْد بای ا کانْتری.)

    استان ناحیه‌ی کوچکی است که کشوری آن را اداره می‌کند.

    2. Canada is divided into several different provinces.

    (کَنَدَ ایز دیوایْدِد اینتو سِوْرَل دیفْرِنْت پْراوینْسِز.)

    کانادا به چندین استان مختلف تقسیم شده است.

     

     

    19. satisfaction (سَتِسْفَکْشِن): رضایت [اسم]

    تجزیه: satisfaction = satis (کافی) + fact (ساختن) + ion → کافی کردن، راضی کردن

    کدینگ: «سَتِسْفَکْشِن» = «ست» + «سفکشن» → «سفکشن» (سف) راضی!

    ریشه‌یابی: از لاتین satisfactio که از satisfacere (راضی کردن) از satis (کافی) + facere (ساختن) به معنی «راضی کردن» گرفته شده است.

     

    1. Satisfaction is the feeling of having done or received something good.

    (سَتِسْفَکْشِن ایز دِ فیلینگ آو هَوینگ دَن اُر رِسیوْد سامْثینگ گود.)

    رضایت یعنی احساسی که وقتی کار خوبی می‌کنید یا چیز خوبی می‌گیرید، دارید.

    2. Brad was filled with satisfaction when he saw what was for dinner.

    (بْرَد واز فیلْد ویت سَتِسْفَکْشِن وِن هی سا وات واز فُر دینِر.)

    برَد وقتی دید شام چیست، لبریز از رضایت شد.

     

     

    20. sustain (سَسْتِین): حفظ کردن [فعل]

    تجزیه: sustain = sus (زیر) + tain (نگه داشتن) → زیر چیزی نگه داشتن

    کدینگ: «سَسْتِین» = «سس» + «تین» → «تین» (تن) حفظش کن!

    ریشه‌یابی: از لاتinus sustinere که از sub- (زیر) + tenere (نگه داشتن) به معنی «زیر چیزی نگه داشتن، حفظ کردن» گرفته شده است.

     

    1. To sustain something is to keep it going.

    (تو سَسْتِین سامْثینگ ایز تو کیپ ایت گوینگ.)

    to sustain یعنی چیزی ادامه یا دوام پیدا کند.

    2. Wind power is a clean way to sustain a city with energy.

    (وینْد پاوْئِر ایز ا کلین وَی تو سَسْتِین ا سیتی ویت اِنِرْجی.)

    انرژی باد راه پاکی برای تأمین انرژی شهر است.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.