• بچه گرگ و مادرش (واژگان)

    Unit 20

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 20

     

    بخش ۲۰

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. beneath (بینیت): زیر [حرف اضافه]

    تجزیه: beneath = be + neath (پایین) → زیر

    کدینگ: «بینیت» = «بی» + «نیت» → «نیت» (نیت) زیرش!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان beneoþan که از be- (پیشوند) + neothan (پایین) به معنی «زیر» گرفته شده است.

     

    1. Beneath means under or lower than.

    (بینیت میِنْز اَندِر اُر لووِر دَن.)

    beneath به معنای زیر یا پایین‌تر از است.

    2. The largest part of an iceberg lies beneath the waterline.

    (دِ لارْجِسْت پارْت آو اَن آیْسْبِرْگ لایْز بینیت دِ واتِرْلاین.)

    بزرگ‌ترین بخش کوه یخ زیر سطح آب قرار دارد.

     

     

    2. cub (کاب): توله [اسم]

    تجزیه: cub = cu + b → شبیه «کاب» که بچه‌ی حیوان است

    کدینگ: «کاب» = «کا» + «ب» → «ب» (ب) توله!

    ریشه‌یابی: از ایرلندی cub (توله، بچه‌ی حیوان) که با انگلیسی cub (توله) مرتبط است.

     

    1. A cub is a baby animal, such as a bear or lion.

    (ا کاب ایز ا بِیبی آنیمِل، سَچ اَز ا بِیر اُر لایِن.)

    توله نوزاد حیوان مثل خرس یا شیر است.

    2. The lion cub was crying for its mother.

    (دِ لایِن کاب واز کْرایینگ فُر ایتْس مَذِر.)

    توله‌شیر داشت برای مادرش گریه می‌کرد.

     

     

    3. dawn (دان): طلوع [اسم]

    تجزیه: dawn = da + wn → شبیه «دان» که اول صبح است

    کدینگ: «دان» = «دا» + «ن» → «ن» (ن) طلوع!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان dagian که از dæg (روز) به معنی «روز شدن، طلوع» گرفته شده است.

     

    1. Dawn is the time of day when the sun rises.

    (دان ایز دِ تایْم آو دِی وِن دِ سان رایْزِز.)

    طلوع زمانی از روز است که خورشید بالا می‌آید.

    2. At dawn, the sun gently rose over the farm.

    (اَت دان، دِ سان جِنْتْلی رُوز اووِر دِ فارْم.)

    هنگام طلوع، خورشید آرام روی مزرعه بالا آمد.

     

     

    4. dissatisfied (دیسْسَتِسفایْد): ناراضی [صفت]

    تجزیه: dissatisfied = dis (نفی) + satisfied (راضی) → ناراضی

    کدینگ: «دیسْسَتِسفایْد» = «دیس» + «ستسفاید» → «ستسفاید» (راضی) نیست!

    ریشه‌یابی: از dis- (نفی) + satisfied (راضی) از لاتinus satisfacere (راضی کردن) به معنی «ناراضی» گرفته شده است.

     

    1. Dissatisfied means not happy with something.

    (دیسْسَتِسفایْد میِنْز نات هَپی ویت سامْثینگ.)

    ناراضی بودن یعنی با چیزی خوشحال نبودن.

    2. I was dissatisfied with their decision to work on Sunday.

    (آی واز دیسْسَتِسفایْد ویت دِیر دیسیژِن تو وَرْک آن سانْدِی.)

    از تصمیمشان برای کار در روز یکشنبه ناراضی بودم.

     

     

    5. ease (ایز): آسودگی، راحتی [اسم]

    تجزیه: ease = ea + se → شبیه «ایز» که یعنی بدون دشواری

    کدینگ: «ایز» = «ای» + «ز» → «ز» (ز) راحت!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان aise که با لاتinus adjacens (راحت، آسان) مرتبط است.

     

    1. Ease is a condition without difficulty or hard work.

    (ایز ایز ا کَنْدیشِن ویتاوت دیفیکِلْتی اُر هارْد وَرْک.)

    آسودگی شرایط بدون دشواری و کار سخت است.

    2. The monkey climbed the tree with ease.

    (دِ مانْکی کْلایْمْد دِ تْری ویت ایز.)

    میمون به‌راحتی از درخت بالا رفت.

