Unit 8
Vocabulary
واژگان
Unit 8
بخش ۸
Word list
لیست کلمات
—
1. access (اَکْسِس): دسترسی [اسم]
تجزیه: access = ac (به سمت) + cess (رفتن) → رفتن به سمت چیزی
کدینگ: «اَکْسِس» = «اکسس» → دسترسی!
ریشهیابی: از لاتین accessus که از accedere (نزدیک شدن، وارد شدن) از ad- (به سمت) + cedere (رفتن) به معنی «دسترسی» گرفته شده است.
1. Access is the right to enter or use something.
(اَکْسِس ایز دِ رایت تو اِنْتِر اُر یوز سامْثینگ.)
دسترسی حق ورود یا استفاده از چیزی است.
2. The manager was the only person with access to the password.
(دِ مَنِجِر واز دِ اونْلی پِرْسِن ویت اَکْسِس تو دِ پاسْوِرْد.)
مدیر تنها شخصی بود که به رمز ورود دسترسی داشت.
—
2. conduct (کانْدَکْت): رفتار [اسم]
تجزیه: conduct = con (با هم) + duct (هدایت کردن) → هدایت کردن با هم
کدینگ: «کانْدَکْت» = «کاندکت» → رفتار!
ریشهیابی: از لاتین conductus که از conducere (با هم هدایت کردن) از com- (با هم) + ducere (هدایت کردن) به معنی «رفتار، طرز عمل» گرفته شده است.
1. Conduct is the way that someone acts.
(کانْدَکْت ایز دِ وَی دَت سامْوان اَکْتْس.)
رفتار روشی است که شخصی طبق آن عمل میکند.
2. She was punished for her bad conduct.
(شی واز پانیشْت فُر هِر بَد کانْدَکْت.)
او بهدلیل رفتار بدش مجازات شد.
—
3. constant (کانْسْتَنْت): ثابت، پیوسته [صفت]
تجزیه: constant = con (با هم) + stant (ایستادن) → با هم ایستادن، ثابت
کدینگ: «کانْسْتَنْت» = «کانستنت» → همیشگی!
ریشهیابی: از لاتinus constans که از constare (با هم ایستادن، ثابت بودن) از com- (با هم) + stare (ایستادن) به معنی «ثابت، پیوسته» گرفته شده است.
1. When an event or action is constant, it happens a lot or all of the time.
(وِن اَن ایوِنْت اُر اَکْشِن ایز کانْسْتَنْت، ایت هَپِنْز ا لات اُر آل آو دِ تایْم.)
وقتی یک رویداد یا عمل ثابت باشد، خیلی زیاد یا همیشه اتفاق میافتد.
2. The television at home is in constant use.
(دِ تِلِویژِن اَت هوم ایز این کانْسْتَنْت یوز.)
تلویزیون در خانه دائماً استفاده میشود.
—
4. crack (کْرَک): ترک، شکاف [اسم]
تجزیه: crack = cr + ack → شبیه «کرک» که شکاف است
کدینگ: «کْرَک» = «کرک» → ترک!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان cracian که با آلمانی krachen (ترکیدن) مرتبط است.
1. A crack is a narrow space between the parts of something broken.
(ا کْرَک ایز ا نِرو اِسْپِیس بِتوین دِ پارْتْز آو سامْثینگ بْروکِن.)
ترک یک فضای باریک بین قسمتهای چیزی شکسته است.
2. The old window was covered with cracks.
(دِی اُولْد ویندو واز کاوِرْد ویت کْرَکْز.)
پنجرهی قدیمی با ترک پوشیده شده بود.
—
5. device (دیوایْس): دستگاه، وسیله [اسم]
تجزیه: device = de (جدا) + vice (راه) → وسیلهای که کار را جدا میکند
کدینگ: «دیوایْس» = «دیوایس» → دستگاه!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان devis که از لاتinus divisus (تقسیم شده) از dividere (تقسیم کردن) به معنی «دستگاه، وسیله» گرفته شده است.
1. A device is an object or a machine.
(ا دیوایْس ایز اَن ابْجِکْت اُر ا مَشین.)
دستگاه یک شیء یا یک ماشین است.
2. A thermometer is a device that tells temperature.
(ا ثِرْمومِیتِر ایز ا دیوایْس دَت تِلْز تِمْپِرِچِر.)
دماسنج دستگاهی است که دما را نشان میدهد.
