• جشنواره مزرعه (واژگان)

    Unit 22

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 22

     

    بخش ۲۲

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. alarm (اَلارْم): آژیر، زنگ خطر [اسم]

    تجزیه: alarm = al (به سمت) + arm (سلاح) → آماده‌ی اسلحه شدن، هشدار

    کدینگ: «اَلارْم» = «آل» + «ارم» → «ارم» (ارم) خطره!

    ریشه‌یابی: از ایتالیایی all’arme! (به سوی اسلحه!) که برای هشدار در جنگ استفاده می‌شد و بعداً به معنی «آژیر و زنگ خطر» تغییر کرد.

     

    1. An alarm is something that warns people of danger.

    (اَن اَلارْم ایز سامْثینگ دَت وارْنْز پیپَل آو دِینْجِر.)

    آژیر چیزی است که مردم را از خطر آگاه می‌کند.

    2. When the students heard the fire alarm, they left the building.

    (وِن دِ اِستودِنْتْس هِرْد دِ فایِر اَلارْم، دِی لِفْت دِ بیلدینگ.)

    وقتی دانش‌آموزان صدای آژیر آتش را شنیدند، ساختمان را ترک کردند.

     

     

    2. arrest (اَرِسْت): دستگیر کردن [فعل]

    تجزیه: arrest = ar (به سمت) + rest (ایستادن) → وادار به ایستادن کردن

    کدینگ: «اَرِسْت» = «ار» + «رست» → «رست» (رست) رو دستگیر کن!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان arester که از لاتین ad- (به سمت) + restare (ایستادن، باقی ماندن) به معنی «وادار به ایستادن کردن» گرفته شده است.

     

    1. To arrest someone means to catch that person for doing something bad.

    (تو اَرِسْت سامْوان میِنْز تو کَچ دَت پِرْسِن فُر دوینگ سامْثینگ بَد.)

    دستگیر کردن کسی یعنی گرفتن او برای کار بدی که انجام داده است.

    2. The man was arrested for breaking the law.

    (دِ مَن واز اَرِسْتِد فُر بِریکینگ دِ لا.)

    مرد به‌خاطر قانون‌شکنی دستگیر شد.

     

     

    3. award (اَوارد): جایزه [اسم]

    تجزیه: award = a (به سمت) + ward (نگاه کردن) → چیزی که به کسی نگاه می‌کنند

    کدینگ: «اَوارد» = «اَ» + «وارد» → «وارد» (وارد) جایزه گرفت!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان awarder که از لاتین ad- (به سمت) + guardare (نگاه کردن) به معنی «چیزی که به کسی داده می‌شود» گرفته شده است.

     

    1. An award is a prize for doing something well.

    (اَن اَوارد ایز ا پْرایْز فُر دوینگ سامْثینگ وِل.)

    award جایزه‌ای برای انجام کار خوبی است.

    2. He got an award for having the best grades in class.

    (هی گات اَن اَوارد فُر هَوینگ دِ بِسْت گْرِیدْز این کْلاس.)

    او جایزه‌ای برای گرفتن بهترین نمرات در کلاس گرفت.

     

     

    4. breed (بْرید): نژاد [اسم]

    تجزیه: breed = br + eed → شبیه «برید» که نوع خاصی از حیوان است

    کدینگ: «بْرید» = «بر» + «ید» → «ید» (ید) چه نژادیه؟

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان bredan (پرورش دادن، تولید کردن) که با آلمانی brüten (جوجه کشیدن) مرتبط است.

     

    1. A breed is a group of animals within a species.

    (ا بْرید ایز ا گْروپ آو آنیمِلْز ویتین ا اِسْپیشیز.)

    breed گروهی از حیوانات در یک گونه است.

    2. I like small dog breeds, such as terriers.

    (آی لایْک اِسمال داگ بْریدْز، سَچ اَز تِریرْز.)

    من نژادهای سگ کوچک را دوست دارم، مثل تریر.

     

     

    5. bucket (باکِت): سطل [اسم]

    تجزیه: bucket = buck + et → شبیه «باکت» که ظرف گرد است

    کدینگ: «باکِت» = «با» + «کت» → «کت» (کت) توی سطل!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان buquet که از آلمانی باستان buh (شکم، ظرف) به معنی «ظرف گرد» گرفته شده است.

     

    1. A bucket is a round container to put things in.

    (ا باکِت ایز ا راوند کَنْتِینِر تو پوت تینگز این.)

    سطل ظرف گردی است که وسایل را داخلش می‌گذارند.

    2. I filled the bucket with water.

    (آی فیلْد دِ باکِت ویت واتِر.)

