Unit 21
Vocabulary
واژگان
Unit 21
بخش ۲۱
Word list
لیست کلمات
—
1. ashore (اَشور): به ساحل، در ساحل [قید]
تجزیه: ashore = a (پیشوند) + shore (ساحل) → به سمت ساحل
کدینگ: «اَشور» = «اَ» + «شور» → «شور» (شور) به ساحل!
ریشهیابی: از ترکیب a- (پیشوند) + shore (ساحل) در انگلیسی به معنی «به سمت ساحل» گرفته شده است.
1. If something goes ashore, it goes from water to the land.
(اِف سامْثینگ گوْز اَشور، ایت گوْز فرام واتِر تو دِ لَند.)
اگر چیزی به ساحل برود، از آب به خشکی میرود.
2. After a long day of fishing, Glen pulled his boat ashore, so it wouldn’t float away.
(آفْتِر ا لانگ دِی آو فیشینگ، گِلِن پولْد هیز بوت اَشور، سو ایت وودْنْت فْلوت اِوِی.)
پس از یک روز طولانی ماهیگیری، گلن قایقش را به ساحل کشاند تا شناور نشود.
—
2. contradict (کانْترَدیکْت): تضاد داشتن، تناقض داشتن [فعل]
تجزیه: contradict = contra (مقابل) + dict (گفتن) → برعکس گفتن
کدینگ: «کانْترَدیکْت» = «کانترا» + «دیکت» → «دیکت» (گفتن) برعکس!
ریشهیابی: از لاتinus contradicere که از contra- (مقابل) + dicere (گفتن) به معنی «برعکس گفتن، تناقض داشتن» گرفته شده است.
1. To contradict means to state the opposite of what someone else has said.
(تو کانْترَدیکْت میِنْز تو اِسْتِیت دِی اَپوزیت آو وات سامْوان اِلْس هَز سِد.)
تضاد داشتن یعنی بیان عکس آنچه شخص دیگری گفته است.
2. Ken was always fighting with his little sister because she kept contradicting him.
(کِن واز اولْوِیز فایتینگ ویت هیز لیتِل سیسْتِر بیکاز شی کِپْت کانْترَدیکْتینگ هیم.)
کن همیشه با خواهر کوچکش درگیر میشد، چون او مدام با او تناقض داشت.
—
3. counterpart (کاونْتَرپارْت): همتا، نظیر [اسم]
تجزیه: counterpart = counter (مقابل) + part (بخش) → بخش مقابل
کدینگ: «کاونْتَرپارْت» = «کاونتر» + «پارت» → «پارت» (بخش) همتا!
ریشهیابی: از counter- (مقابل) + part (بخش) در انگلیسی به معنی «چیزی که در مقابل قرار دارد، همتا» گرفته شده است.
1. A counterpart is something that is very similar to something else in what it does.
(ا کاونْتَرپارْت ایز سامْثینگ دَت ایز وِری سیمیلِر تو سامْثینگ اِلْس این وات ایت داز.)
همتا آن چیزی است که از لحاظ انجام عمل شباهت زیادی به چیز دیگری دارد.
2. Our manager will meet our rival company’s counterpart later today.
(آوِر مَنِجِر ویل میت آوِر رایْوِل کامْپَنیْز کاونْتَرپارْت لِیتِر تودِی.)
مدیر ما امروز با همتای شرکت رقیب ما دیدار خواهد کرد.
—
4. devoid (دیوُید): عاری، خالی [صفت]
تجزیه: devoid = de (جدا) + void (خالی) → جدا از هر چیزی، خالی
کدینگ: «دیوُید» = «دی» + «وُید» → «وُید» (خالی) از همهچیز!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان desvoidier که از de- (جدا) + voidier (خالی کردن) از لاتinus vocivus (خالی) به معنی «عاری، خالی» گرفته شده است.
1. When something or someone is devoid of a thing, they are missing it.
(وِن سامْثینگ اُر سامْوان ایز دیوُید آو ا تینگ، دِی آر میسینگ ایت.)
