• جزیره (واژگان)

    Unit 30

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 30

     

    بخش ۳۰

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. coastline (کوسْتْلاین): خط ساحلی [اسم]

    تجزیه: coastline = coast (ساحل) + line (خط) → خط ساحل

    کدینگ: «کوسْتْلاین» = «کوست» + «لاین» → «لاین» (خط) ساحل!

    ریشه‌یابی: از ترکیب coast (ساحل) + line (خط) در انگلیسی به معنی «خط ساحلی» گرفته شده است.

     

    1. A coastline is the outline of a country’s coast.

    (ا کوسْتْلاین ایز دِی آوتْلاین آو ا کانْتریْز کوسْت.)

    خط ساحلی طرح کلی سواحل یک کشور است.

    2. He noticed that most of the cities in Australia are on the coastline.

    (هی نوتِسْت دَت موست آو دِ سیتیز این اُسْتْرِیلیا آر آن دِ کوسْتْلاین.)

    او متوجه شد که بیشتر شهرهای استرالیا در خط ساحلی قرار دارند.

     

     

    2. deter (دیتِر): بازداشتن، منصرف کردن [فعل]

    تجزیه: deter = de (پایین) + ter (ترس) → با ترس پایین آوردن، بازداشتن

    کدینگ: «دیتِر» = «دی» + «تر» → «تر» (ترس) بازش دار!

    ریشه‌یابی: از لاتinus deterrere که از de- (پایین) + terrere (ترساندن) به معنی «با ترس بازداشتن» گرفته شده است.

     

    1. To deter means to prevent or discourage someone from doing something.

    (تو دیتِر میِنْز تو پْرِوِنْت اُر دیسْکِرِج سامْوان فرام دوینگ سامْثینگ.)

    بازداشتن به معنای جلوگیری یا دلسرد کردن کسی از انجام کاری است.

    2. Icy roads deter people from driving their cars.

    (آیْسی رودْز دیتِر پیپَل فرام دْرایوینگ دِیر کارْز.)

    جاده‌های یخی مردم را از رانندگی با خودروهایشان بازمی‌دارد.

     

     

    3. devise (دیوایْز): طراحی کردن [فعل]

    تجزیه: devise = de (جدا) + vise (دیدن) → جدا دیدن، طرح ریختن

    کدینگ: «دیوایْز» = «دی» + «وایز» → «وایز» (عاقل) طرح بزن!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان deviser که از لاتinus divisare از dividere (تقسیم کردن) به معنی «طراحی کردن، برنامه‌ریزی کردن» گرفته شده است.

     

    1. To devise something means to come up with an idea or plan about it.

    (تو دیوایْز سامْثینگ میِنْز تو کام آپ ویت اَن آیدِیا اُر پْلَن اَباوت ایت.)

    طراحی چیزی به معنای ارائه‌ی ایده یا برنامه‌ریزی برای آن است.

    2. The thieves devised a plan to steal the diamonds.

    (دِ ثیوْز دیوایْزْد ا پْلَن تو اِستیل دِ دایْمَنْدْز.)

    سارقان طرحی را برای سرقت الماس طراحی کردند.

     

     

    4. distance (دیسْتِنْس): مسافت [اسم]

    تجزیه: distance = di (جدا) + st (ایستادن) + ance → فاصله‌ی ایستادن

    کدینگ: «دیسْتِنْس» = «دیس» + «تنس» → «تنس» (تنش) فاصله!

    ریشه‌یابی: از لاتinus distantia که از distare (دور ایستادن) از dis- (جدا) + stare (ایستادن) به معنی «فاصله» گرفته شده است.

     

    1. A distance is how far it is between two points.

    (ا دیسْتِنْس ایز هاو فار ایت ایز بِتوین تو پُویْنْتْس.)

    مسافت فاصله‌ی بین دو نقطه است.

    2. The distance between America and Russia is about 8,000 km.

    (دِ دیسْتِنْس بِتوین اَمِرِکَ اَند رَشَ ایز اَباوت اِیت تاوْزَند کیلومِتِرْز.)

    فاصله‌ی میان آمریکا و روسیه حدود ۸۰۰۰ کیلومتر است.

     

     

    5. expertise (اِکْسْپِرْتیز): تخصص [اسم]

    تجزیه: expertise = expert (متخصص) + ise → حالت متخصص بودن

    کدینگ: «اِکْسْپِرْتیز» = «اکس» + «پرتیز» → «پرتیز» (پرتیز) تخصص!

    ریشه‌یابی: از expert (متخصص) که از لاتinus expertus (آزموده شده) از experiri (آزمودن) به معنی «تخصص» گرفته شده است.