    من سطل را با آب پر کردم.

     

     

    6. contest (کانْتِسْت): مسابقه [اسم]

    تجزیه: contest = con (با هم) + test (شهادت) → با هم شهادت دادن، رقابت کردن

    کدینگ: «کانْتِسْت» = «کان» + «تست» → «تست» (آزمون) مسابقه!

    ریشه‌یابی: از لاتین contestari که از com- (با هم) + testari (شهادت دادن) به معنی «با هم رقابت کردن» گرفته شده است.

     

    1. A contest is a game or a race.

    (ا کانْتِسْت ایز ا گِیم اُر ا رِیس.)

    contest یک بازی یا مسابقه است.

    2. The girls had a contest to see who could jump higher.

    (دِ گِرلْز هَد ا کانْتِسْت تو سی هو کُود جامْپ هایِر.)

    دخترها مسابقه‌ای داشتند تا ببینند چه کسی می‌تواند بالاتر از همه بپرد.

     

     

    7. convict (کانْویکْت): محکوم کردن [فعل]

    تجزیه: convict = con (کاملاً) + vict (غلبه کردن) → کاملاً غلبه کردن، محکوم کردن

    کدینگ: «کانْویکْت» = «کان» + «ویکت» → «ویکت» (ویکت) محکوم شد!

    ریشه‌یابی: از لاتinus convictus که از convincere (محکوم کردن، اثبات کردن) از com- (کاملاً) + vincere (غلبه کردن) گرفته شده است.

     

    1. To convict someone means to prove that someone did a bad thing.

    (تو کانْویکْت سامْوان میِنْز تو پْروو دَت سامْوان دید ا بَد تینگ.)

    to convict یعنی ثابت کنیم کسی کار بدی انجام داده است.

    2. He was convicted of the crime and sent to jail.

    (هی واز کانْویکْتِد آو دِ کرایْم اَند سِنْت تو جِیل.)

    او به جرم محکوم شد و به زندان فرستاده شد.

     

     

    8. festival (فِسْتیوِل): جشنواره [اسم]

    تجزیه: festival = fest (جشن) + ival → جشن

    کدینگ: «فِسْتیوِل» = «فست» + «یول» → «یول» (یول) جشنواره رفت!

    ریشه‌یابی: از لاتین festivus که از festum (جشن، تعطیلات) به معنی «جشنواره» گرفته شده است.

     

    1. A festival is an event that is held to celebrate a particular thing.

    (ا فِسْتیوِل ایز اَن ایوِنْت دَت ایز هِلْد تو سِلِبْرِیت ا پارْتِکیولِر تینگ.)

    جشنواره رویدادی است که برای جشن گرفتن برای چیز خاصی برگزار می‌شود.

    2. I heard the song at the music festival in London.

    (آی هِرْد دِ سانگ اَت دِ میوزیک فِسْتیوِل این لانْدِن.)

    من ترانه را در جشنواره موسیقی در لندن شنیدم.

     

     

    9. garage (گِراز): گاراژ، پارکینگ [اسم]

    تجزیه: garage = gar (پناه) + age → پناهگاه ماشین

    کدینگ: «گِراز» = «گ» + «راز» → «راز» (راز) ماشین توی گاراژه!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی garage که از garer (پناه دادن، قرار دادن) به معنی «پناهگاه ماشین» گرفته شده است.

     

    1. A garage is the part of a house where people put their cars.

    (ا گِراز ایز دِ پارْت آو ا هاوس وِر پیپَل پوت دِیر کارْز.)

    گاراژ بخشی از خانه است که مردم ماشین‌هایشان را در آن می‌گذارند.

    2. My car does not get dirty because I keep it in the garage.

    (مای کار داز نات گِت دِرْتی بیکاز آی کیپ ایت این دِ گِراز.)

    ماشین من کثیف نمی‌شود چون آن را در گاراژ قرار می‌دهم.

     

     

    10. journalist (جورنالیسْت): روزنامه‌نگار [اسم]

    تجزیه: journalist = journal (روزنامه، مجله) + ist (پسوند فاعلی) → کسی که برای روزنامه می‌نویسد

    کدینگ: «جورنالیسْت» = «جورنال» + «یست» → «یست» (یست) خبرنگاره!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی journaliste که از journal (روزنامه) از لاتین diurnalis (روزانه) از diurnus (روزانه) گرفته شده است.

     

    1. A journalist is a person who writes news stories.

    (ا جورنالیسْت ایز ا پِرْسِن هو رایتْس نیوز استوریز.)

    روزنامه‌نگار کسی است که داستان‌های اخبار را می‌نویسد.