—
6. enclose (اینْکْلوز): محصور کردن [فعل]
تجزیه: enclose = en (درون) + close (بستن) → درون بستن
کدینگ: «اینْکْلوز» = «انکلوز» → محصور کن!
ریشهیابی: از فرانسوی باستان enclos که از en- (درون) + clos (بسته) از لاتinus claudere (بستن) به معنی «محصور کردن» گرفته شده است.
1. To enclose something is to contain it.
(تو اینْکْلوز سامْثینگ ایز تو کَنْتِین ایت.)
محصور کردن چیزی یعنی آن را در بر گرفتن.
2. The cows in the field were enclosed by a fence.
(دِ کاوْز این دِ فیلْد وِر اینْکْلوزْد بای ا فِنْس.)
گاوها در مزرعه داخل حصار محصور شده بودند.
—
7. grip (گْریپ): گرفتن، محکم گرفتن [فعل]
تجزیه: grip = gr + ip → شبیه «گریپ» که گرفتن است
کدینگ: «گْریپ» = «گریپ» → محکم بگیر!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان gripan که با آلمانی greifen (گرفتن) مرتبط است.
1. To grip something is to hold it very tightly.
(تو گْریپ سامْثینگ ایز تو هُولْد ایت وِری تایتْلی.)
گرفتن یعنی چیزی را محکم نگه داشتن.
2. I was scared, so I gripped my older sister’s hand.
(آی واز اِسْکِیرْد، سو آی گْریپْت مای اُولْدِر سیسْتِرْز هَند.)
من ترسیده بودم، به همین خاطر دست خواهر بزرگترم را محکم گرفتم.
—
8. halt (هالت): توقف کردن [فعل]
تجزیه: halt = hal + t → شبیه «هالت» که ایستادن است
کدینگ: «هالت» = «هالت» → بایست!
ریشهیابی: از آلمانی باستان halten (نگه داشتن، ایستادن) که با انگلیسی halt (توقف) مرتبط است.
1. To halt is to stop moving.
(تو هالت ایز تو اِستاپ مووینگ.)
توقف کردن یعنی از حرکت ایستادن.
2. The criminal halted when he saw the police coming.
(دِ کریمینِل هالتِد وِن هی سا دِ پَلیس کامینگ.)
جنایتکار با دیدن آمدن پلیس متوقف شد.
—
9. impending (ایمْپِنْدینگ): قریبالوقوع [صفت]
تجزیه: impending = im (درون) + pend (آویزان کردن) + ing → آویزان شدن بر سر
کدینگ: «ایمْپِنْدینگ» = «امپندینگ» → نزدیک!
ریشهیابی: از لاتinus impendere که از in- (بر) + pendere (آویزان کردن) به معنی «در شرف وقوع، قریبالوقوع» گرفته شده است.
1. If something is impending, it is going to happen soon.
(اِف سامْثینگ ایز ایمْپِنْدینگ، ایت ایز گوینگ تو هَپِن سون.)
اگر چیزی impending باشد، بهزودی اتفاق میافتد.
2. The student was nervous about her impending test.
(دِ اِستودِنْت واز نِرْوَس اَباوت هِر ایمْپِنْدینگ تِسْت.)
دانشآموز برای امتحان پیش رویش نگران بود.
—
10. influence (اینْفلوئِنْس): تأثیر گذاشتن [فعل]
تجزیه: influence = in (درون) + flu (جریان) + ence → جریان درون
کدینگ: «اینْفلوئِنْس» = «اینفلوئنس» → تأثیر بذار!
ریشهیابی: از لاتinus influentia که از influere (جریان یافتن درون) از in- (درون) + fluere (جریان داشتن) به معنی «تأثیر گذاشتن» گرفته شده است.
1. To influence someone or something is to have an effect on them.
(تو اینْفلوئِنْس سامْوان اُر سامْثینگ ایز تو هَو اَن اِفِکْت آن دِم.)
تأثیر گذاشتن بر کسی یا چیزی یعنی بر او اثر گذاشتن.
2. My friend influenced my decision to attend Terrance University.
(مای فْرِنْد اینْفلوئِنْسْت مای دیسیژِن تو اَتَند تِرِنْس یونیوِرْسیتی.)
دوستم بر تصمیم من برای رفتن به دانشگاه ترانس تأثیر گذاشت.
—
11. law (لا): قانون [اسم]
تجزیه: law = la + w → شبیه «لا» که قاعده است
کدینگ: «لا» = «لا» → قانون!
ریشهیابی: از انگلیسی باستان lagu که با آلمانی Gesetz (قانون) مرتبط است.