     

    1. Expertise is the knowledge and skills to do something well.

    (اِکْسْپِرْتیز ایز دِ نالِج اَند اِسْکِلْز تو دو سامْثینگ وِل.)

    تخصص یعنی داشتن دانش و مهارت کافی در انجام کاری.

    2. John has a lot of advertising expertise. He can sell anything!

    (جان هَز ا لات آو اَدْوِرْتایْزینگ اِکْسْپِرْتیز. هی کَن سِل اِنیثینگ!)

    جان در تبلیغات تخصص زیادی دارد. او می‌تواند هرچیزی را بفروشد!

     

     

    6. fracture (فْرَکْچِر): ترک، شکاف [اسم]

    تجزیه: fracture = fract (شکستن) + ure → شکستگی

    کدینگ: «فْرَکْچِر» = «فرک» + «چر» → «چر» (چر) ترک!

    ریشه‌یابی: از لاتinus fractura که از frangere (شکستن) به معنی «شکستگی، ترک» گرفته شده است.

     

    1. A fracture is a crack or break in something.

    (ا فْرَکْچِر ایز ا کْرَک اُر بِریک این سامْثینگ.)

    شکاف یعنی ترک یا شکستگی در چیزی.

    2. Don’t stand on that leg because there is a fracture. It might get worse.

    (دونْت اِسْتَنْد آن دَت لِگ بیکاز دِیر ایز ا فْرَکْچِر. ایت مایت گِت وِرْس.)

    روی آن پا نایست، چون شکستگی دارد. ممکن است بدتر شود.

     

     

    7. headache (هِدِیک): سردرد [اسم]

    تجزیه: headache = head (سر) + ache (درد) → درد سر

    کدینگ: «هِدِیک» = «هد» + «یک» → «یک» (یک) سرم درد می‌کنه!

    ریشه‌یابی: از ترکیب head (سر) + ache (درد) در انگلیسی به معنی «درد سر» گرفته شده است.

     

    1. Headache is a pain in one’s head.

    (هِدِیک ایز ا پِین این وانْز هِد.)

    سردرد، درد در سر فرد است.

    2. My sister gets a headache every time she has a lot of stress.

    (مای سیسْتِر گِتْس ا هِدِیک اِوری تایْم شی هَز ا لات آو اِسْتْرِس.)

    خواهرم هر بار که استرس زیادی دارد سردرد می‌گیرد.

     

     

    8. implement (ایمْپْلِمِنْت): پیاده‌سازی کردن، اجرا کردن [فعل]

    تجزیه: implement = im (درون) + ple (پر کردن) + ment → پر کردن، کامل کردن

    کدینگ: «ایمْپْلِمِنْت» = «ایم» + «پلمنت» → «پلمنت» (پلم) اجرا کن!

    ریشه‌یابی: از لاتinus implementum که از implere (پر کردن) از in- (درون) + plere (پر کردن) به معنی «تکمیل کردن، اجرا کردن» گرفته شده است.

     

    1. To implement something means to ensure that what has been planned is done.

    (تو ایمْپْلِمِنْت سامْثینگ میِنْز تو اِنْشور دَت وات هَز بِین پْلَنْد ایز دَن.)

    اجرای کردن چیزی به معنای اطمینان از انجام آنچه برنامه‌ریزی شده است.

    2. The school decided to implement a new teaching strategy.

    (دِ اسکول دیسایْدِد تو ایمْپْلِمِنْت ا نیو تیچینگ سْتْرَتِجی.)

    این مدرسه تصمیم گرفت استراتژی آموزشی جدیدی را اجرا کند.

     

     

    9. insight (اینْسایت): بینش [اسم]

    تجزیه: insight = in (درون) + sight (دید) → دید درونی

    کدینگ: «اینْسایت» = «این» + «سایت» → «سایت» (نگاه) درونی!

    ریشه‌یابی: از ترکیب in (درون) + sight (دید) در انگلیسی به معنی «دید درونی، بینش» گرفته شده است.

     

    1. Insight is a deep and accurate understanding of something.

    (اینْسایت ایز ا دیپ اَند اَکیورِت اَندِرْاِسْتَنْدینگ آو سامْثینگ.)

    بینش یعنی درک عمیق و دقیق از چیزی.

    2. The physics textbook gave the student a new insight about gravity.

    (دِ فیزیکْس تِکْسْتْبوک گِیو دِ اِستودِنْت ا نیو اینْسایت اَباوت گْرَویتی.)

    کتاب فیزیک به دانش‌آموز بینش جدیدی از جاذبه داد.

     

     

    10. limb (لیم): شاخه‌ی بزرگ [اسم]

    تجزیه: limb = li + mb → شبیه «لیم» که بخشی از درخت است

    کدینگ: «لیم» = «لی» + «م» → «م» (م) شاخه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان lim که با آلمانی Glied (عضو، بند) مرتبط است.