     

     

    6. evident (اِویدِنْت): واضح [صفت]

    تجزیه: evident = e (بیرون) + vid (دیدن) + ent → چیزی که بیرون دیده می‌شود

    کدینگ: «اِویدِنْت» = «اوی» + «دنت» → «دنت» (دنت) واضحه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus evidens که از e- (بیرون) + videre (دیدن) به معنی «آشکار، واضح» گرفته شده است.

     

    1. Evident means easy to see or understand.

    (اِویدِنْت میِنْز ایزی تو سی اُر اَندِرْاِسْتَنْد.)

    evident یعنی دیدن یا فهمیدن آن ساده است.

    2. It was evident from the look on his face that he was unhappy.

    (ایت واز اِویدِنْت فرام دِ لوک آن هیز فِیس دَت هی واز آنْهَپی.)

    از طرز نگاهش مشخص بود که ناراحت است.

     

     

    7. hail (هِیل): تگرگ [اسم]

    تجزیه: hail = ha + il → شبیه «هیل» که تکه‌های یخ است

    کدینگ: «هِیل» = «هی» + «ل» → «ل» (ل) تگرگ!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان hægl که با آلمانی Hagel (تگرگ) مرتبط است.

     

    1. Hail is ice that falls from the sky when rain freezes.

    (هِیل ایز آیْس دَت فالْز فرام دِ اِسْکای وِن رِین فریزِز.)

    تگرگ یخی است که وقتی باران یخ می‌زند از آسمان می‌بارد.

    2. The hail from the storm was the size of golf balls.

    (دِ هیل فرام دِ اِسْتورم واز دِ سایْز آو گالْف بالْز.)

    تگرگ ناشی از توفان به‌اندازه‌ی توپ گلف بود.

     

     

    8. howl (هاوْل): زوزه کشیدن [فعل]

    تجزیه: howl = how + l → شبیه «هاول» که صدای بلند است

    کدینگ: «هاوْل» = «ها» + «ول» → «ول» (ول) زوزه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان hulan که با آلمانی heulen (زوزه کشیدن) مرتبط است.

     

    1. To howl means to make a long, loud sound like a wolf or a dog.

    (تو هاوْل میِنْز تو مِیک ا لانگ، لاوْد ساوند لایْک ا وُلْف اُر ا داگ.)

    زوزه کشیدن یعنی ایجاد صدای بلند کشیده، مثل صدای گرگ یا سگ.

    2. The wolf howled at the moon.

    (دِ وُلْف هاوْلْد اَت دِ مون.)

    گرگ به‌سوی ماه زوزه کشید.

     

     

    9. leap (لیپ): پریدن [فعل]

    تجزیه: leap = le + ap → شبیه «لیپ» که پرش بلند است

    کدینگ: «لیپ» = «لی» + «پ» → «پ» (پ) پرید!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان hleapan که با آلمانی laufen (دویدن) مرتبط است.

     

    1. To leap means to jump a long distance.

    (تو لیپ میِنْز تو جامْپ ا لانگ دیسْتِنْس.)

    to leap یعنی مسافت بلندی را پریدن.

    2. He had to leap over the gap to reach the other side of the hill.

    (هی هَد تو لیپ اووِر دِ گَپ تو ریچ دِی اَذِر سایْد آو دِ هیل.)

    او باید از روی فاصله‌ی خالی می‌پرید تا به طرف دیگر تپه برسد.

     

     

    10. magnificent (مَگْنیفِسِنْت): باشکوه، مجلل [صفت]

    تجزیه: magnificent = magn (بزرگ) + fic (ساختن) + ent → بزرگ ساخته شده

    کدینگ: «مَگْنیفِسِنْت» = «مگ» + «نیفیسنت» → «نیفیسنت» (نیفی) مجلل!

    ریشه‌یابی: از لاتinus magnificus که از magnus (بزرگ) + facere (ساختن) به معنی «بزرگ و باشکوه» گرفته شده است.

     

    1. Magnificent means beautiful and grand.

    (مَگْنیفِسِنْت میِنْز بیوتیفول اَند گْرَند.)

    magnificent به معنای زیبا و باشکوه است.

    2. The man gave his wife a pair of magnificent diamond earrings.

    (دِ مَن گِیو هیز وایْف ا پِیر آو مَگْنیفِسِنْت دایْمَنْد ایرینگز.)

    مرد یک جفت گوشواره مجلل الماس به همسرش داد.