1. A law is a rule made by the legislative body.
(ا لا ایز ا رول مِید بای دِ لِجِسْلِتیو با دی.)
قانون قاعدهای است که توسط نهاد قانونگذار وضع میشود.
2. The students learned about different laws during social studies class.
(دِ اِستودِنْتْس لِرْنْد اَباوت دیفْرِنْت لاز دیورینگ سوشِل اِسْتادیز کْلاس.)
دانشآموزان در طول کلاس مطالعات اجتماعی با قوانین مختلفی آشنا شدند.
—
12. mode (مُود): حالت، روش [اسم]
تجزیه: mode = mo + de → شبیه «مود» که حالت است
کدینگ: «مُود» = «مود» → حالت!
ریشهیابی: از لاتinus modus (اندازه، روش، حالت) که با انگلیسی mode (حالت) مرتبط است.
1. A mode is a setting or condition on a machine.
(ا مُود ایز ا سِتینگ اُر کَنْدیشِن آن ا مَشین.)
حالت یک تنظیم یا شرط در دستگاه است.
2. Melissa turned the TV to quiet mode while she talked on the phone.
(مِلِسا تِرْنْد دِ تی وی تو کْوایِت مُود وایل شی تالکْت آن دِ فون.)
ملیسا در حالی که با تلفن صحبت میکرد، تلویزیون را روی حالت بیصدا گذاشت.
—
13. perspire (پِرْسْپایِر): عرق کردن [فعل]
تجزیه: perspire = per (از میان) + spire (نفس کشیدن) → از میان نفس کشیدن، عرق کردن
کدینگ: «پِرْسْپایِر» = «پرسپایر» → عرق کن!
ریشهیابی: از لاتinus perspirare که از per- (از میان) + spirare (نفس کشیدن) به معنی «عرق کردن» گرفته شده است.
1. To perspire means to sweat.
(تو پِرْسْپایِر میِنْز تو سْوِت.)
عرق کردن یعنی تعریق کردن.
2. I usually perspire a lot when I am at athletics practice.
(آی یوْژالی پِرْسْپایِر ا لات وِن آی اَم اَت اَثلیتیکْس پْرَکْتیس.)
وقتی در تمرین ورزشکاری هستم معمولاً زیاد عرق میکنم.
—
14. replace (ریپْلِیس): جایگزین کردن [فعل]
تجزیه: replace = re (دوباره) + place (قرار دادن) → دوباره قرار دادن
کدینگ: «ریپْلِیس» = «ریپلیس» → عوض کن!
ریشهیابی: از re- (دوباره) + place (قرار دادن) در انگلیسی به معنی «جایگزین کردن» گرفته شده است.
1. To replace something is to put it in the place of something else.
(تو ریپْلِیس سامْثینگ ایز تو پوت ایت این دِ پِلِیس آو سامْثینگ اِلْس.)
جایگزین کردن یعنی چیزی را بهجای چیز دیگری قرار دادن.
2. I replaced the tire on my car because it was flat.
(آی ریپْلِیسْت دِ تایِر آن مای کار بیکاز ایت واز فْلَت.)
لاستیک ماشینم را عوض کردم چون پنچر بود.
—
15. snap (اِسْنَپ): ناگهان شکستن، ضربه زدن [فعل]
تجزیه: snap = sn + ap → شبیه «اسنپ» که صدای شکستن دارد
کدینگ: «اِسْنَپ» = «اسنپ» → بشکن!
ریشهیابی: از هلندی snappen که از تقلید صدای شکستن (onomatopoeia) گرفته شده است.
1. To snap something means to break it suddenly, which can cause a loud noise.
(تو اِسْنَپ سامْثینگ میِنْز تو بِریک ایت سادِنْلی، ویچ کَن کاز ا لاوْد نویز.)
شکستن ناگهانی یعنی چیزی را ناگهان شکستن که میتواند صدای بلندی ایجاد کند.
2. I took the drumstick and snapped it with my hands.
(آی توک دِ دْرامْاِسْتیک اَند اِسْنَپْت ایت ویت مای هَندْز.)
چوب طبل را برداشتم و آن را با دستانم شکستم.
—
16. sly (سْلای): موذی، حیلهگر [صفت]
تجزیه: sly = sl + y → شبیه «سلای» که حیلهگر است
کدینگ: «سْلای» = «سلای» → حیلهگر!
ریشهیابی: از زبان نورس باستان slægr که با آلمانی schlau (زیرک، حیلهگر) مرتبط است.
