• برادران و نان (واژگان)

    Unit 14

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 14

     

    بخش ۱۴

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. brick (بْریک): آجر [اسم]

    تجزیه: brick = b + rick → شبیه «بریک» که بلوک ساختمانی است

    کدینگ: «بْریک» = «بریک» → آجر!

    ریشه‌یابی: از هلندی bricke که با آلمانی Ziegel (آجر) مرتبط است.

     

    1. A brick is a block of hard clay that is used for building things, such as walls.

    (ا بْریک ایز ا بلاک آو هارْد کِلِی دَت ایز یوزْد فُر بیلدینگ تینگز، سَچ اَز والْز.)

    آجر یک بلوک از خشت سخت است که برای ساختن چیزهایی مانند دیوار از آن استفاده می‌شود.

    2. There were several bricks scattered on the ground.

    (دِیر وِر سِوْرَل بْریکْز اِسْکَتِرْد آن دِ گراوند.)

    چندین آجر روی زمین پراکنده شده بود.

     

     

    2. crumble (کْرامْبِل): خرد شدن، فرو ریختن [فعل]

    تجزیه: crumble = crumb (خرده) + le → خرده خرده شدن

    کدینگ: «کْرامْبِل» = «کرامبل» → خرد شو!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان gecrymman که از cruma (خرده) به معنی «خرد شدن، فرو ریختن» گرفته شده است.

     

    1. To crumble means to break or fall apart into small pieces.

    (تو کْرامْبِل میِنْز تو بِریک اُر فال اَپارْت اینتو اِسمال پیسِز.)

    خرد شدن یعنی شکستن یا از هم پاشیدن به قطعات کوچک.

    2. The old house’s walls crumbled into a pile of rock and wood.

    (دِی اُولْد هاوسِز والْز کْرامْبِلْد اینتو ا پایل آو راک اَند وود.)

    دیوارهای خانه‌ی قدیمی خرد شد و به تلی از سنگ و چوب تبدیل شد.

     

     

    3. dough (دُو): خمیر [اسم]

    تجزیه: dough = do + ugh → شبیه «دو» که خمیر نان است

    کدینگ: «دُو» = «دو» → خمیر!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان dag که با آلمانی Teig (خمیر) مرتبط است.

     

    1. Dough is a mixture of flour and water that becomes bread when baked.

    (دُو ایز ا میکْسْچِر آو فْلائوِر اَند واتِر دَت بیکامْز بِرِد وِن بِیکْت.)

    خمیر مخلوطی از آرد و آب است که هنگام پخت تبدیل به نان می‌شود.

    2. I made heart-shaped cookies from the dough.

    (آی مِید هارْت-شِیپْت کُوکیز فرام دِ دُو.)

    من از خمیر کوکی‌هایی به شکل قلب درست کردم.

     

     

    4. express (اِکْسْپْرِس): بیان کردن [فعل]

    تجزیه: express = ex (بیرون) + press (فشار) → فشار دادن به بیرون، بیان کردن

    کدینگ: «اِکْسْپْرِس» = «اکسپرس» → بیان کن!

    ریشه‌یابی: از لاتinus expressus که از exprimere (فشار دادن به بیرون، بیان کردن) از ex- (بیرون) + premere (فشار دادن) گرفته شده است.

     

    1. To express a feeling or idea means to show others how one thinks or feels.

    (تو اِکْسْپْرِس ا فیلینگ اُر آیدِیا میِنْز تو شو اَذِرْز هاو وان سینکْس اُر فیلْز.)

    بیان یک احساس یا ایده به معنای نشان دادن نحوه‌ی تفکر یا احساس شخص به دیگران است.

    2. The nurse expressed her sympathy for the sick patient.

    (دِ نِرْس اِکْسْپْرِسْت هِر سیمْپَثی فُر دِ سیک پِیشِنْت.)

    پرستار با بیمار ابراز همدردی کرد.

     

     

    5. fist (فیسْت): مشت [اسم]

    تجزیه: fist = fi + st → شبیه «فیست» که دست بسته است

    کدینگ: «فیسْت» = «فیست» → مشت!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان fyst که با آلمانی Faust (مشت) مرتبط است.

     

    1. A fist is a hand with fingers bent in toward the palm.

    (ا فیسْت ایز ا هَند ویت فینْگِرْز بِنْت این تَوَردْز دِ پام.)

    مشت دستی است که انگشتان آن به سمت کف دست خم شده‌اند.

    2. The bully made a fist and threatened to hit the small boy.

    (دِ بولی مِید ا فیسْت اَند ثْرِتِنْد تو هیت دِ اِسمال بوی.)