     

     

    11. necessity (نِسِسِتی): ضرورت [اسم]

    تجزیه: necessity = necess (نیاز) + ity → نیازمندی

    کدینگ: «نِسِسِتی» = «نسس» + «تی» → «تی» (تی) ضرورته!

    ریشه‌یابی: از لاتinus necessitas که از necesse (ضروری، ناگزیر) به معنی «نیاز، ضرورت» گرفته شده است.

     

    1. A necessity is something that is needed.

    (ا نِسِسِتی ایز سامْثینگ دَت ایز نیدِد.)

    ضرورت چیزی است که موردنیاز است.

    2. Fresh water is a necessity for life.

    (فْرِش واتِر ایز ا نِسِسِتی فُر لایْف.)

    آب تازه برای حیات یک ضرورت است.

     

     

    12. outcome (آوتْکام): نتیجه [اسم]

    تجزیه: outcome = out (بیرون) + come (آمدن) → چیزی که بیرون می‌آید

    کدینگ: «آوتْکام» = «آوت» + «کام» → «کام» (آمدن) نتیجه!

    ریشه‌یابی: از ترکیب out (بیرون) + come (آمدن) در انگلیسی به معنی «نتیجه‌ای که بیرون می‌آید» گرفته شده است.

     

    1. An outcome is the end result of an action or event.

    (اَن آوتْکام ایز دِی اِنْد ریزالْت آو اَن اَکْشِن اُر ایوِنْت.)

    خروجی نتیجه‌ی نهایی یک کار یا اتفاق است.

    2. The outcome of his latest business plan was a complete failure.

    (دِی آوتْکام آو هیز لِیتِسْت بیزْنِس پْلَن واز ا کامْپْلیت فِیلْیِر.)

    نتیجه‌ی آخرین طرح کاری او یک شکست کامل بود.

     

     

    13. pile (پایل): توده [اسم]

    تجزیه: pile = pi + le → شبیه «پایل» که روی هم چیده شده

    کدینگ: «پایل» = «پا» + «یل» → «یل» (یل) توده!

    ریشه‌یابی: از لاتinus pila (ستون، توده) که با انگلیسی pile (توده) مرتبط است.

     

    1. A pile is a large group of things on top of one another.

    (ا پایل ایز ا لارْج گْروپ آو تینگز آن تاپ آو وان اَنَدر.)

    توده دسته‌ی بزرگی از چیزهایی است که روی هم قرار دارند.

    2. The pile of cups was beginning to lean.

    (دِ پایل آو کاپْس واز بیگینینگ تو لین.)

    ستون فنجان‌ها داشت کج می‌شد.

     

     

    14. profound (پْرَفاوند): عمیق [صفت]

    تجزیه: profound = pro (به جلو) + found (پایین) → به پایین جلو رفتن، عمیق

    کدینگ: «پْرَفاوند» = «پرا» + «فاوند» → «فاوند» (پیدا) عمیق!

    ریشه‌یابی: از لاتinus profundus که از pro- (به جلو) + fundus (پایین، کف) به معنی «عمیق» گرفته شده است.

     

    1. Profound means deep or very intelligent.

    (پْرَفاوند میِنْز دیپ اُر وِری اینْتِلِجِنْت.)

    profound به معنای عمیق یا خیلی هوشمندانه است.

    2. For a young man, Jeremy has some profound thoughts.

    (فُر ا یانگ مَن، جِرِمی هَز سام پْرَفاوند ساتْس.)

    برای پسری به سن جرمی، او افکار عمیقی دارد.

     

     

    15. seize (سیز): گرفتن، قاپیدن [فعل]

    تجزیه: seize = sei + ze → شبیه «سیز» که محکم گرفتن است

    کدینگ: «سیز» = «سی» + «ز» → «ز» (ز) قاپید!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان saisir که از لاتinus sacire (گرفتن) گرفته شده است.

     

    1. To seize something means to grab it quickly or strongly.

    (تو سیز سامْثینگ میِنْز تو گْرَب ایت کْویکْلی اُر سْترونگْلی.)

    to seize به معنای سریع یا محکم گرفتن چیزی است.

    2. The man seized as much money as he could before anyone could see him.

    (دِ مَن سیزْد اَز ماچ مانی اَز هی کُود بیفور اِنیوان کُود سی هیم.)

    مرد قبل از اینکه کسی بتواند او را ببیند هر چقدر که می‌توانست پول قاپید.

