• بچه گرگ و مادرش

    Little Wolf and Mother Wolf

    (لیتل وولف اَند مَذَر وولف)

    بچه گرگ و مادرش

     

    Mother Wolf was a magnificent animal.

    (مَذَر وولف واز اِ مَگنیفِسَنت اَنیمَل)

    گرگ مادر حیوان زیبا و باشکوهی بود.

     

    She had all the traits of a terrific hunter.

    (شی هَد آل ذِ تِرِیتس آو اِ تِرِفیک هانْتَر)

    او تمام ویژگی‌های یک شکارچی فوق‌العاده را داشت.

     

    She was very strong and fast.

    (شی واز وِری اِسترانگ اَند فَست)

    خیلی نیرومند و سریع بود.

     

    She knew how to hide and how to seize an animal.

    (شی نو ها تو هاید اَند ها تو سیز اَن اَنیمَل)

    می‌دانست چطور پنهان شود و چطور شکار را برباید.

     

    Mother Wolf was the forest’s supreme creature.

    (مَذَر وولف واز ذِ فورِستس سوپریم کریچَر)

    گرگ مادر جانور برتر جنگل بود.

     

    Her skills were evident to all the other animals.

    (هِر اِسکیلز وِر اِوِدَنت تو آل ذی اَذَر اَنیمَلز)

    مهارت‌های او برای تمام جانوران دیگر روشن بود.

     

    Mother Wolf lived in a den beneath a tree with her cub, Little Wolf.

    (مَذَر وولف لیوْد این اِ دِن بِنیت اِ تری ویذ هِر کاب، لیتل وولف)

    گرگ مادر با توله‌اش، بچه گرگ، در لانه‌ای زیر درختی زندگی می‌کرد.

     

    One morning at dawn, Little Wolf and Mother Wolf were eating breakfast.

    (وان مورنینگ اَت داون، لیتل وولف اَند مَذَر وولف وِر ایتینگ بِرِکفَست)

    هنگام طلوع آفتاب، بچه گرگ و گرگ مادر داشتند صبحانه می‌خوردند.

     

    Little Wolf looked sad.

    (لیتل وولف لوکْد سَد)

    بچه گرگ غمگین به نظر می‌آمد.

     

    Mother Wolf said, “What is wrong, my cub?”

    (مَذَر وولف سِد، “وات ایز رانگ، مای کاب؟”)

    گرگ مادر گفت: «مشکلت چیست، توله‌ام؟»

     

    Little Wolf said, “I want to be big like you.

    (لیتل وولف سِد، “آی وانت تو بی بیگ لایک یو)

    بچه گرگ گفت: «می‌خواهم مثل تو بزرگ باشم.

     

    You can run and leap better than anyone.

    (یو کَن ران اَند لیپ بِتَر دَن اِنیوان)

    تو می‌توانی بهتر از هر کسی بدوی و بپری.

     

    You can howl so loudly.

    (یو کَن هاول سو لاوْدلی)

    می‌توانی خیلی بلند زوزه بکشی.

     

    Being big is a necessity, and I am so small.”

    (بیینگ بیگ ایز اِ نِسِسیتی، اَند آی اَم سو اسمال)

    بزرگ بودن یک ضرورت است، و من خیلی کوچک هستم.»

     

    Mother Wolf said, “Don’t be dissatisfied with your size.

    (مَذَر وولف سِد، “دونْت بی دیسَتیسفایْد ویذ یور سایز)

    گرگ مادر گفت: «از اندازه‌ات ناراضی نباش.

     

    Being small can be very helpful sometimes.”

    (بیینگ اسمال کَن بی وِری هِلفُل سامتایمز)

    گاهی کوچک بودن می‌تواند خیلی مفید باشد.»

     

    Just then, rain and hail began to fall.

    (جاست دِن، رِین اَند هِیل بیگَن تو فال)

    درست در آن هنگام، باران و تگرگ شروع به باریدن کرد.

     

    The tree was hit by lightning.

    (ذِ تری واز هیت بای لایتنینگ)

    درخت مورد اصابت صاعقه قرار گرفت.

     

    It fell on the wolves’ den.

    (ایت فِل آن ذِ وولوز دِن)

    روی لانهٔ گرگ‌ها افتاد.

     

    Little Wolf was scared.

    (لیتل وولف واز اِسکِیرْد)

    بچه گرگ ترسیده بود.

     

    The wolves knew that escaping the den was vital.

    (ذِ وولوز نیو ذَت اِسکِیپینگ ذِ دِن واز وایتَل)

    گرگ‌ها می‌دانستند که گریختن از لانه حیاتی است.

     

    Mother Wolf said, “Little Wolf, I cannot move the heavy pile of branches.

    (مَذَر وولف سِد، “لیتل وولف، آی کَنَت موو ذِ هِوی پایل آو بِرَنجِز)

    گرگ مادر گفت: «بچه گرگ، من نمی‌توانم تودهٔ سنگین شاخه‌ها را تکان دهم.

     

    But you can escape with ease.

    (بَت یو کَن اِسکِیپ ویذ ایز)

    اما تو می‌توانی به‌راحتی فرار کنی.

     

    You can get out and find help!”

    (یو کَن گِت اوت اَند فایند هِلپ!)

    تو می‌توانی بیرون بروی و کمک پیدا کنی!»

     

    Little Wolf crawled out of the den and called all the large animals for help.

    (لیتل وولف کرالْد اوت آو ذِ دِن اَند کالْد آل ذِ لارج اَنیمَلز فُر هِلپ)

    بچه گرگ از لانه بیرون خزید و برای کمک تمام حیوانات بزرگ را صدا کرد.

     

    They went to the den and pulled away the branches.

    (دِی وِنت تو ذِ دِن اَند پولْد اَوِی ذِ بِرَنجِز)

    آنها به لانه رفتند و شاخه‌ها را کنار کشیدند.

     

    Mother Wolf came out and said, “Thank you, Little Wolf! You saved my life!”

    (مَذَر وولف کِیم اوت اَند سِد، “ثَنگ یو، لیتل وولف! یو سِیوْد مای لایف!”)

    گرگ مادر بیرون آمد و گفت: «متشکرم، بچه گرگ! تو جان مرا نجات دادی!»

     

    She softly squeezed Little Wolf and kissed her.

    (شی سافْتلی اِسکْویزْد لیتل وولف اَند کیسْت هِر)

    او به آرامی بچه گرگ را فشرد و او را بوسید.

     

    Little Wolf smiled.

    (لیتل وولف اسمایلْد)

    بچه گرگ لبخند زد.

     

    She said, “Mother, this outcome has taught me a profound lesson.

    (شی سِد، “مَذَر، دِیس اوتکام هَز تات می اِ پروفاوند لِسِن)

    او گفت: «مادر، این نتیجه درس عمیقی به من آموخت.

     

    Even though I’m small, I’m still important.”

    (ایوِن تو آی‌م اسمال، آی‌م اِستیل ایمپورتَنت)

    با اینکه کوچک هستم، باز هم مهم هستم.»