    پسر قلدر دستش را مشت کرد و پسر کوچک را تهدید کرد که به او ضربه خواهد زد.

     

     

    6. flexible (فْلِکْسِبِل): انعطاف‌پذیر [صفت]

    تجزیه: flexible = flex (خم کردن) + ible → قابل خم شدن

    کدینگ: «فْلِکْسِبِل» = «فلکسیبل» → انعطاف‌پذیر!

    ریشه‌یابی: از لاتinus flexibilis که از flectere (خم کردن) به معنی «انعطاف‌پذیر» گرفته شده است.

     

    1. If something is flexible, then it can bend easily without breaking.

    (اِف سامْثینگ ایز فْلِکْسِبِل، دِن ایت کَن بِنْد ایزیلی ویتاوت بِریکینگ.)

    اگر چیزی انعطاف‌پذیر باشد، می‌تواند بدون شکستن به‌راحتی خم شود.

    2. The tree branch was so flexible it could be bent into a circle and not break.

    (دِ تْری بْرانْچ واز سو فْلِکْسِبِل ایت کُود بی بِنْت اینتو ا سِرْکِل اَند نات بِریک.)

    شاخه درخت آن‌قدر انعطاف‌پذیر بود که می‌توانست به شکل دایره خم شود و شکسته نشود.

     

     

    7. flush (فْلَش): سرخ شدن [فعل]

    تجزیه: flush = fl + ush → شبیه «فلش» که قرمز شدن صورت است

    کدینگ: «فْلَش» = «فلش» → صورتت سرخ شد!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان fluschen که با آلمانی fließen (جریان داشتن) مرتبط است.

     

    1. To flush means the face becomes red due to heat, illness, or emotion.

    (تو فْلَش میِنْز دِ فِیس بیکامْز رِد دیو تو هیت، ایلْنِس، اُر ایمُوشِن.)

    سرخ شدن یعنی صورت در اثر گرما، بیماری یا احساسات قرمز شود.

    2. After the long race, the runner’s face was flushed.

    (آفْتِر دِ لانگ رِیس، دِ رانِرْز فِیس واز فْلَشْت.)

    بعد از مسابقه‌ی طولانی، صورت دونده سرخ شد.

     

     

    8. injure (اینْجِر): زخمی کردن، آسیب رساندن [فعل]

    تجزیه: injure = in (نفی) + jure (قانون) → خارج از قانون، آسیب

    کدینگ: «اینْجِر» = «اینجر» → زخمی کن!

    ریشه‌یابی: از لاتinus injuria که از in- (نفی) + jus (قانون، حق) به معنی «بی‌حقوقی، آسیب رساندن» گرفته شده است.

     

    1. To injure someone means to damage a part of their body.

    (تو اینْجِر سامْوان میِنْز تو دَمِج ا پارْت آو دِیر با دی.)

    زخمی کردن کسی به معنای آسیب رساندن به بخشی از بدن او است.

    2. The car crash injured two people.

    (دِ کار کْرَش اینْجِرْد تو پیپَل.)

    تصادف خودرو باعث زخمی شدن دو نفر شد.

     

     

    9. lump (لامْپ): توده، گلوله [اسم]

    تجزیه: lump = lu + mp → شبیه «لامپ» که تکه جامد است

    کدینگ: «لامْپ» = «لامپ» → توده!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان lump که با آلمانی Lumpen (کهنه، پارچه) مرتبط است.

     

    1. A lump is a small piece of something that is solid.

    (ا لامْپ ایز ا اِسمال پیس آو سامْثینگ دَت ایز سولید.)

    توده قطعه‌ای کوچک از چیزی است که جامد باشد.

    2. The artist took a lump of clay and turned it into a beautiful pot.

    (دِی آرْتیسْت توک ا لامْپ آو کِلِی اَند تِرْنْد ایت اینتو ا بیوتیفول پات.)

    این هنرمند یک تکه گِل برداشت و آن را به یک گلدان زیبا تبدیل کرد.

     

     

    10. mixture (میکْسْچِر): مخلوط [اسم]

    تجزیه: mixture = mix (مخلوط کردن) + ture → چیزی که مخلوط شده

    کدینگ: «میکْسْچِر» = «میکسچر» → مخلوط!

    ریشه‌یابی: از لاتinus mixtura که از miscere (مخلوط کردن) به معنی «مخلوط» گرفته شده است.

     

    1. A mixture is something that is made by mixing other things together.

    (ا میکْسْچِر ایز سامْثینگ دَت ایز مِید بای میکْسینگ اَذِر تینگز توگِدِر.)

    مخلوط چیزی است که با مخلوط کردن چیزهای دیگر با هم ساخته می‌شود.