وقتی چیزی یا کسی از چیزی عاری باشد، آن را ندارد.
2. The movie was devoid of any violence, so it was a perfect movie for the family.
(دِ مووی واز دیوُید آو اِنی وایْلِنْس، سو ایت واز ا پِرْفِکْت مووی فُر دِ فامِلی.)
این فیلم عاری از هرگونه خشونت بود، به همین خاطر فیلمی عالی برای خانواده بود.
—
5. diverge (دایوِرْج): از هم جدا شدن، متفاوت شدن [فعل]
تجزیه: diverge = di (جدا) + verge (چرخیدن) → جدا چرخیدن
کدینگ: «دایوِرْج» = «دی» + «ورج» → «ورج» (چرخیدن) جدا!
ریشهیابی: از لاتinus divergere که از di- (جدا) + vergere (چرخیدن، متمایل شدن) به معنی «از هم جدا شدن» گرفته شده است.
1. To diverge is to become different or to follow a different direction.
(تو دایوِرْج ایز تو بیکام دیفْرِنْت اُر تو فالو ا دیفْرِنْت دایرِکْشِن.)
از هم جدا شدن یعنی متفاوت شدن یا دنبال کردن جهت دیگری.
2. The road diverged into two paths that led to our houses.
(دِ رود دایوِرْجْد اینتو تو پاتْس دَت لِد تو آوِر هاوسِز.)
جاده به دو مسیری که به خانههای ما منتهی میشد تقسیم شد.
—
6. embryo (اِمْبریو): جنین [اسم]
تجزیه: embryo = em (درون) + bryo (جوانه) → جوانه درون
کدینگ: «اِمْبریو» = «ام» + «بریو» → «بریو» (بریو) جنین!
ریشهیابی: از یونانی embryon که از en- (درون) + bryein (جوانه زدن، رشد کردن) به معنی «جنین» گرفته شده است.
1. An embryo is a human or animal that is still growing inside its mother.
(اَن اِمْبریو ایز ا هیومَن اُر آنیمِل دَت ایز اِسْتیل گْروینگ اینْساید ایتْس مَذِر.)
جنین یک انسان یا حیوان است که هنوز در داخل بدن مادرش رشد میکند.
2. Some doctors say that what a mother eats has a big effect on her embryo.
(سام داکْتِرْز سِی دَت وات ا مَذِر ایتْس هَز ا بیگ اِفِکْت آن هِر اِمْبریو.)
بعضی از پزشکان میگویند آنچه مادر میخورد تأثیر زیادی بر جنین او دارد.
—
7. finally (فایْنَلی): سرانجام، در نهایت [قید]
تجزیه: finally = final (نهایی) + ly → بهطور نهایی
کدینگ: «فایْنَلی» = «فاینال» + «لی» → «لی» (لی) بالاخره!
ریشهیابی: از final (نهایی) که از لاتinus finalis از finis (پایان) به معنی «سرانجام، در نهایت» گرفته شده است.
1. When something finally happens, it happens at the end of a series of events.
(وِن سامْثینگ فایْنَلی هَپِنْز، ایت هَپِنْز اَت دِی اِنْد آو ا سیریز آو ایوِنْتْس.)
وقتی چیزی سرانجام اتفاق بیفتد، در پایان یک سری از رویدادها رخ میدهد.
2. We finally reached our destination.
(وی فایْنَلی ریچْت آوِر دِسْتینِیشِن.)
سرانجام به مقصد رسیدیم.
—
8. gazette (گَزِت): روزنامه، مجلهی رسمی [اسم]
تجزیه: gazette = gaz + ette → شبیه «گازت» که نشریه است
کدینگ: «گَزِت» = «گز» + «ت» → «ت» (ت) روزنامه!
ریشهیابی: از ایتالیایی gazzetta که از gazzetta (سکهی کوچک ونیزی) به معنی «روزنامه» گرفته شده است.
1. A gazette is a newspaper.
(ا گَزِت ایز ا نیوزِیپِر.)
