• جزیره

    The Island

    (ذِ آیلَند)

    جزیره

     

    “Where am I?” Bob thought to himself when he woke up on a beach.

    (“وِر اَم آی؟” باب تات تو هیمسِلف وِن هِی ووک آپ آن اِ بیچ)

    «من کجا هستم؟» باب وقتی در کنار ساحل بیدار شد با خود فکر کرد.

     

    “I can’t remember what happened,”

    (“آی کَنت ریمِمْبِر وات هَپِنْد،”)

    «نمی‌تونم به یاد بیارم چه اتفاقی افتاده.»

     

    There had been a bad storm, and Bob’s fishing boat had sunk.

    (ذِر هَد بِین اِ بَد اِستورم، اَند بابز فیشینگ بوت هَد سانک)

    توفان بدی رخ داده بود، و قایق ماهیگیری باب غرق شده بود.

     

    He washed ashore on a small island, but he had gotten hurt during the storm.

    (هی واشْد اَشور آن اِ اسمال آیلَند، بَت هِی هَد گاتِن هارت دیورینگ ذِ اِستورم)

    او به ساحل جزیره‌ای کوچک شسته شد، اما هنگام توفان آسیب دیده بود.

     

    He had a terrible headache, and he had a fracture in his shoulder.

    (هی هَد اِ تِرِبَل هِدِیک، اَند هِی هَد اِ فْرَکچَر این هیز شولْدِر)

    سردرد شدیدی داشت، و در شانه‌اش شکستگی داشت.

     

    He felt awful.

    (هی فِلت اُفُل)

    احساس بدی داشت.

     

    But he had a strong desire to make it home to his spouse and children.

    (بَت هِی هَد اِ اِسترانگ دیزایِر تو مِیک ایت هوم تو هیز اِسپاوس اَند چیلدرِن)

    اما میل شدیدی به بازگشت به سوی خانه با همسر و فرزندانش داشت.

     

    He had to tolerate all the pain and devise a plan.

    (هی هَد تو تالِرِیت آل ذِ پِین اَند دیوایز اِ پْلَن)

    مجبور بود تمام دردها را تحمل کند و نقشه‌ای بکشد.

     

    Bob stood up and looked around.

    (باب اِستود آپ اَند لوکْد اِرآوند)

    باب بلند شد و به اطراف نگاه کرد.

     

    “I’ll walk to a higher place so I can see everything around me and see far in the distance,” thought Bob.

    (“آیل واک تو اِ هایِر پِلِیس سو آی کَن سی اِوریثینگ اِرآوند می اَند سی فار این ذِ دیستَنس،” تات باب)

    باب فکر کرد: «به یه جای بالاتر می‌رم تا همه‌چیز اطرافم و دوردست‌ها رو ببینم.»

     

    “Maybe I’ll gain some insight about this island and find something to help me escape.”

    (“مِیبی آیل گِین سام اینسایت اَباوت دِیس آیلَند اَند فایند سامثینگ تو هِلپ می اِسکِیپ”)

    «شاید توی این جزیره اطلاعاتی کسب کنم و چیزی پیدا کنم که به من کمک کنه فرار کنم.»

     

    As he walked along a mountain ridge, he noticed that the tall trees looked strong and thick.

    (اَز هِی واکْد اِلانگ اِ ماونْتِن ریج، هِی نوتِسْت ذَت ذِ تال تریز لوکْد اِسترانگ اَند تیک)

    وقتی که از یک صخره‌ی کوهستانی می‌گذشت، متوجه شد که درخت‌ها قوی و ضخیم به نظر می‌رسند.

     

    Bob got a brilliant idea.

    (باب گات اِ بریلیَنت آیدیا)

    باب ایده‌ی عالی‌ای به ذهنش آمد.

     

    He could build a raft!

    (هی کُود بیلد اِ رَفت)

    می‌توانست قایق بسازد!

     

    He cut down some leaves and tree limbs.