     

    1. A limb is a large branch on a tree.

    (ا لیم ایز ا لارْج بْرانْچ آن ا تْری.)

    شاخه‌ی بزرگ روی درخت است.

    2. The monkey sat on the tree limb and enjoyed a piece of fruit.

    (دِ مانْکی سَت آن دِ تْری لیم اَند اِنْجُوید ا پیس آو فْرُوت.)

    میمون روی شاخه‌ی درخت نشست و از یک تکه میوه لذت برد.

     

     

    11. might (مایت): قدرت [اسم]

    تجزیه: might = mi + ght → شبیه «مایت» که یعنی نیرو

    کدینگ: «مایت» = «ما» + «یت» → «یت» (یت) قدرت!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان miht که با آلمانی Macht (قدرت) مرتبط است.

     

    1. Might means strength or power.

    (مایت میِنْز اِسْتْرِنْت اُر پاوْئِر.)

    قدرت به معنای توان یا نیرو است.

    2. Try with all your might to lift the heavy tire.

    (تْرای ویت آل یور مایت تو لیفْت دِ هِوی تایِر.)

    با تمام قوا سعی کنید آن لاستیک سنگین را بلند کنید.

     

     

    12. optimism (آپْتیمیزم): خوش‌بینی [اسم]

    تجزیه: optimism = optim (بهترین) + ism → باور به بهترین

    کدینگ: «آپْتیمیزم» = «اپتیم» + «ایزم» → «ایزم» (باور) به خوبی!

    ریشه‌یابی: از لاتinus optimus (بهترین) که با انگلیسی optimism (خوش‌بینی) مرتبط است.

     

    1. Optimism is the state of being hopeful about the future.

    (آپْتیمیزم ایز دِ اِسْتِیت آو بیینگ هوپفول اَباوت دِ فیوچِر.)

    خوش‌بینی حالت امیدوار بودن به آینده است.

    2. The mother had optimism about her children’s futures.

    (دِ مَذِر هَد آپْتیمیزم اَباوت هِر چیلْدْرِنْز فیوچِرْز.)

    مادر نسبت به آینده‌ی فرزندانش خوش‌بین بود.

     

     

    13. proficient (پْرافیشِنْت): ماهر [صفت]

    تجزیه: proficient = pro (به جلو) + fic (ساختن) + ient → کسی که به جلو می‌سازد

    کدینگ: «پْرافیشِنْت» = «پرا» + «فیشنت» → «فیشنت» (ماهی) ماهر!

    ریشه‌یابی: از لاتinus proficiens که از proficere (پیشرفت کردن) از pro- (به جلو) + facere (ساختن) به معنی «ماهر» گرفته شده است.

     

    1. Proficient means able to do something well.

    (پْرافیشِنْت میِنْز ایبِل تو دو سامْثینگ وِل.)

    ماهر یعنی داشتن توانایی انجام کاری به نحو احسن.

    2. Secretaries are proficient at typing quickly.

    (سِکْرِتِریز آر پْرافیشِنْت اَت تایْپینگ کْویکْلی.)

    منشی‌ها در تایپ سریع مهارت دارند.

     

     

    14. raft (رافْت): قایق (تخت) [اسم]

    تجزیه: raft = ra + ft → شبیه «رافت» که قایق تخت است

    کدینگ: «رافْت» = «را» + «فت» → «فت» (فت) قایق!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان rafter که با آلمانی Raft (قایق تخت) مرتبط است.

     

    1. A raft is a flat kind of boat.

    (ا رافْت ایز ا فْلَت کایْند آو بوت.)

    قایق تخت نوعی قایق مسطح است.

    2. He sailed across the Pacific Ocean on a raft.

    (هی سِیلْد اَکْراس دِ پاسیفیک اووشِن آن ا رافْت.)

    او با قایق از اقیانوس آرام عبور کرد.

     

     

    15. ridge (رِج): تیغه‌ی کوه، خط‌الرأس [اسم]

    تجزیه: ridge = ri + dge → شبیه «ریج» که برآمدگی زمین است

    کدینگ: «رِج» = «ری» + «ج» → «ج» (ج) تیغه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان hrycg که با آلمانی Rücken (پشت، تیغه) مرتبط است.

     

    1. A ridge is a long, narrow piece of raised land.

    (ا رِج ایز ا لانگ، نِرو پیس آو رِیزْد لَند.)

    تیغه‌ی کوه تکه‌ای دراز و باریک از زمین برآمده است.

