• دالتون و قلدر(واژگان)

    Unit 9

     

    Vocabulary

     

    واژگان

     

    Unit 9

     

    بخش ۹

     

    Word list

     

    لیست کلمات

     

     

    1. ally (اَلای): متحد [اسم]

    تجزیه: ally = al + ly → شبیه «الی» که یعنی همراه و هم‌پیمان

    کدینگ: «اَلای» = «اَ» + «لای» → «لای» (لای) متحد من!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان alier که از لاتین alligare از ad- (به سمت) + ligare (بستن) به معنی «بستن به هم، متحد شدن» گرفته شده است.

     

    1. An ally is someone who agrees to help or support another person or group.

    (اَن اَلای ایز سامْوان هو اَگریز تو هِلْپ اُر سَپورْت اَنَدر پِرْسِن اُر گْروپ.)

    متحد کسی است که کمک یا حمایت یک فرد یا گروه را می‌پذیرد.

    2. I was happy to find many allies who shared my opinion.

    (آی واز هَپی تو فایْند مِنی اَلایْز هو شِیرْد مای اَپینیِن.)

    خوش‌حال بودم که متحدان زیادی پیدا کردم که با من هم‌نظر بودند.

     

     

    2. boast (بوست): پز دادن [فعل]

    تجزیه: boast = bo + ast → شبیه «بوست» که یعنی خودستایی

    کدینگ: «بوست» = «بو» + «ست» → «ست» (ست) پز می‌ده!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان boaster که از لاتین ostentare (نمایش دادن، خودستایی کردن) گرفته شده است.

     

    1. To boast is to talk about how great one is.

    (تو بوست ایز تو تالک اَباوت هاو گْرِیت وان ایز.)

    پز دادن یعنی کسی درباره‌ی اینکه چقدر عالی است، حرف بزند.

    2. We all became tired of listening to him boast about himself all day.

    (وی آل بیکِیم تایْرْد آو لیسِنینگ تو هیم بوست اَباوت هیمْسِلْف آل دِی.)

    ما همه از تمام روز گوش سپردن به پز دادن او خسته شدیم.

     

     

    3. bounce (باوْنْس): بالا جهیدن، پریدن [فعل]

    تجزیه: bounce = boun + ce → شبیه «بائونس» که یعنی جهیدن

    کدینگ: «باوْنْس» = «با» + «ونس» → «ونس» (ونس) بالا پرید!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی bounce که احتمالاً از آلمانی bunsen (ضربه زدن، کوبیدن) گرفته شده است.

     

    1. To bounce is to move up and away from a surface after hitting it.

    (تو باوْنْس ایز تو موو آپ اَند اِوِی فرام ا سَرفِس آفْتِر هیتینگ ایت.)

    to bounce یعنی حرکت کردن چیزی به سمت بالا و دور شدن از آن سطح به‌واسطه‌ی ضربه‌ای که به آن زده می‌شود.

    2. Owen bounced the ball on the ground.

    (اوِن باوْنْسْت دِ بال آن دِ گراوند.)

    اوِن توپ را به زمین زد و توپ بالا پرید.

     

     

    4. bully (بولی): زورگو، قلدر [اسم]

    تجزیه: bully = bul + ly → شبیه «بولی» که آدم زورگو است

    کدینگ: «بولی» = «بو» + «لی» → «لی» (لی) زورگوئه!

    ریشه‌یابی: از هلندی boel (عاشق، برادر) که بعداً به معنی «قلدر» تغییر کرد.

     

    1. A bully is a person who is mean to others.

    (ا بولی ایز ا پِرْسِن هو ایز مین تو اَذِرْز.)

    آدم زورگو کسی است که با دیگران بد است.

    2. The two bullies always picked on the smaller, weaker kids.

    (دِ تو بولیْز اولْوِیز پیکْت آن دِ اِسمالِر، ویکِر کیدْز.)

    آن دو زورگو همیشه سربه‌سر بچه‌های کوچک‌تر و ضعیف‌تر می‌گذاشتند.

     

     

    5. carbohydrate (کاربوهایْدْرِیت): کربوهیدرات [اسم]

    تجزیه: carbohydrate = carbo (کربن) + hydrate (آب) → ترکیب کربن و آب

    کدینگ: «کاربوهایْدْرِیت» = «کاربو» + «هایدریت» → «هایدریت» (آب) انرژی!

    ریشه‌یابی: از ترکیب carbo (کربن) + hydrate (آب) در شیمی به معنی «مواد حاوی کربن و آب» گرفته شده است.

     

    1. Carbohydrates are substances in foods like bread that give energy.

    (کاربوهایْدْرِیتْز آر سابْسْتِنْسِز این فودْز لایْک بِرِد دَت گیو اِنِرْجی.)

