• تشنج در گذشته و حال (واژگان)

    Unit 27

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 27

     

    بخش ۲۷

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. airway (اِیرْوَی): مجاری تنفسی [اسم]

    تجزیه: airway = air (هوا) + way (راه) → راه هوا

    کدینگ: «اِیرْوَی» = «ایر» + «وی» → «وی» (راه) هوا!

    ریشه‌یابی: از ترکیب air (هوا) + way (راه) در انگلیسی به معنی «راه هوا، مجاری تنفسی» گرفته شده است.

     

    1. An airway is the passage by which air reaches a person’s lungs.

    (اَن اِیرْوَی ایز دِ پَسِج بای ویچ اِیر ریچِز ا پِرْسِنْز لانْگْز.)

    مجاری تنفسی مسیری است که از طریق آن هوا به ریه‌های شخص می‌رسد.

    2. Since he was sick, mucus would occasionally get stuck in his airway.

    (سینْس هی واز سیک، میوکَس وود اُکِیژِنَلی گِت اِسْتاک این هیز اِیرْوَی.)

    از آنجا که او بیمار بود، گاهی‌اوقات مخاط در مجاری تنفسی‌اش گیر می‌کرد.

     

     

    2. almighty (الْمایتِی): قادر مطلق [اسم]

    تجزیه: almighty = al (همه) + mighty (قدرتمند) → همه‌توان

    کدینگ: «الْمایتِی» = «ال» + «مایتی» → «مایتی» (قدرت) بی‌نهایت!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان ealmihtig که از eal (همه) + mihtig (قدرتمند) به معنی «قادر مطلق» گرفته شده است.

     

    1. The Almighty is a name for a god in a religion.

    (دِی الْمایتِی ایز ا نِیم فُر ا گاد این ا رِلِجِن.)

    قادر مطلق یکی از نام‌های خدا در یک دین است.

    2. Before eating, they thanked the Almighty for their food.

    (بیفور ایتینگ، دِی ثَنْکْت دِی الْمایتِی فُر دِیر فود.)

    آن‌ها قبل از غذا خوردن از قادر مطلق برای غذایشان تشکر کردند.

     

     

    3. advent (اَدْوِنْت): ظهور، آغاز [اسم]

    تجزیه: advent = ad (به سمت) + vent (آمدن) → آمدن به سمت

    کدینگ: «اَدْوِنْت» = «ادونت» → ظهور!

    ریشه‌یابی: از لاتinus adventus که از advenire (آمدن به سمت) از ad- (به سمت) + venire (آمدن) به معنی «ظهور، آغاز» گرفته شده است.

     

    1. An advent is the arrival or beginning of an important person, thing, or event.

    (اَن اَدْوِنْت ایز دِی اِرایْوِل اُر بیگینینگ آو اَن ایمْپورْتَنْت پِرْسِن، تینگ، اُر ایوِنْت.)

    ظهور رسیدن یا شروع یک آدم، چیز یا رویداد مهم است.

    2. During the advent of radio, very few programs actually played music.

    (دیورینگ دِی اَدْوِنْت آو رِیدیو، وِری فیو پرُوگْرَمْز اَکْچوالی پِلِید میوزیک.)

    در زمان ظهور رادیو، در واقع تعداد کمی از برنامه‌ها موسیقی پخش می‌کردند.

     

     

    4. cycle (سایکِل): چرخه [اسم]

    تجزیه: cycle = cyc (چرخ) + le → چرخ

    کدینگ: «سایکِل» = «سایکل» → چرخه!

    ریشه‌یابی: از یونانی kyklos (چرخ، دایره) که با انگلیسی cycle (چرخه) مرتبط است.

     

    1. A cycle is a series of events that go in a circle from the end back to the beginning again.

    (ا سایکِل ایز ا سیریز آو ایوِنْتْز دَت گو این ا سِرْکِل فرام دِی اِنْد بَک تو دِ بیگینینگ اَگِن.)

    چرخه مجموعه‌ای از حوادث است که از انتها به ابتدا دایره‌وار می‌گردند.

    2. They were caught in a cycle of poverty, lack of education and unemployment.

    (دِی وِر کات این ا سایکِل آو پاوِرتی، لَک آو اِجُوکِیشِن اَند آنِمْپْلُیْمِنْت.)