روزنامه نوعی نشریه است.
2. Alice wants to write for a gazette when she’s older.
(آلیس وانتْس تو رایت فُر ا گَزِت وِن شیز اُولْدِر.)
آلیس میخواهد وقتی بزرگتر شد برای روزنامه مطلب بنویسد.
—
9. homogeneous (هومُوجینیَس): یکدست، همگن، مشابه [صفت]
تجزیه: homogeneous = homo (یکسان) + gene (نوع) + ous → همنوع
کدینگ: «هومُوجینیَس» = «هومو» + «جینیس» → «جینیس» (جین) یکدست!
ریشهیابی: از یونانی homogenes که از homos (یکسان) + genos (نوع، جنس) به معنی «یکدست، همگن» گرفته شده است.
1. If something is homogeneous, it is made up of things which are all the same.
(اِف سامْثینگ ایز هومُوجینیَس، ایت ایز مِید آپ آو تینگز ویچ آر آل دِ سِیم.)
اگر چیزی یکدست باشد، از چیزهایی تشکیل شده است که همه یکسان هستند.
2. All of the houses on Victor’s block were boring and homogeneous.
(آل آو دِ هاوسِز آن ویکْتِرْز بلاک وِر بورینگ اَند هومُوجینیَس.)
همهی خانههای بلوک ویکتور خستهکننده و یکدست بودند.
—
10. individual (ایندیویجوال): فردی، شخصی [صفت]
تجزیه: individual = in (نفی) + divid (تقسیم) + ual → تقسیمنشدنی
کدینگ: «ایندیویجوال» = «ایندی» + «ویجوال» → «ویجوال» (ویژوال) فردی!
ریشهیابی: از لاتinus individuus که از in- (نفی) + dividuus (قابل تقسیم) از dividere (تقسیم کردن) به معنی «قابل تقسیم نبودن، فردی» گرفته شده است.
1. An individual is a single member of a group.
(اَن ایندیویجوال ایز ا سینْگِل مِمْبِر آو ا گْروپ.)
یک فرد تنها عضو یک گروه است.
2. Each individual is responsible for themselves.
(ایچ ایندیویجوال ایز ریسْپانْسِبِل فُر دِمْسِلْوْز.)
هر فرد مسئول خودش است.
—
11. major (مِیجِر): عمده، بزرگ، مهم [صفت]
تجزیه: major = ma + jor → شبیه «میجر» که بزرگ است
کدینگ: «مِیجِر» = «می» + «جر» → «جر» (جر) مهم!
ریشهیابی: از لاتinus maior که از magnus (بزرگ) به معنی «بزرگتر، مهمتر» گرفته شده است.
1. A major event is a very important event.
(ا مِیجِر ایوِنْت ایز ا وِری ایمْپورْتَنْت ایوِنْت.)
هر رویداد بزرگ رویداد بسیار مهمی است.
2. There had been a major shift in government policy.
(دِیر هَد بِین ا مِیجِر شِیفْت این گاوِرْنْمِنْت پالِسی.)
تغییر عمدهای در سیاستهای دولت ایجاد شده بود.
—
12. obstruct (اَبْسْترَکْت): مانع شدن، راه بستن [فعل]
تجزیه: obstruct = ob (مقابل) + struct (ساختن) → مقابل ساختن، سد کردن
کدینگ: «اَبْسْترَکْت» = «اب» + «ستراکت» → «ستراکت» (ساختار) سد کن!
ریشهیابی: از لاتinus obstructus که از obstruere (مقابل ساختن، سد کردن) از ob- (مقابل) + struere (ساختن) به معنی «مانع شدن، راه بستن» گرفته شده است.
1. To obstruct something means to get in its way.
(تو اَبْسْترَکْت سامْثینگ میِنْز تو گِت این ایتْس وَی.)
مانع شدن یعنی جلوی چیزی را گرفتن.
2. The car broke down on the road and obstructed traffic for hours.
(دِ کار بْروک داون آن دِ رود اَند اَبْسْترَکْتِد تْرَفیک فُر آوِرْز.)