    (هی کات داون سام لیوز اَند تری لیمز)

    چند برگ و شاخه‌ی بزرگ درخت را قطع کرد.

     

    Even though his shoulder injury affected his ability to carry the materials, he slowly shoved them down the mountain until he reached the coastline.

    (ایوِن تو هیز شولْدِر اینجری اَفِکتِد هیز اَبیلِتی تو کَری ذِ مَتیریَلز، هِی اسلوولی شاوْد دِم داون ذِ ماونْتِن اَنتِل هِی ریچْد ذِ کُوستلاین)

    با وجود اینکه آسیب‌دیدگی شانه‌اش بر توانایی‌اش اثر گذاشته بود، به‌آرامی آن‌ها را به پایین کوه کشید تا به خط ساحلی رسید.

     

    Bob was a proficient builder.

    (باب واز اِ پروفیشَنت بیلْدَر)

    باب سازنده‌ی ماهری بود.

     

    He used his building expertise to line up the limbs and tie them together with long vines.

    (هی یوزْد هیز بیلدینگ اِکسپرتیز تو لاین آپ ذِ لیمز اَند تای دِم توگِذَر ویذ لانگ واینز)

    او از تخصص خود برای مرتب چیدن شاخه‌ها و وصل کردن آن‌ها با نرم‌ساقه‌های بلند استفاده کرد.

     

    When the raft was finished, Bob was happy with his work.

    (وِن ذِ رَفت واز فینیشْد، باب واز هَپی ویذ هیز وَرک)

    هنگامی که قایق به پایان رسید، باب از کارش راضی بود.

     

    “This will bring me home to my family,” he said with a smile.

    (“دِیس ویل برینگ می هوم تو مای فَمِلی،” هِی سِد ویذ اِ اسمایل)

    با لبخندی گفت: «این من رو پیش خانواده‌م می‌بره.»

     

    At last, Bob was ready to implement his plan.

    (اَت لَست، باب واز رِدی تو ایمپلِمِنت هیز پْلَن)

    سرانجام، باب آماده‌ی اجرای نقشه‌اش بود.

     

    With all his might, he thrust the raft into the water.

    (ویذ آل هیز مایت، هِی ثرَست ذِ رَفت اینتو ذِ واتَر)

    با تمام قوا قایق را به آب انداخت.

     

    He climbed on and began the job of finding his way home.

    (هی کلایمْد آن اَند بیگَن ذِ جاب آو فایندینگ هیز وَی هوم)

    روی آن پرید و شروع به پیدا کردن راه بازگشت به خانه کرد.

     

    Bob smiled again and thought, “I’m glad I kept a good attitude.

    (باب اسمایلْد اَگِن اَند تات، “آیم گْلَد آی کِپْت اِ گود اَتیتود)

    باب دوباره لبخند زد و اندیشید: «خوشحالم که نگرشم رو خوب نگه داشتم.

     

    It prevented the pain from deterring me from my plan.

    (ایت پریوِنتِد ذِ پِین فرام دیتِرینگ می فرام مای پْلَن)

    این نگرش باعث می‌شد درد مانعی برای اجرای نقشه‌م نشه.

     

    Optimism and ambition make anything possible.”

    (آپتیمیزم اَند اَمبیشِن مِیک اِنیثینگ پاسِبَل)

    خوش‌بینی و جاه‌طلبی همه‌چیز رو ممکن می‌کنه.»

     

    Slowly, he floated out to sea.

    (اسلوولی، هِی فْلوتِد اوت تو سی)

    به‌آرامی روی دریا شناور شد.

     

    In a few days, he made it to shore and ran home to see his worried family.

    (این اِ فیو دِیز، هِی مِید ایت تو شور اَند رَن هوم تو سی هیز وَرید فَمِلی)

    در عرض چند روز، خود را به ساحل رساند و برای دیدن خانواده‌ی نگرانش به خانه دوید.