    2. The journalist took notes for a story he was writing.

    (دِ جورنالیسْت توک نوتْس فُر ا استوری هی واز رایتینگ.)

    روزنامه‌نگار برای داستانی که داشت می‌نوشت یادداشت‌برداری کرد.

     

     

    11. pup (پاپ): توله‌سگ [اسم]

    تجزیه: pup = pu + p → شبیه «پاپ» که توله‌ی سگ است

    کدینگ: «پاپ» = «پ» + «اپ» → «اپ» (اپ) توله‌سگ دوست داره!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان poupe که احتمالاً از puppy (توله‌سگ) و از آلمانی باستان puppe (عروسک) گرفته شده است.

     

    1. A pup is a young dog.

    (ا پاپ ایز ا یانگ داگ.)

    توله‌سگ سگ جوان است.

    2. All the girl wanted for her birthday was a pup.

    (آل دِ گِرل وانتِد فُر هِر بِرْثدِی واز ا پاپ.)

    دختر برای تولدش فقط توله‌سگ می‌خواست.

     

     

    12. qualify (کوالیفای): صلاحیت داشتن [فعل]

    تجزیه: qualify = qual (چگونه) + ify (کردن) → چگونه بودن، شرایط داشتن

    کدینگ: «کوالیفای» = «کوالی» + «فای» → «فای» (فای) صلاحیت داره!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان qualifier که از لاتین qualificare از qualis (چه نوع) + facere (ساختن) به معنی «شرایط داشتن» گرفته شده است.

     

    1. To qualify is to have or do things that are needed for something.

    (تو کوالیفای ایز تو هَو اُر دو تینگز دَت آر نیدِد فُر سامْثینگ.)

    to qualify یعنی داشتن یا انجام دادن چیزهایی که برای چیزی نیاز باشند.

    2. He qualified to go to the final match by beating the opponent.

    (هی کوالیفایْد تو گو تو دِ فایْنِل مَچ بای بیتینگ دِی اَپونِنْت.)

    او با شکست دادن حریف، برای رفتن به مسابقه‌ی فینال صلاحیت پیدا کرد.

     

     

    13. repair (ریپِیر): تعمیر کردن [فعل]

    تجزیه: repair = re (دوباره) + pair (آماده کردن) → دوباره آماده کردن

    کدینگ: «ریپِیر» = «ری» + «پیر» → «پیر» (پیر) خراب رو درست کن!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان reparer که از لاتین reparare از re- (دوباره) + parare (آماده کردن) به معنی «دوباره آماده کردن» گرفته شده است.

     

    1. To repair something is to fix it.

    (تو ریپِیر سامْثینگ ایز تو فیکْس ایت.)

    تعمیر کردن یعنی درست کردن چیزی.

    2. I repaired the flat tire on my car.

    (آی ریپِیرْد دِ فْلَت تایِر آن مای کار.)

    من تایر پنچر شده‌ی ماشینم را تعمیر کردم.

     

     

    14. resume (ریزوم): ادامه دادن [فعل]

    تجزیه: resume = re (دوباره) + sume (گرفتن) → دوباره گرفتن، ادامه دادن

    کدینگ: «ریزوم» = «ری» + «زوم» → «زوم» (زوم) ادامه بده!

    ریشه‌یابی: از لاتinus resumere که از re- (دوباره) + sumere (گرفتن) به معنی «دوباره گرفتن، ادامه دادن» گرفته شده است.

     

    1. To resume something means to start it again after taking a break.

    (تو ریزوم سامْثینگ میِنْز تو استارْت ایت اَگِن آفْتِر تیکینگ ا بِرِیک.)

    to resume یعنی دوباره شروع کردن چیزی بعد از استراحت کردن.

    2. I put the newspaper down to eat breakfast. Then I resumed reading.

    (آی پوت دِ نیوزِیپِر داون تو ایت بِرِکْفَست. دِن آی ریزومْد ریدینگ.)

    من روزنامه را پایین گذاشتم تا صبحانه بخورم. سپس دوباره به خواندن ادامه دادم.

     

     

    15. rob (راب): دزدی کردن، دستبرد زدن [فعل]

    تجزیه: rob = ro + b → شبیه «راب» که یعنی دزدیدن

    کدینگ: «راب» = «را» + «ب» → «ب» (ب) دزدیده!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان rober که از آلمانی باستان raubon (ربودن، گرفتن) به معنی «دزدیدن» گرفته شده است.

     

    1. To rob is to take property by using force.

    (تو راب ایز تو تِیک پراپِرتی بای یوزینگ فورْس.)

    to rob یعنی گرفتن دارایی با استفاده از زور.