ماشین در جاده خراب شد و ساعتها مانع تردد شد.
—
13. plunge (پْلَنْج): شیرجه زدن، غوطهور شدن [فعل]
تجزیه: plunge = pl + unge → شبیه «پلانج» که فرو رفتن است
کدینگ: «پْلَنْج» = «پل» + «نج» → «نج» (نج) شیرجه!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان plongier که از لاتinus plumbicare (به عمق رفتن) از plumbum (سرب) به معنی «شیرجه زدن» گرفته شده است.
1. To plunge means to move down into something very quickly.
(تو پْلَنْج میِنْز تو موو داون اینتو سامْثینگ وِری کْویکْلی.)
شیرجه زدن یعنی خیلی سریع به پایین حرکت کنید.
2. The water in the pool was very cold, but the boy plunged in anyway.
(دِ واتِر این دِ پول واز وِری کُولْد، بَت دِ بوی پْلَنْجْد این اِنیوِی.)
آب استخر بسیار سرد بود، اما به هر حال پسر در آب شیرجه زد.
—
14. prolong (پْرولانگ): طولانی کردن، به تأخیر انداختن [فعل]
تجزیه: prolong = pro (به جلو) + long (بلند) → بلند کردن به جلو
کدینگ: «پْرولانگ» = «پرو» + «لانگ» → «لانگ» (بلند) کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان prolonguer که از لاتinus prolongare از pro- (به جلو) + longus (بلند) به معنی «طولانی کردن» گرفته شده است.
1. To prolong means to make something last for a longer time.
(تو پْرولانگ میِنْز تو مِیک سامْثینگ لاسْت فُر ا لانگِر تایْم.)
طولانی کردن یعنی باعث شویم چیزی برای مدت طولانیتری دوام آورد.
2. Sandy walked slowly across the beach, trying to prolong her lunch break.
(سَندی والکْد سلوولی اَکْراس دِ بیچ، تْرایینگ تو پْرولانگ هِر لانْچ بِرِیک.)
سندی بهآرامی از کنار ساحل عبور کرد و سعی کرد وقت ناهارش را طولانی کند.
—
15. publicize (پابلیسایْز): عمومی کردن، تبلیغ کردن [فعل]
تجزیه: publicize = public (عمومی) + ize → عمومی کردن
کدینگ: «پابلیسایْز» = «پابلیک» + «سایز» → «سایز» (سایز) علنی کن!
ریشهیابی: از public (عمومی) که از لاتinus publicus (عمومی) به معنی «عمومی کردن، تبلیغ کردن» گرفته شده است.
1. To publicize is to make something get a lot of attention.
(تو پابلیسایْز ایز تو مِیک سامْثینگ گِت ا لات آو اَتِنْشِن.)
تبلیغ کردن یعنی توجهات را به چیزی جلب کردن.
2. The company publicized the job positions in the newspaper.
(دِ کامْپَنی پابلیسایْزْد دِ جاب پِزیشِنْز این دِ نیوزِیپِر.)
این شرکت موقعیتهای شغلی را در روزنامه عمومی کرد.
—
16. surplus (سِرْپْلَس): مازاد، اضافه [اسم]
تجزیه: surplus = sur (بیشتر) + plus (بیشتر) → بیشتر از نیاز
کدینگ: «سِرْپْلَس» = «سر» + «پلاس» → «پلاس» (بعلاوه) مازاد!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان surplus که از sur- (بیشتر) + plus (بیشتر) به معنی «مازاد، اضافه» گرفته شده است.
1. A surplus is an extra amount of something.
(ا سِرْپْلَس ایز اَن اِکْسْتْرا اَماونْت آو سامْثینگ.)
مازاد مقدار اضافی چیزی است.
2. The store sold their surplus items on sale.
(دِ استور سُولْد دِیر سِرْپْلَس آیْتِمْز آن سِیل.)
فروشگاه اقلام مازاد را در حراج فروخت.