    آن‌ها گرفتار چرخه‌ی فقر، کمبود آموزش و بیکاری شدند.

     

     

    5. definitive (دیفینیتیو): قطعی، نهایی [صفت]

    تجزیه: definitive = de (پایین) + fin (مرز) + itive → با مرز مشخص

    کدینگ: «دیفینیتیو» = «دفینیتیو» → قطعی!

    ریشه‌یابی: از لاتinus definitivus که از definire (مشخص کردن، محدود کردن) از de- (پایین) + finire (پایان دادن) به معنی «قطعی، نهایی» گرفته شده است.

     

    1. If something is definitive, then it is the most official.

    (اِف سامْثینگ ایز دیفینیتیو، دِن ایت ایز دِ موست اَفیشِل.)

    اگر چیزی definitive باشد، رسمی‌ترین است.

    2. This library has the definitive collection of books on ancient Egypt.

    (دیس لایْبْرِری هَز دِ دیفینیتیو کَلِکْشِن آو بوکْز آن اِنْشِنْت ایجیپْت.)

    این کتابخانه مجموعه‌ی نهایی از کتاب‌ها درباره‌ی مصر باستان را دارد.

     

     

    6. equate (ایکْوِیت): برابر دانستن [فعل]

    تجزیه: equate = equ (برابر) + ate → برابر کردن

    کدینگ: «ایکْوِیت» = «اکویت» → برابر بدون!

    ریشه‌یابی: از لاتinus aequatus که از aequare (برابر کردن) از aequus (برابر) به معنی «برابر دانستن» گرفته شده است.

     

    1. To equate one thing with another is to compare them and consider them very similar.

    (تو ایکْوِیت وان تینگ ویت اَنَدر ایز تو کَمْپِیر دِم اَند کَنْسیدِر دِم وِری سیمیلِر.)

    برابر دانستن چیزی با چیز دیگر مقایسه و بسیار شبیه به هم دانستن آن‌هاست.

    2. She equated the man’s messy appearance with a lack of responsibility.

    (شی ایکْوِیتِد دِ مَنْز مِسی اَپیرِنْس ویت ا لَک آو ریسْپانْسِبیلِتی.)

    او ظاهر آشفته‌ی این مرد را با عدم مسئولیت برابر دانست.

     

     

    7. found (فاوند): مبتنی کردن، بنا کردن [فعل]

    تجزیه: found = f + ound → شبیه «فاند» که پایه گذاشتن است

    کدینگ: «فاوند» = «فاوند» → بنا کن!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان fonder که از لاتinus fundare (پایه گذاشتن) از fundus (پایه، کف) به معنی «مبتنی کردن، بنا کردن» گرفته شده است.

     

    1. To found something on an idea or principle is to base it on that idea.

    (تو فاوند سامْثینگ آن اَن آیدِیا اُر پْرینْسِپِل ایز تو بِیس ایت آن دَت آیدِیا.)

    تشکیل دادن چیزی بر اساس یک ایده یا اصل، مبتنی بر همان ایده است.

    2. This is founded on the belief that all people are created equal.

    (دیس ایز فاوندِد آن دِ بِلِیف دَت آل پیپَل آر کْرِیتِد ایکْوال.)

    این امر بر این باور است که همه‌ی مردم برابر آفریده شده‌اند.

     

     

    8. ideology (آیدِیالَجی): ایدئولوژی [اسم]

    تجزیه: ideology = idea (ایده) + logy (شناخت) → شناخت ایده‌ها

    کدینگ: «آیدِیالَجی» = «ایدیالوجی» → سیستم اعتقادی!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی idéologie که از یونانی idea (ایده) + logos (شناخت) به معنی «ایدئولوژی» گرفته شده است.

     

    1. An ideology is a system of belief.

    (اَن آیدِیالَجی ایز ا سیسْتَم آو بِلِیف.)

    ایدئولوژی یک سیستم اعتقادی است.

    2. Within the teachers’ ideology there was a belief in the value of parent participation.

    (ویتین دِ تیچِرْز آیدِیالَجی دِیر واز ا بِلِیف این دِ وَلیو آو پِرِنْتْس پارْتِسیپِیشِن.)

    در ایدئولوژی معلمان به ارزش مشارکت والدین اعتقاد وجود داشت.