    کربوهیدرات‌ها مواد داخل غذاهایی مانند نان هستند که به شما انرژی می‌دهند.

    2. Carbohydrates like rice are a good source of energy for active people.

    (کاربوهایْدْرِیتْز لایْک رایْس آر ا گود سورْس آو اِنِرْجی فُر اَکْتیو پیپَل.)

    کربوهیدرات‌هایی مانند برنج منبع خوب انرژی برای آدم‌های پرتحرک و فعال هستند.

     

     

    6. crawl (کرال): خزیدن، چهار دست و پا رفتن [فعل]

    تجزیه: crawl = cr + awl → شبیه «کرال» که حرکت روی دست و پا است

    کدینگ: «کرال» = «کر» + «ال» → «ال» (ال) می‌خزه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان crawlan (خزیدن، به سختی حرکت کردن) که با آلمانی krabbeln (خزیدن) مرتبط است.

     

    1. To crawl is to move slowly on hands and knees.

    (تو کرال ایز تو موو سلوولی آن هَندْز اَند نیز.)

    خزیدن یعنی حرکت آرام روی دست و زانو.

    2. The baby crawled across the floor.

    (دِ بِیبی کرالْد اَکْراس دِ فْلور.)

    نوزاد چهار دست و پا کف زمین راه می‌رفت.

     

     

    7. defeat (دیفیت): شکست دادن [فعل]

    تجزیه: defeat = de (پایین) + feat (کار، عمل) → پایین آوردن کار دیگری

    کدینگ: «دیفیت» = «دی» + «فیت» → «فیت» (فیت) رو شکست بده!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان desfait که از desfaire (از کار انداختن) از لاتین disfacere از dis- (نفی) + facere (ساختن) به معنی «شکست دادن» گرفته شده است.

     

    1. To defeat someone is to beat that person in a game or battle.

    (تو دیفیت سامْوان ایز تو بیت دَت پِرْسِن این ا گِیم اُر بَتِل.)

    کسی را شکست دادن یعنی او را در یک بازی یا نبرد مغلوب کنید.

    2. The champion defeated the challenger in the boxing match.

    (دِ چَمْپیِن دیفیتِد دِ چَلِنْجِر این دِ باکْسینگ مَچ.)

    قهرمان رقیبش را در مسابقه‌ی مشت‌زنی شکست داد.

     

     

    8. dial (دایِل): صفحه‌ی عقربه‌دار [اسم]

    تجزیه: dial = di + al → شبیه «دایل» که ابزار گرد است

    کدینگ: «دایِل» = «دا» + «یل» → «یل» (یل) صفحه!

    ریشه‌یابی: از لاتین dialis که از dies (روز) به معنی «صفحه‌ای که روز را نشان می‌دهد» گرفته شده است.

     

    1. A dial is a circular tool like the front of a clock.

    (ا دایِل ایز ا سِرکیولِر تول لایْک دِ فْرانْت آو ا کلاک.)

    dial ابزار مدور مثل جلوی ساعت است.

    2. I looked at the dial to see what time it was.

    (آی لوکْت اَت دِ دایِل تو سی وات تایْم ایت واز.)

    به صفحه‌ی ساعت نگاه کردم تا ببینم ساعت چند است.

     

     

    9. dominant (دامِنَنْت): غالب، چیره [صفت]

    تجزیه: dominant = domin (فرمانروایی) + ant → کسی که فرمانروایی می‌کند

    کدینگ: «دامِنَنْت» = «دام» + «ننت» → «ننت» (ننت) غالب!

    ریشه‌یابی: از لاتinus dominans که از dominari (فرمانروایی کردن) از dominus (ارباب، فرمانروا) گرفته شده است.

     

    1. A dominant person or thing is stronger than others.

    (ا دامِنَنْت پِرْسِن اُر تینگ ایز سْترونگِر دَن اَذِرْز.)

    یک فرد یا شی dominant قوی‌تر از دیگران است.

    2. The gorilla is one of the dominant animals in the jungle.

    (دِ گوریلَ ایز وان آو دِ دامِنَنْت آنیمِلْز این دِ جانْگِل.)

    گوریل یکی از جانوران غالب در جنگل است.

     

     

    10. entire (اینْتایِر): کل، تمام [صفت]

    تجزیه: entire = en (درون) + tire (کشیدن) → همه را درون کشیدن

    کدینگ: «اینْتایِر» = «این» + «تایر» → «تایر» (کل)!

    ریشه‌یابی: از لاتinus integer (کامل، دست‌نخورده) از in- (نفی) + tangere (لمس کردن) به معنی «دست‌نخورده، کامل» گرفته شده است.