—
17. survive (سَرْوایْو): جان سالم به در بردن، زنده ماندن [فعل]
تجزیه: survive = sur (بیشتر) + vive (زندگی) → بیشتر زندگی کردن
کدینگ: «سَرْوایْو» = «سر» + «وایو» → «وایو» (زنده) موند!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان survivre که از لاتinus supervivere از super- (بیشتر) + vivere (زندگی کردن) به معنی «جان سالم به در بردن» گرفته شده است.
1. When something survives, it manages to continue to live in spite of difficult circumstances.
(وِن سامْثینگ سَرْوایْوْز، ایت مَنِجِز تو کَنْتینیو تو لیو این اِسْپایت آو دیفیکِلْت سِرْکَمْسْتِنْسِز.)
وقتی چیزی زنده میماند، علیرغم شرایط دشوار موفق به ادامهی زندگی میشود.
2. She survived a heart attack.
(شی سَرْوایْوْد ا هارْت اَتَک.)
او از سکتهی قلبی جان سالم به در برد.
—
18. theorize (ثیُورایْز): نظریهپردازی کردن [فعل]
تجزیه: theorize = theory (نظریه) + ize → نظریه ساختن
کدینگ: «ثیُورایْز» = «ثیوری» + «رایز» → «رایز» (بالا) نظریه!
ریشهیابی: از theory (نظریه) که از یونانی theoria (مشاهده، تفکر) از theorein (نگاه کردن) به معنی «نظریهپردازی کردن» گرفته شده است.
1. To theorize means to develop ideas about something.
(تو ثیُورایْز میِنْز تو دیوِلَپ آیدیز اَباوت سامْثینگ.)
نظریهپردازی کردن یعنی توسعهی ایدهها دربارهی چیزی.
2. They enjoyed theorizing about how things worked.
(دِی اِنْجُوید ثیُورایْزینگ اَباوت هاو تینگز وَرْکْت.)
آنها از نظریهپردازی دربارهی چگونگی کارها لذت میبردند.
—
19. verify (وِرِفای): تأیید کردن، تصدیق کردن [فعل]
تجزیه: verify = ver (حقیقت) + ify → حقیقت را گفتن
کدینگ: «وِرِفای» = «وری» + «فای» → «فای» (فای) تأیید کن!
ریشهیابی: از فرانسوی vérifier که از لاتinus verificare از verus (حقیقت) + facere (ساختن) به معنی «تأیید کردن، تصدیق کردن» گرفته شده است.
1. To verify means to find out if something is true.
(تو وِرِفای میِنْز تو فایْند آوت اِف سامْثینگ ایز ترو.)
تأیید کردن یعنی پی بردن به صحت چیزی.
2. Julian called the movie theater to verify that the movie started at nine.
(جولیَن کالْد دِ مووی ثیِیتِر تو وِرِفای دَت دِ مووی استارْتِد اَت ناین.)
جولیان با سینما تماس گرفت تا تأیید کند که فیلم ساعت نه شروع میشود.
—
20. vigorous (ویگِرَس): شدید، پرشور، پرانرژی [صفت]
تجزیه: vigorous = vigor (نیرو، انرژی) + ous → پر از انرژی
کدینگ: «ویگِرَس» = «ویگرس» → پرانرژی!
ریشهیابی: از لاتinus vigorosus که از vigor (نیرو، انرژی) از vigere (قوی بودن) به معنی «شدید، پرشور» گرفته شده است.
1. If something or someone is vigorous, they use a lot of energy.
(اِف سامْثینگ اُر سامْوان ایز ویگِرَس، دِی یوز ا لات آو اِنِرْجی.)
اگر چیزی یا کسی vigorous باشد، از انرژی زیادی استفاده میکند.
2. Henry uses vigorous exercise to keep himself in shape.
(هِنْری یوزِز ویگِرَس اِکْسِرْسایْز تو کیپ هیمْسِلْف این شِیپ.)
هنری برای حفظ تناسب اندامش از ورزش شدید استفاده میکند.
—