    2. The walls were built using a mixture of water, rock, and dirt.

    (دِ والْز وِر بیلْت یوزینگ ا میکْسْچِر آو واتِر، راک، اَند دِرْت.)

    دیوارها با استفاده از مخلوط آب، سنگ و خاک ساخته شده‌اند.

     

     

    11. reconcile (رِکَنْسایل): آشتی کردن [فعل]

    تجزیه: reconcile = re (دوباره) + concile (صلح) → دوباره صلح کردن

    کدینگ: «رِکَنْسایل» = «ریکانسایل» → آشتی کن!

    ریشه‌یابی: از لاتinus reconciliare که از re- (دوباره) + conciliare (متحد کردن، دوست کردن) از concilium (شورا، اتحاد) گرفته شده است.

     

    1. To reconcile means to return to a friendly relationship.

    (تو رِکَنْسایل میِنْز تو ریتِرْن تو ا فْرِنْدلی رِلِیشِنْشیپ.)

    آشتی کردن یعنی بازگشت به رابطه‌ی دوستانه.

    2. After arguing, the two friends were reconciled with each other.

    (آفْتِر آرْگیوینگ، دِ تو فْرِنْدْز وِر رِکَنْسایْلْد ویت ایچ اَذِر.)

    بعد از دعوا، دو دوست با یکدیگر آشتی کردند.

     

     

    12. ruin (رُوین): خراب کردن [فعل]

    تجزیه: ruin = ru + in → شبیه «روئین» که از بین بردن است

    کدینگ: «رُوین» = «روین» → خراب کن!

    ریشه‌یابی: از لاتinus ruina (فروریختن، خرابی) که از ruere (فرو ریختن، سقوط کردن) گرفته شده است.

     

    1. To ruin something means to harm or damage it greatly.

    (تو رُوین سامْثینگ میِنْز تو هارْم اُر دَمِج ایت گْرِیتْلی.)

    خراب کردن چیزی به معنای آسیب یا ضرر زدن زیاد به آن است.

    2. Our walk in the park was ruined by the sudden rain.

    (آوِر والک این دِ پارْک واز رُوینْد بای دِ سادِن رِین.)

    پیاده‌روی ما در پارک با باران ناگهانی خراب شد.

     

     

    13. shatter (شَتِر): خرد کردن، تکه تکه کردن [فعل]

    تجزیه: shatter = sh + atter → شبیه «شتر» که شکستن است

    کدینگ: «شَتِر» = «شتر» → خرد کن!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان sceaterian که با آلمانی zerschmettern (خرد کردن) مرتبط است.

     

    1. To shatter something means to break it suddenly into many tiny pieces.

    (تو شَتِر سامْثینگ میِنْز تو بِریک ایت سادِنْلی اینتو مِنی تایْنی پیسِز.)

    خرد کردن یعنی ناگهان چیزی را به قطعات کوچک زیاد شکستن.

    2. When the ball hit the window, the glass shattered.

    (وِن دِ بال هیت دِ ویندو، دِ گْلاس شَتِرْد.)

    وقتی توپ به پنجره برخورد کرد، شیشه خرد شد.

     

     

    14. shutter (شاتِر): کرکره [اسم]

    تجزیه: shutter = shut (بستن) + ter → وسیله‌ای برای بستن

    کدینگ: «شاتِر» = «شاتر» → کرکره!

    ریشه‌یابی: از shut (بستن) که از انگلیسی باستان scyttan (بستن، قفل کردن) به معنی «کرکره» گرفته شده است.

     

    1. Shutters are wooden or metal covers in front of a window.

    (شاتِرْز آر وودِن اُر مِتِل کاوِرْز این فْرانْت آو ا ویندو.)

    کرکره‌ها روکش‌های چوبی یا فلزی جلوی پنجره هستند.

    2. Mr. Smith closed the shutters every night to make his bedroom dark.

    (مِسْتِر اِسْمیت کْلوزْد دِ شاتِرْز اِوری نایت تو مِیک هیز بِدْروم دارْک.)

    آقای اسمیت هر شب کرکره‌ها را می‌بست تا اتاق‌خوابش تاریک شود.

     

     

    15. sift (سِفْت): الک کردن [فعل]

    تجزیه: sift = si + ft → شبیه «سیفت» که جدا کردن است

    کدینگ: «سِفْت» = «سیفت» → الک کن!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان siftan که با آلمانی sieben (الک کردن) مرتبط است.

     

    1. To sift something means to remove all the large pieces.

    (تو سِفْت سامْثینگ میِنْز تو ریموو آل دِ لارْج پیسِز.)

    الک کردن چیزی به معنای برداشتن تمام قطعات بزرگ است.