    2. A thief has robbed me of my passport.

    (ا ثیف هَز رابْد می آو مای پاسْپورْت.)

    یک دزد پاسپورت من را دزدید.

     

     

    16. slip (اِسْلیپ): لیز خوردن [فعل]

    تجزیه: slip = sl + ip → شبیه «اسلیپ» که یعنی لیز خوردن

    کدینگ: «اِسْلیپ» = «اس» + «لیپ» → «لیپ» (لیپ) لیز خورد!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان slippan (لیز خوردن) که با آلمانی schlüpfen (لیز خوردن، سر خوردن) مرتبط است.

     

    1. To slip means to slide and fall down.

    (تو اِسْلیپ میِنْز تو سْلاید اَند فال داون.)

    to slip یعنی لیز خوردن و افتادن.

    2. The man slipped on the wet floor.

    (دِ مَن اِسْلیپْت آن دِ وِت فْلور.)

    مرد روی زمین خیس لیز خورد.

     

     

    17. somewhat (سامْوات): تا حدودی [قید]

    تجزیه: somewhat = some (چند) + what (چه) → تا اندازه‌ای

    کدینگ: «سامْوات» = «سام» + «وات» → «وات» (چی) تا حدودی!

    ریشه‌یابی: از ترکیب some (چند، کمی) + what (چه) در انگلیسی به معنی «تا اندازه‌ای» گرفته شده است.

     

    1. Somewhat means to some degree, but not to a large degree.

    (سامْوات میِنْز تو سام دِگری، بَت نات تو ا لارْج دِگری.)

    somewhat یعنی تا درجه‌ای، اما نه درجه‌ی زیاد.

    2. James was somewhat upset when he had to move heavy boxes.

    (جِیمْز واز سامْوات اَپْسِت وِن هی هَد تو موو هِوی باکْسِز.)

    جیمز تا حدودی ناراحت شد وقتی مجبور بود جعبه‌های سنگین را جابه‌جا کند.

     

     

    18. stable (اِسْتِیْبِل): ثابت [صفت]

    تجزیه: stable = st (ایستادن) + able → قابلیت ایستادن، ثابت

    کدینگ: «اِسْتِیْبِل» = «است» + «بیل» → «بیل» (بیل) ثابته!

    ریشه‌یابی: از لاتین stabilis که از stare (ایستادن) به معنی «قابل ایستادن، ثابت» گرفته شده است.

     

    1. A stable thing will not move, change or fall over.

    (ا اِسْتِیْبِل تینگ ویل نات موو، چِینْج اُر فال اووِر.)

    هر چیز ثابت حرکت یا تغییر نمی‌کند و نمی‌افتد.

    2. The chair is stable. Its legs are strong.

    (دِ چِیر ایز اِسْتِیْبِل. ایتْس لِگْز آر سْترونگ.)

    صندلی ثابت است. پایه‌هایش قوی هستند.

     

     

    19. tissue (تیشو): دستمال‌کاغذی [اسم]

    تجزیه: tissue = tis + sue → شبیه «تیشو» که کاغذ نرم است

    کدینگ: «تیشو» = «تی» + «شو» → «شو» (شو) دستمال بده!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی tissu که از لاتین texere (بافتن) به معنی «چیزی که بافته شده، پارچه» و بعداً به معنی «دستمال کاغذی» تغییر کرد.

     

    1. A tissue is a soft piece of paper people use to wipe their noses.

    (ا تیشو ایز ا سافْت پیس آو پِیپِر پیپَل یوز تو وایْپ دِیر نوزِز.)

    دستمال‌کاغذی تکه‌ی نرمی از کاغذ است که افراد برای پاک کردن بینی‌شان از آن استفاده می‌کنند.

    2. There was a box of tissue on the table.

    (دِیر واز ا باکْس آو تیشو آن دِ تِیبِل.)

    یک جعبه‌ی دستمال‌کاغذی روی میز بود.

     

     

    20. yard (یارْد): حیاط [اسم]

    تجزیه: yard = ya + rd → شبیه «یارد» که فضای بیرون خانه است

    کدینگ: «یارْد» = «یا» + «رد» → «رد» (رد) توی حیاط!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان geard (حصار، محوطه) که با آلمانی Garten (باغ) مرتبط است.

     

    1. A yard is the ground just outside of a house.

    (ا یارْد ایز دِ گراوند جَست آوتْساید آو ا هاوس.)

    yard زمینی است که بیرون خانه است.

    2. The girls jumped rope in the yard.

    (دِ گِرلْز جامْپْد روپ این دِ یارْد.)

    دخترها در حیاط طناب‌بازی کردند.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.