     

     

    16. squeeze (اِسْکویز): چلاندن، فشردن [فعل]

    تجزیه: squeeze = squ + eeze → شبیه «اسکویز» که محکم فشار دادن است

    کدینگ: «اِسْکویز» = «اس» + «کویز» → «کویز» (کویز) فشار بده!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان cwysan که با آلمانی quetschen (فشردن) مرتبط است.

     

    1. To squeeze something means to press it together and hold it tightly.

    (تو اِسْکویز سامْثینگ میِنْز تو پْرِس ایت توگِدِر اَند هُولْد ایت تایتْلی.)

    چلاندن چیزی یعنی محکم به هم فشردن و سفت نگه داشتن.

    2. When Clara saw her cat, she squeezed it to her face.

    (وِن کلارا سا هِر کَت، شی اِسْکویزْد ایت تو هِر فِیس.)

    موقعی که کلارا گربه‌اش را دید، او را محکم بغل گرفت.

     

     

    17. supreme (سوپریم): عالی، برتر [صفت]

    تجزیه: supreme = sup (بالا) + reme → بالاترین

    کدینگ: «سوپریم» = «سوپر» + «یم» → «یم» (یم) عالیه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus supremus که از superus (بالا) به معنی «بالاترین، برترین» گرفته شده است.

     

    1. Supreme means at the highest level or best quality.

    (سوپریم میِنْز اَت دِ هایِسْت لِوِل اُر بِسْت کوالِتی.)

    supreme به معنای قرار داشتن در بالاترین سطح یا بهترین کیفیت است.

    2. The supreme officer was in charge of keeping the citizens calm.

    (دِ سوپریم آفِسِر واز این چارْج آو کیپینگ دِ سیتیزِنْز کام.)

    افسر عالی‌رتبه مسئول آرام نگه داشتن شهروندان بود.

     

     

    18. terrific (تِرِفیک): عالی، معرکه [صفت]

    تجزیه: terrific = terr (ترس) + ific → چیزی که باعث ترس می‌شد، بعداً به معنی «عالی»

    کدینگ: «تِرِفیک» = «تری» + «فیک» → «فیک» (فیک) معرکه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus terrificus که از terrere (ترساندن) + -ficus (ساختن) به معنی «ترسناک» که بعداً در زبان عامیانه به معنی «عالی» تغییر کرد.

     

    1. Something terrific is very good.

    (سامْثینگ تِرِفیک ایز وِری گود.)

    چیزی که terrific باشد، خیلی خوب است.

    2. My youngest daughter is a terrific painter.

    (مای یانگِسْت داتِر ایز ا تِرِفیک پِینْتِر.)

    کوچک‌ترین دخترم نقاش معرکه‌ای است.

     

     

    19. trait (تْرِیت): ویژگی [اسم]

    تجزیه: trait = tr + ait → شبیه «تریت» که مشخصه‌ی شخص است

    کدینگ: «تْرِیت» = «تر» + «یت» → «یت» (یت) ویژگی!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان trait که از لاتinus tractus (کشیده شده) از trahere (کشیدن) به معنی «نشانه، ویژگی» گرفته شده است.

     

    1. A trait is part of someone’s personality.

    (ا تْرِیت ایز پارْت آو سامْوانْز پِرْسِنالِتی.)

    trait بخشی از شخصیت یک فرد است.

    2. One trait of Salvador’s personality is his cheerfulness.

    (وان تْرِیت آو سالوادورْز پِرْسِنالِتی ایز هیز چیرفولْنِس.)

    یکی از ویژگی‌های شخصیتی سالوادور شادابی و بشاش بودن او است.

     

     

    20. vital (وایتِل): حیاتی [صفت]

    تجزیه: vital = vit (زندگی) + al → مربوط به زندگی

    کدینگ: «وایتِل» = «وای» + «تیل» → «تیل» (تیل) حیاتی!

    ریشه‌یابی: از لاتinus vitalis که از vita (زندگی) به معنی «مربوط ب

    ه زندگی، حیاتی» گرفته شده است.

     

    1. Something vital is necessary for life.

    (سامْثینگ وایتِل ایز نِسِسِری فُر لایْف.)

    هر چیز حیاتی برای زندگی ضروری است.

    2. The heart is a vital organ.

    (دِ هارْت ایز ا وایتِل اورگَن.)

    قلب عضوی حیاتی است.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.