    2. The baker sifted the flour into a large bowl.

    (دِ بِیکِر سِفْتِد دِ فْلائوِر اینتو ا لارْج بول.)

    نانوا آرد را در یک کاسه‌ی بزرگ الک کرد.

     

     

    16. slight (سْلایت): جزئی، کوچک [صفت]

    تجزیه: slight = sl + ight → شبیه «سلیت» که کم است

    کدینگ: «سْلایت» = «سلایت» → جزئی!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان sliht که با آلمانی schlicht (ساده، صاف) مرتبط است.

     

    1. If something is slight, then it is small or minor.

    (اِف سامْثینگ ایز سْلایت، دِن ایت ایز اِسمال اُر ماینِر.)

    اگر چیزی slight باشد، کوچک یا جزئی است.

    2. There was only a slight change in the little boy’s height.

    (دِیر واز اونْلی ا سْلایت چِینْج این دِ لیتِل بویْز هایْت.)

    تغییری جزئی در قد پسربچه بود.

     

     

    17. sparkle (اسْپارْکِل): برق زدن، درخشیدن [فعل]

    تجزیه: sparkle = spark (جرقه) + le → جرقه زدن

    کدینگ: «اسْپارْکِل» = «اسپارکل» → برق بزن!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان spark (جرقه) که با آلمانی Funken (جرقه) مرتبط است.

     

    1. To sparkle means to shine brightly with quick flashes of light.

    (تو اسْپارْکِل میِنْز تو شاین بْرایتْلی ویت کْویک فْلَشِز آو لایت.)

    برق زدن یعنی درخشش شدید با چشمک زدن سریع نور.

    2. The stars sparkled in the winter night’s sky.

    (دِ استارْز اسْپارْکِلْد این دِ وینْتِر نایتْز اِسْکای.)

    ستاره‌ها در آسمان شب زمستان برق زدند.

     

     

    18. sprinkle (اسْپْرینْکِل): پاشیدن [فعل]

    تجزیه: sprinkle = spr (پراکنده) + inkle → پاشیدن

    کدینگ: «اسْپْرینْکِل» = «اسپرینکل» → بپاش!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان sprencan که با آلمانی sprengen (پاشیدن، منفجر کردن) مرتبط است.

     

    1. To sprinkle means to scatter something all over something else.

    (تو اسْپْرینْکِل میِنْز تو اِسْکَتِر سامْثینگ آل اووِر سامْثینگ اِلْس.)

    پاشیدن به معنای پراکنده کردن چیزی روی چیز دیگری است.

    2. He sprinkled the pasta with salt and black pepper.

    (هی اسْپْرینْکِلْد دِ پاسْتا ویت سالْت اَند بْلَک پِپِر.)

    روی ماکارونی نمک و فلفل سیاه پاشید.

     

     

    19. stale (اِسْتِیل): کهنه، مانده، بی‌مزه [صفت]

    تجزیه: stale = st + ale → شبیه «استیل» که تازگی ندارد

    کدینگ: «اِسْتِیل» = «استیل» → مانده!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان estale که با آلمانی alt (کهنه) مرتبط است.

     

    1. If food is stale, then it is not fresh but dry, hard, and not good to eat.

    (اِف فود ایز اِسْتِیل، دِن ایت ایز نات فْرِش بَت دْرای، هارْد، اَند نات گود تو ایت.)

    اگر غذا مانده باشد، تازه نیست بلکه برای خوردن خشک، سفت و بد است.

    2. The cookies sat on the table so long that they became stale.

    (دِ کُوکیز سَت آن دِ تِیبِل سو لانگ دَت دِی بیکِیم اِسْتِیل.)

    کوکی‌ها آن‌قدر روی میز بودند که مانده شدند.

     

     

    20. utter (اتِر): گفتن، بر زبان آوردن [فعل]

    تجزیه: utter = ut + ter → شبیه «اتر» که حرف زدن است

    کدینگ: «اتِر» = «اتر» → بگو!

    ریشه‌یابی: از هلندی uteren که با آلمانی äußern (ابراز کردن، گفتن) مرتبط است.

     

    1. To utter a word or a sound means to say it.

    (تو اتِر ا وَرد اُر ا ساوند میِنْز تو سِی ایت.)

    گفتن یک کلمه یا صدا به معنای گفتن آن است.

    2. The lost boy was so scared that he could barely utter a single word.

    (دِ لاسْت بوی واز سو اِسْکِیرْد دَت هی کُود بیرْلی اتِر ا سینْگِل وَرد.)

    پسر گمشده چنان ترسیده بود که به‌سختی توانست حتی یک کلمه را بر زبان بیاورد.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.