     

    1. Entire means the whole thing or group.

    (اینْتایِر میِنْز دِ هول تینگ اُر گْروپ.)

    entire به معنای همه‌ی یک چیز یا گروه است.

    2. The entire table was covered with food.

    (دِی اینْتایِر تِیبِل واز کاوِرْد ویت فود.)

    کل میز با غذا پر شده بود.

     

     

    11. mercy (مِرْسی): رحم، بخشش [اسم]

    تجزیه: mercy = mer + cy → شبیه «مرسی» که یعنی رحم

    کدینگ: «مِرْسی» = «مر» + «سی» → «سی» (سی) رحم کن!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان merci که از لاتinus merces (پاداش، لطف) از merx (کالا) گرفته شده است.

     

    1. Mercy is a feeling or act of kindness.

    (مِرْسی ایز ا فیلینگ اُر اَکْت آو کایْندْنِس.)

    mercy احساس و عمل مهربانانه است.

    2. He asked his boss for mercy and not to fire him.

    (هی اَسْکْت هیز باس فُر مِرْسی اَند نات تو فایِر هیم.)

    او از رئیسش طلب بخشش و رحم کرد که او را اخراج نکند.

     

     

    12. nod (ناد): سر تکان دادن [فعل]

    تجزیه: nod = no + d → شبیه «ناد» که یعنی سر تکاندن

    کدینگ: «ناد» = «نا» + «د» → «د» (د) سر تکون بده!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان noddan (سر تکان دادن) که با آلمانی nicken (سر تکان دادن) مرتبط است.

     

    1. To nod is to move your head up and down.

    (تو ناد ایز تو موو یور هِد آپ اَند داون.)

    to nod حرکت دادن سر به بالا و پایین است.

    2. I nodded my head as I listened to the song.

    (آی نادِد مای هِد اَز آی لیسِنْد تو دِ سانگ.)

    همان طور که به آهنگ گوش می‌دادم سرم را تکان می‌دادم.

     

     

    13. opponent (اَپونِنْت): رقیب [اسم]

    تجزیه: opponent = op (مقابل) + pon (قرار دادن) + ent → کسی که در مقابل قرار می‌گیرد

    کدینگ: «اَپونِنْت» = «اپ» + «وننت» → «وننت» (وننت) رقیب!

    ریشه‌یابی: از لاتinus opponens که از opponere (در مقابل قرار دادن) از ob- (مقابل) + ponere (قرار دادن) به معنی «رقیب» گرفته شده است.

     

    1. An opponent is a person or group trying to defeat another person or group.

    (اَن اَپونِنْت ایز ا پِرْسِن اُر گْروپ تْرایینگ تو دیفیت اَنَدر پِرْسِن اُر گْروپ.)

    رقیب فرد یا گروهی است که برای شکست یک فرد یا گروه دیگر تلاش می‌کند.

    2. On the field, our opponents were too good for us.

    (آن دِ فیلْد، آوِر اَپونِنْتْس وِر تو گود فُر آس.)

    در زمین بازی، رقبای ما بهتر از ما بودند.

     

     

    14. quarrel (کوارِل): دعوا کردن [فعل]

    تجزیه: quarrel = quar + rel → شبیه «کوارل» که یعنی بحث کردن

    کدینگ: «کوارِل» = «کوا» + «رل» → «رل» (رل) دعوا کرد!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان querele که از لاتinus querela (شکایت، ناله) از queri (شکایت کردن) گرفته شده است.

     

    1. To quarrel is to argue or fight.

    (تو کوارِل ایز تو آرْگیو اُر فایت.)

    to quarrel یعنی بحث و مجادله کردن.

    2. Billy quarreled with his wife about buying a new house.

    (بیلی کوارِلْد ویت هیز وایْف اَباوت بایینگ ا نیو هاوس.)

    بیلی با همسرش سر خرید خانه‌ی جدید دعوا کرد.

     

     

    15. rival (رایْوِل): حریف، رقیب [اسم]

    تجزیه: rival = ri + val → شبیه «رایول» که یعنی رقیب

    کدینگ: «رایْوِل» = «را» + «یول» → «یول» (یول) رقیب!

    ریشه‌یابی: از لاتinus rivalis که از rivus (جویبار) به معنی «کسی که از یک جویبار آب می‌خورد، رقیب» گرفته شده است.

     

    1. A rival is someone trying to achieve the same thing as another.

    (ا رایْوِل ایز سامْوان تْرایینگ تو اَچیو دِ سِیم تینگ اَز اَنَدر.)

    رقیب کسی است که سعی در رسیدن به چیزی دارد که دیگری هم آن را می‌خواهد.

    2. The three rivals were all competing for the same job.

    (دِ ثری رایْوِلْز وِر آل کَمْپیتینگ فُر دِ سِیم جاب.)