     

     

    9. inhale (اینْهِیل): دمیدن، استنشاق کردن [فعل]

    تجزیه: inhale = in (درون) + hale (نفس کشیدن) → به درون نفس کشیدن

    کدینگ: «اینْهِیل» = «اینهیل» → نفس بکش تو!

    ریشه‌یابی: از in- (درون) + hale (نفس کشیدن) که از لاتinus halare (نفس کشیدن، دمیدن) به معنی «دمیدن، استنشاق کردن» گرفته شده است.

     

    1. To inhale means to take air or a smell into the lungs.

    (تو اینْهِیل میِنْز تو تِیک اِیر اُر ا اِسْمِل اینتو دِ لانْگْز.)

    دمیدن به معنای ورود هوا یا بو به داخل ریه‌ها است.

    2. The camper inhaled the cool and fresh mountain air and felt relaxed.

    (دِ کَمْپِر اینْهِیلْد دِ کول اَند فْرِش ماونْتِن اِیر اَند فِلْت ریلَکْسْت.)

    جهان‌گرد هوای خنک و تازه کوه را استشمام کرد و احساس آرامش کرد.

     

     

    10. invoke (اینْوُوک): فراخواندن، طلبیدن [فعل]

    تجزیه: invoke = in (درون) + voke (صدا زدن) → صدا زدن به درون

    کدینگ: «اینْوُوک» = «اینووک» → بخوان!

    ریشه‌یابی: از لاتinus invocare که از in- (درون) + vocare (صدا زدن) از vox (صدا) به معنی «فراخواندن، طلبیدن» گرفته شده است.

     

    1. To invoke something is to mention it to support an argument or ask for help.

    (تو اینْوُوک سامْثینگ ایز تو مِنْشِن ایت تو سَپورْت اَن آرْگیومِنْت اُر اَسْک فُر هِلْپ.)

    فراخواندن یعنی از چیزی برای حمایت از یک استدلال یا درخواست کمک استفاده کردن.

    2. Before going into battle, the soldier invoked the name of his god for protection.

    (بیفور گوینگ اینتو بَتِل، دِ سولْجِر اینْوُوکْت دِ نِیم آو هیز گاد فُر پْرِتِکْشِن.)

    قبل از رفتن به جنگ، سرباز برای محافظت نام خدای خود را فرا خواند.

     

     

    11. lunar (لونِر): قمری، مربوط به ماه [صفت]

    تجزیه: lunar = lun (ماه) + ar → مربوط به ماه

    کدینگ: «لونِر» = «لونر» → مربوط به ماه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus lunaris که از luna (ماه) به معنی «مربوط به ماه» گرفته شده است.

     

    1. If something is lunar, then it is related to the moon.

    (اِف سامْثینگ ایز لونِر، دِن ایت ایز رِلِیتِد تو دِ مون.)

    اگر چیزی قمری باشد، مربوط به ماه است.

    2. During a lunar eclipse, Earth’s shadow darkens the moon’s surface.

    (دیورینگ ا لونِر اِکْلیپْس، ارْتْز شَدو دارْکِنْز دِ مونْز سَرفِس.)

    در هنگام خورشیدگرفتگی ماه، سایه‌ی زمین سطح ماه را تاریک می‌کند.

     

     

    12. novelty (ناوِلتی): تازگی، جدید بودن [اسم]

    تجزیه: novelty = novel (جدید) + ty → حالت جدید بودن

    کدینگ: «ناوِلتی» = «ناولتی» → تازگی!

    ریشه‌یابی: از novel (جدید) که از لاتinus novellus از novus (جدید) به معنی «تازگی، جدید بودن» گرفته شده است.

     

    1. A novelty is something that is new, original, or strange.

    (ا ناوِلتی ایز سامْثینگ دَت ایز نیو، اُرِجینِل، اُر اِسْتْرِینْج.)

    تازگی چیزی است که جدید، اصلی یا عجیب باشد.

    2. Ice cream was a novelty for him since he rarely had any.

    (آیْس کْریم واز ا ناوِلتی فُر هیم سینْس هی رِیرْلی هَد اِنی.)

    بستنی برای او تازگی داشت، زیرا به‌ندرت بستنی می‌خورد.