1. If a person or animal is sly, they are sneaky or good at tricking people.
(اِف ا پِرْسِن اُر آنیمِل ایز سْلای، دِی آر اِسْنیکی اُر گود اَت تْریکینگ پیپَل.)
اگر شخصی یا حیوانی موذی باشد، دزدکی کار میکند یا در فریب مردم مهارت دارد.
2. The sly fox stole the eggs from the nest.
(دِ سْلای فاکْس اِستول دِ اِگْز فرام دِ نِسْت.)
روباه موذی تخمها را از لانه دزدید.
—
17. tend (تِنْد): تمایل داشتن [فعل]
تجزیه: tend = te + nd → شبیه «تند» که گرایش است
کدینگ: «تِنْد» = «تند» → تمایل داره!
ریشهیابی: از لاتinus tendere (کشیده شدن، متمایل شدن) که با انگلیسی tend (تمایل داشتن) مرتبط است.
1. To tend to do something is to be likely to do it or to do it often.
(تو تِنْد تو دو سامْثینگ ایز تو بی لایْکْلی تو دو ایت اُر تو دو ایت آفِن.)
تمایل به انجام کاری یعنی احتمالاً آن را انجام دهید یا مرتباً آن را انجام دهید.
2. My mom tends to buy me the perfect gift each Christmas.
(مای مام تِنْدْز تو بای می دِ پِرْفِکْت گیفت ایچ کْریسْمَس.)
مادرم تمایل دارد که هر کریسمس هدیهای عالی برای من بخرد.
—
18. valid (وَلید): معتبر [صفت]
تجزیه: valid = val (قوی) + id → قوی، معتبر
کدینگ: «وَلید» = «ولید» → معتبر!
ریشهیابی: از لاتinus validus که از valere (قوی بودن، ارزش داشتن) به معنی «معتبر، قابل قبول» گرفته شده است.
1. When something is valid, it is correct or based on good reasoning.
(وِن سامْثینگ ایز وَلید، ایت ایز کِرِکْت اُر بِیسْت آن گود ریزِنینگ.)
وقتی چیزی معتبر باشد، درست است یا مبتنی بر استدلال خوب است.
2. The expert’s opinion on the subject was more valid than others.
(دِی اِکْسْپِرْتْز اَپینیِن آن دِ سابْجِکْت واز مور وَلید دَن اَذِرْز.)
نظر کارشناس در این زمینه از نظر دیگران معتبرتر بود.
—
19. version (وِرْژِن): نسخه، روایت [اسم]
تجزیه: version = vers (چرخیدن) + ion → چیزی که چرخیده، تغییر کرده
کدینگ: «وِرْژِن» = «ورژن» → نسخه!
ریشهیابی: از لاتinus versio که از vertere (چرخیدن، تغییر دادن) به معنی «نسخه، روایت» گرفته شده است.
1. A version is an account of something that differs slightly from the original.
(ا وِرْژِن ایز اَن اَکاونْت آو سامْثینگ دَت دیفِرْز اِسْلایتْلی فرام دِی اُرِجینِل.)
نسخه، روایتی از چیزی است که اندکی با نسخهی اصلی متفاوت است.
2. She read the student’s British version of the Chinese fairy tale.
(شی رِد دِ اِستودِنْتْز بْریتیش وِرْژِن آو دِ چایْنیز فِیری تِیل.)
او نسخهی بریتانیایی دانشآموز از داستان افسانهای چینی را خواند.
—
20. whatsoever (واتْسُوِوِر): به هیچ وجه، اصلاً [صفت]
تجزیه: whatsoever = what (چه) + soever (هر) → هرچه که باشد
کدینگ: «واتْسُوِوِر» = «واطعوور» → اصلاً!
ریشهیابی: از ترکیب what (چه) + soever (هر) در انگلیسی به معنی «به هیچ وجه، اصلاً» گرفته شده است.
1. You use whatsoever after a noun to emphasize that there is nothing of that thing.
(یو یوز واتْسُوِوِر آفْتِر ا ناون تو اِمْفَسایْز دَت دِیر ایز ناتینگ آو دَت تینگ.)
از whatsoever بعد از اسم برای تأکید بر اینکه چیزی از آن وجود ندارد استفاده میکنید.
2. The boy had no idea whatsoever how to finish the story.
(دِ بوی هَد نو آیدِیا واتْسُوِوِر هاو تو فینیش دِ استوری.)
پسربچه اصلاً نمیدانست که چگونه داستان را به پایان برساند.
—
تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.