The Farm Festival
(ذِ فارم فِستیوَل)
جشنوارهٔ مزرعه
Once there was a farm.
(وانس ذِر واز اِ فارم)
روزی روزگاری مزرعهای بود.
Many animals lived there.
(مِنی اَنیمَلز لیوْد ذِر)
حیوانات زیادی آنجا زندگی میکردند.
One day, they had a contest in the yard.
(وان دی، دِی هَد اِ کانتَست این ذِ یارد)
یک روز، آنها در حیاط مسابقهای برگزار کردند.
They were going to race from the barn to the farmer’s garage.
(دِی وِر گوئینگ تو رِیس فرام ذِ بارْن تو ذِ فارمِرز گَراز)
میخواستند از انبار علوفه تا گاراژ کشاورز مسابقه بدهند.
The barn and the garage were far apart.
(ذِ بارْن اَند ذِ گَراز وِر فار اَپارْت)
انبار علوفه و گاراژ از هم دور بودند.
It would be a long race.
(ایت وود بی اِ لانگ رِیس)
مسابقهٔ طولانیای بود.
The winner qualified to win a bag full of apples as an award.
(ذِ وینَر کوالیفایْد تو وین اِ بَگ فُل آو اَپَلز اَز اَن اَوارد)
برنده واجد شرایط برنده شدن یک کیسه پر از سیب به عنوان جایزه میشد.
But the race did not start well.
(بَت ذِ رِیس دید نات استارْت وِل)
اما مسابقه شروع خوبی نداشت.
The cart with all the apples was not stable, and the animals had to repair it.
(ذِ کارْت ویذ آل ذِ اَپَلز واز نات اِستِیبِل، اَند ذی اَنیمَلز هَد تو ریپِیر ایت)
گاری حاوی همهٔ سیبها پایدار نبود و حیوانات مجبور شدند آن را تعمیر کنند.
Then the pup knocked over the apples.
(دِن ذِ پاپ ناکْد اووِر ذی اَپَلز)
بعد، توله سگ سیبها را واژگون کرد.
The pig said, “We are going to slip!
(ذِ پیک سِد، “وی آر گوئینگ تو اِسلیپ!)
خوک گفت: «میخواهیم بلغزیم!
We must clean up this mess.”
(وی مَست کلین آپ دِیس مِس)
باید این کثافتی را تمیز کنیم.»
The pup felt bad, and she began to cry.
(ذِ پاپ فِلت بَد، اَند شی بیگَن تو کرای)
توله سگ احساس بدی پیدا کرد و شروع به گریه کرد.
The dog gave her a tissue to dry her tears.
(ذِ داگ گِیو هِر اِ تیشو تو دْرای هِر تیرز)
سگ دستمال کاغذی به او داد تا اشکهایش را خشک کند.
Then the race resumed.
(دِن ذِ رِیس ریزومْد)
سپس مسابقه از سر گرفته شد.
But the duck tried to rob them and take all the apples.
(بَت ذِ داک ترایْد تو راب دِم اَند تِیک آل ذی اَپَلز)
اما اردک سعی کرد آنها را دزدی کند و همهٔ سیبها را بردارد.
The cat said, “I will have you arrested!”
(ذِ کَت سِد، “آی ویل هَو یو اَرِستِد!”)
گربه گفت: «تو را دستگیر میکنم!»
The duck said, “You can’t convict me!
(ذِ داک سِد، “یو کَنت کانْوِکت می!)
اردک گفت: «نمیتوانی مرا محکوم کنی!
You can’t prove I took them.”
(یو کَنت پروو آی توک دِم)
نمیتوانی ثابت کنی من آنها را برداشتم.»
The race stopped yet again.
(ذِ رِیس استاپْد یِت اَگِن)
مسابقه بار دیگر متوقف شد.
The animals tried to race one more time.
(ذی اَنیمَلز ترایْد تو رِیس وان مور تایم)
حیوانات یک بار دیگر سعی کردند مسابقه بدهند.
Then they heard an alarm coming from the barn.
(دِن دِی هِرد اَن اَلارْم کامینگ فرام ذِ بارْن)
سپس صدای آژیر هشداری از انبار علوفه شنیدند.
There was a fire!
(ذِر واز اِ فایَر)
آتش گرفته بود!
They got buckets of water to put out the fire.
(دِی گات باکِتس آو واتَر تو پوت اوت ذِ فایَر)
آنها سطلهای آب را آوردند تا آتش را خاموش کنند.
A journalist came to write a story about the festival and the race.
(اِ جورنَلیست کِیم تو رایت اِ استوری اَباوت ذِ فِستیوَل اَند ذِ رِیس)
یک روزنامهنگار آمد تا دربارهٔ جشنواره و مسابقه گزارشی بنویسد.
The horse told her, “I am a special breed of horse.
(ذِ هورْس تولْد هِر، “آی اَم اِ اِسپِشَل برید آو هورْس)
اسب به او گفت: «من یک نژاد خاص از اسب هستم.
I would have won the race easily.”
(آی وود هَو وَن ذِ رِیس ایزِلی)
به راحتی میتوانستم مسابقه را ببرم.»
The pig said, “It was somewhat hard to have the race.
(ذِ پیک سِد، “ایت واز سامْوات هارد تو هَو ذِ رِیس)
خوک گفت: «برگزاری مسابقه کمی سخت بود.
But we had fun.
(بَت وی هَد فان)
اما خوش گذشت.
That is what’s important!”
(ذَت ایز واتس ایمپورتَنت!)
این همان چیزی است که مهم است!»