     

     

    13. outmoded (آوتْمودِد): از مد افتاده، منسوخ [صفت]

    تجزیه: outmoded = out (بیرون) + mode (مد) + ed → خارج از مد

    کدینگ: «آوتْمودِد» = «آوتمودد» → از مد افتاده!

    ریشه‌یابی: از out- (بیرون) + mode (مد) در انگلیسی به معنی «از مد افتاده، منسوخ» گرفته شده است.

     

    1. If something is outmoded, then it is no longer in fashion or use.

    (اِف سامْثینگ ایز آوتْمودِد، دِن ایت ایز نو لانگِر این فَشِن اُر یوز.)

    اگر چیزی از مد افتاده باشد، دیگر مرسوم یا قابل‌استفاده نیست.

    2. Black and white television sets are outmoded.

    (بْلَک اَند وایت تِلِویژِن سِتْس آر آوتْمودِد.)

    تلویزیون‌های سیاه و سفید از مد افتاده هستند.

     

     

    14. personalize (پِرْسِنَلایْز): شخصی‌سازی کردن [فعل]

    تجزیه: personalize = personal (شخصی) + ize → شخصی کردن

    کدینگ: «پِرْسِنَلایْز» = «پرسنالایز» → شخصی‌سازی کن!

    ریشه‌یابی: از personal (شخصی) که از لاتinus personalis از persona (شخص) به معنی «شخصی‌سازی کردن» گرفته شده است.

     

    1. To personalize something means to design it to meet a person’s unique needs.

    (تو پِرْسِنَلایْز سامْثینگ میِنْز تو دیزاین ایت تو میت ا پِرْسِنْز یونیک نیدْز.)

    شخصی‌سازی چیزی به معنای طراحی آن برای پاسخ‌گویی به نیازهای مختصِ فرد است.

    2. He personalized the woman’s exercises to give her a better workout.

    (هی پِرْسِنَلایْزْد دِ وومِنْز اِکْسِرْسایْزِز تو گیو هِر ا بِتِر وَرْکآوت.)

    او تمرینات این زن را شخصی‌سازی کرد تا به او تمرین بهتری بدهد.

     

     

    15. psychiatric (سایکیاَتْریک): روان‌پزشکی، مربوط به روان‌پزشکی [صفت]

    تجزیه: psychiatric = psych (روان) + iatric (پزشکی) → پزشکی روان

    کدینگ: «سایکیاَتْریک» = «سایکیاتریک» → مربوط به روان‌پزشکی!

    ریشه‌یابی: از psychiatry (روان‌پزشکی) که از یونانی psyche (روان) + iatreia (پزشکی) به معنی «مربوط به روان‌پزشکی» گرفته شده است.

     

    1. If something is psychiatric, then it is related to mental illness or its treatment.

    (اِف سامْثینگ ایز سایکیاَتْریک، دِن ایت ایز رِلِیتِد تو مِنتِل ایلْنِس اُر ایتْس تْرِیتْمِنْت.)

    اگر چیزی مربوط به روان‌پزشکی باشد، مربوط به بیماری روانی یا درمان آن است.

    2. The doctor said the patient might have a psychiatric problem.

    (دِ داکْتِر سِد دِ پِیشِنْت مایت هَو ا سایکیاَتْریک پرابْلِم.)

    دکتر گفت بیمار ممکن است مشکل روان‌پزشکی داشته باشد.

     

     

    16. psychiatry (سایکایَتری): روان‌پزشکی [اسم]

    تجزیه: psychiatry = psych (روان) + iatry (پزشکی) → پزشکی روان

    کدینگ: «سایکایَتری» = «سایکیاتری» → روان‌پزشکی!

    ریشه‌یابی: از یونانی psyche (روان) + iatreia (پزشکی) به معنی «روان‌پزشکی» گرفته شده است.

     

    1. Psychiatry is the study and treatment of mental illness.

    (سایکایَتری ایز دِ اِسْتادی اَند تْرِیتْمِنْت آو مِنتِل ایلْنِس.)

    روان‌پزشکی مطالعه و درمان بیماری‌های روانی است.

    2. Studying psychiatry has taught me a lot about mental illness.

    (اِسْتادینگ سایکایَتری هَز تات می ا لات اَباوت مِنتِل ایلْنِس.)

    تحصیل در رشته‌ی روان‌پزشکی چیزهای زیادی درباره‌ی بیماری روانی به من آموخته است.