    2. The brown bear walked along the edge of the mountain ridge.

    (دِ بْراون بِیر والکْد اَلانگ دِی اِج آو دِ ماونْتِن رِج.)

    خرس قهوه‌ای در امتداد تیغه‌ی کوه به راه افتاد.

     

     

    16. shoulder (شولْدِر): شانه [اسم]

    تجزیه: shoulder = shoul + der → شبیه «شولدر» که بخشی از بدن است

    کدینگ: «شولْدِر» = «شول» + «در» → «در» (در) شانه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان sculdor که با آلمانی Schulter (شانه) مرتبط است.

     

    1. A shoulder is the body part between the top of the arm and the neck.

    (ا شولْدِر ایز دِ با دی پارْت بِتوین دِ تاپ آو دِی آرْم اَند دِ نِک.)

    شانه بخشی از بدن بین بالای بازو و گردن است.

    2. He carried his bike on his shoulder.

    (هی کِرید هیز بایْک آن هیز شولْدِر.)

    او دوچرخه‌اش را روی شانه‌اش حمل کرد.

     

     

    17. shove (شاوْ): هل دادن [فعل]

    تجزیه: shove = sh + ove → شبیه «شاو» که فشار شدید است

    کدینگ: «شاوْ» = «شا» + «و» → «و» (و) هُلش بده!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان scufan که با آلمانی schieben (فشار دادن) مرتبط است.

     

    1. To shove something is to push it with a lot of power.

    (تو شاوْ سامْثینگ ایز تو پوش ایت ویت ا لات آو پاوْئِر.)

    هل دادن چیزی به معنای فشار دادن آن با قدرت زیاد است.

    2. She shoved him out of the way.

    (شی شاوْد هیم آوت آو دِ وَی.)

    او را از راه کنار زد.

     

     

    18. spouse (اسْپاوز): همسر [اسم]

    تجزیه: spouse = sp + ouse → شبیه «اسپاوز» که همسر است

    کدینگ: «اسْپاوز» = «اس» + «پاوز» → «پاوز» (پاوز) همسر!

    ریشه‌یابی: از لاتinus sponsus که از spondere (قول دادن، نامزدی کردن) به معنی «همسر» گرفته شده است.

     

    1. A spouse is the person to whom someone is married.

    (ا اسْپاوز ایز دِ پِرْسِن تو هوم سامْوان ایز مَرید.)

    همسر شخصی است که کسی با او ازدواج کرده است.

    2. I live in a home with my spouse and our two children.

    (آی لیو این ا هوم ویت مای اسْپاوز اَند آوِر تو چیلْدْرِن.)

    من با همسرم و دو فرزندمان در خانه‌ای زندگی می‌کنیم.

     

     

    19. thrust (ثْرَست): فشار دادن، پرتاب کردن [فعل]

    تجزیه: thrust = th + rust → شبیه «ثرست» که حرکت سریع است

    کدینگ: «ثْرَست» = «ثر» + «ست» → «ست» (ست) پرتاب کن!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان thrystan که با آلمانی drücken (فشار دادن) مرتبط است.

     

    1. To thrust means to push or move something quickly with a lot of force.

    (تو ثْرَست میِنْز تو پوش اُر موو سامْثینگ کْویکْلی ویت ا لات آو فورْس.)

    to thrust یعنی فشار آوردن یا حرکت سریع چیزی با شدت زیاد.

    2. The boxer thrust his fist into the punching bag.

    (دِ باکْسِر ثْرَست هیز فیسْت اینتو دِ پانْچینگ بَگ.)

    بوکسور مشتش را به کیسه بوکس فرو کرد.

     

     

    20. tolerate (تالِرِیت): تحمل کردن [فعل]

    تجزیه: tolerate = toler (تحمل) + ate → تحمل کردن

    کدینگ: «تالِرِیت» = «تالر» + «یت» → «یت» (یت) تحمل کن!

    ریشه‌یابی: از لاتinus tolerare (تحمل کردن، برداشتن) که با انگلیسی tolerate (تحمل کردن) مرتبط است.

     

    1. To tolerate something means to be able to accept it even when it is unpleasant.

    (تو تالِرِیت سامْثینگ میِنْز تو بی ایبِل تو اَکْسِپْت ایت ایوِن وِن ایت ایز آنْپْلِزَنْت.)

    تحمل کردن چیزی به معنای توانایی پذیرش آن حتی در صورت ناخوشایند بودن است.

    2. When you are in a hurry, it can be hard to tolerate traffic signals.

    (وِن یو آر این ا هاری، ایت کَن بی هارْد تو تالِرِیت تْرَفیک سیگنَلْز.)

    وقتی عجله دارید، تحمل چراغ‌های راهنمایی و رانندگی سخت است.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.