    هر سه رقیب برای یک کار رقابت می‌کردند.

     

     

    16. sore (سور): دردناک [صفت]

    تجزیه: sore = so + re → شبیه «سور» که یعنی درد

    کدینگ: «سور» = «سو» + «ر» → «ر» (ر) دردمی‌کنه!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان sar که با آلمانی sehr (بسیار) مرتبط است.

     

    1. Sore means feeling or causing pain.

    (سور میِنْز فیلینگ اُر کازینگ پِین.)

    sore به معنای احساس یا ایجاد درد است.

    2. After lifting the heavy box, Mona’s back was sore.

    (آفْتِر لیفْتینگ دِ هِوی باکْس، موناز بَک واز سور.)

    کمر مونا، بعد از بلند کردن جعبه‌ی سنگین درد داشت.

     

     

    17. sting (اِسْتینگ): نیش زدن، گزیدن [فعل]

    تجزیه: sting = st + ing → شبیه «استینگ» که یعنی گزیدن

    کدینگ: «اِسْتینگ» = «است» + «تینگ» → «تینگ» (تینگ) نیش زد!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان stingan (گزیدن، نیش زدن) که با آلمانی stechen (فرو کردن) مرتبط است.

     

    1. To sting is to cause pain by pushing a sharp part into the skin.

    (تو اِسْتینگ ایز تو کاز پِین بای پوشینگ ا شارْپ پارْت اینتو دِ اِسْکین.)

    to sting یعنی فرو کردن بخشی تیز به داخل پوست و باعث درد شدن.

    2. The needle stung my arm and made me say, “Ouch!”

    (دِ نیدِل اِسْتینْگ مای آرْم اَند مِید می سِی، «آوچ!»)

    سوزن بازویم را سوراخ کرد و باعث شد بگویم: «آخ!»

     

     

    18. strain (اِسْتْرِین): تلاش کردن، زور زدن [فعل]

    تجزیه: strain = str + ain → شبیه «استرین» که یعنی فشار آوردن

    کدینگ: «اِسْتْرِین» = «است» + «ترین» → «ترین» (ترین) زور بزن!

    ریشه‌یابی: از فرانسوی باستان estreindre که از لاتinus stringere (فشردن، محکم گرفتن) گرفته شده است.

     

    1. To strain is to try very hard.

    (تو اِسْتْرِین ایز تو تْرای وِری هارْد.)

    to strain یعنی سخت تلاش کردن.

    2. Casey strained to lift the heavy box.

    (کیسی اِسْتْرِینْد تو لیفْت دِ هِوی باکْس.)

    کیسی برای بلند کردن جعبه‌ی سنگین خیلی تلاش کرد.

     

     

    19. torture (تورْچِر): شکنجه [اسم]

    تجزیه: torture = tort (پیچاندن) + ure → پیچاندن بدن، شکنجه

    کدینگ: «تورْچِر» = «تور» + «چر» → «چر» (چر) شکنجه!

    ریشه‌یابی: از لاتinus tortura که از torquere (چرخاندن، پیچاندن) به معنی «شکنجه» گرفته شده است.

     

    1. Torture is action that causes physical or mental pain.

    (تورْچِر ایز اَکْشِن دَت کازِز فیزیکِل اُر مِنتِل پِین.)

    شکنجه به عملی گفته می‌شود که باعث درد فیزیکی و روحی می‌شود.

    2. Greg thought that writing the essay was torture.

    (گِرِگ سات دَت رایتینگ دِی اِسِی واز تورْچِر.)

    گرگ فکر می‌کرد که مقاله‌نویسی شکنجه است.

     

     

    20. wrestle (رِسِل): کشتی گرفتن [فعل]

    تجزیه: wrestle = wrest (کشیدن) + le → کشیدن و هل دادن

    کدینگ: «رِسِل» = «رس» + «ل» → «ل» (ل) کشتی می‌گیره!

    ریشه‌یابی: از انگلیسی باستان wræstlian (کشتی گرفتن) که از wræstan (کشیدن، چرخاندن) گرفته شده است.

     

    1. To wrestle is to try to push another competitor to the floor.

    (تو رِسِل ایز تو تْرای تو پوش اَنَدر کَمْپِتیتِر تو دِ فْلور.)

    کشتی گرفتن یعنی تلاش برای هل دادن حریف و زمین زدن او.

    2. My dad loved to wrestle when he was in high school.

    (مای دَد لاوْد تو رِسِل وِن هی واز این های اسکول.)

    پدرم وقتی دبیرستانی بود دوست داشت کشتی بگیرد.

     

     

    تموم شد. اگر بازم لغت داری بفرست.