     

     

    17. reflex (ریفْلِکْس): رفلکس، واکنش غیرارادی [اسم]

    تجزیه: reflex = re (برگشت) + flex (خم شدن) → خم شدن به عقب

    کدینگ: «ریفْلِکْس» = «ریفلس» → واکنش سریع!

    ریشه‌یابی: از لاتinus reflexus که از reflectere (خم شدن به عقب) از re- (برگشت) + flectere (خم کردن) به معنی «رفلکس، واکنش غیرارادی» گرفته شده است.

     

    1. A reflex is an unconscious action in which a body part responds to an event.

    (ا ریفْلِکْس ایز اَن آنْکانْشَس اَکْشِن این ویچ ا با دی پارْت ریسْپانْدْز تو اَن ایوِنْت.)

    رفلکس عملی ناخودآگاه است که در آن قسمتی از بدن به یک رویداد پاسخ می‌دهد.

    2. There was a reflex when the doctor hit his knee with a rubber hammer.

    (دِیر واز ا ریفْلِکْس وِن دِ داکْتِر هیت هیز نی ویت ا رابِر هَمِر.)

    وقتی دکتر با چکش لاستیکی به زانوی او زد، یک رفلکس به وجود آمد.

     

     

    18. seizure (سیژِر): تشنج [اسم]

    تجزیه: seizure = seize (گرفتن) + ure → گرفتن ناگهانی

    کدینگ: «سیژِر» = «سیژر» → تشنج!

    ریشه‌یابی: از seize (گرفتن) که از فرانسوی باستان seisir (گرفتن، تصاحب کردن) به معنی «تشنج» گرفته شده است.

     

    1. A seizure is a sudden illness in which the body loses control and shakes.

    (ا سیژِر ایز ا سادِن ایلْنِس این ویچ دِ با دی لوزِز کَنْترول اَند شِیکْس.)

    تشنج بیماری ناگهانی‌ای است که در آن بدن کنترل خود را از دست می‌دهد و می‌لرزد.

    2. Bright flashing lights can cause seizures in children.

    (بْرایت فْلَشینگ لایتْس کَن کاز سیژِرْز این چیلْدْرِن.)

    چراغ چشمک‌زن روشن می‌تواند باعث تشنج در کودکان شود.

     

     

    19. session (سِشِن): جلسه [اسم]

    تجزیه: session = sess (نشستن) + ion → نشست

    کدینگ: «سِشِن» = «سشن» → جلسه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus sessio که از sedere (نشستن) به معنی «جلسه» گرفته شده است.

     

    1. A session is a meeting at a regular time in order to discuss and solve an issue.

    (ا سِشِن ایز ا میتینگ اَت ا رِگیولِر تایْم این اُرْدِر تو دیسْکاس اَند سالْو اَن ایشو.)

    جلسه قرار ملاقاتی است که در یک زمان معین به‌منظور بحث و حل یک مسئله برگزار می‌شود.

    2. Every three months the managers met in a session to discuss regional sales.

    (اِوری ثری مانْتْس دِ مَنِجِرْز مِت این ا سِشِن تو دیسْکاس رِیْجِنِل سِیلْز.)

    هر سه ماه مدیران در جلسه‌ای برای بحث درباره‌ی فروش منطقه‌ای ملاقات می‌کردند.

     

     

    20. utensil (یوتِنْسِل): ابزار، ظرف [اسم]

    تجزیه: utensil = ut (استفاده) + ensil → چیزی که استفاده می‌شود

    کدینگ: «یوتِنْسِل» = «یوتنسیل» → ابزار!

    ریشه‌یابی: از لاتinus utensilis که از uti (استفاده کردن) به معنی «ابزار، ظرف» گرفته شده است.

     

    1. A utensil is a common tool or container.

    (ا یوتِنْسِل ایز ا کامِن تول اُر کَنْتِینِر.)

    ابزار وسیله یا ظرف رایج است.

    2. It seemed that a fork was the wrong utensil for trying to eat the soup.

    (ایت سیمْد دَت ا فورْک واز دِ رانگ یوتِنْسِل فُر تْرایینگ تو ایت دِ سوپ.)

    به نظر می‌رسید که چنگال وسیله‌ی اشتباهی برای تلاش برای خوردن سوپ است.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.