• دالتون و قلدر

    Dalton vs. the Bully

    (دالتِن وِرْسَس ذِ بولی)

    دالتون در مقابل قلدر

     

    Dalton was a nice boy, but sometimes the other boys made fun of him because he was so tall and skinny.

    (دالتِن واز اِ نایس بوی، بَت سامتایمز ذی اَذَر بویز مِید فان آو هیم بیکاز هِی واز سو تال اَند اِسکینی)

    دالتون پسر خوبی بود، اما گاهی‌اوقات پسرهای دیگر او را به دلیل قدبلند و لاغر بودن مسخره می‌کردند.

     

    Dalton’s biggest problem was Mitch.

    (دالتِنز بیگِست پرابْلَم واز میچ)

    بزرگ‌ترین مشکل دالتون میچ بود.

     

    He was a bully who boasted about his strength.

    (هی واز اِ بولی هو بوستِد اَباوت هیز اِسترِنکث)

    او قلدری بود که به قدرتش افتخار می‌کرد.

     

    He quarreled with the other boys.

    (هی کوارِلْد ویذ ذی اَذَر بویز)

    با پسرهای دیگر دعوا می‌کرد.

     

    Sometimes, if boys gave Mitch their lunch money, he would have mercy and leave them alone.

    (سامتایمز، اِف بویز گِیو میچ دِر لانچ مَنی، هِی وود هَو مِرسی اَند لیو دِم اَلون)

    گاهی، اگر پسرها پول ناهارشان را به میچ می‌دادند، به آن‌ها رحم می‌کرد و آن‌ها را رها می‌کرد.

     

    One day, the boys learned about a special Middle School Olympics.

    (وان دی، ذِ بویز لِرْنْد اَباوت اِ اِسپِشَل میدِل اسکول اولیمپیکس)

    روزی، پسرها از المپیک ویژهٔ مدارس راهنمایی مطلع شدند.

     

    Their gym class was going to be in it.

    (دِر جیم کْلَس واز گوئینگ تو بی این ایت)

    کلاس ورزش آن‌ها قرار بود در آن شرکت کند.

     

    Many kids were excited.

    (مِنی کیدز وِر اِکسایتِد)

    بسیاری از بچه‌ها هیجان‌زده شده بودند.

     

    But Dalton thought it sounded like torture.

    (بَت دالتِن تات ایت ساوندِد لایک تورچَر)

    اما دالتون فکر می‌کرد که مثل شکنجه است.

     

    That morning, Dalton ate plenty of carbohydrates for breakfast.

    (ذَت مورنینگ، دالتِن اِیت پِلِنتی آو کاربوهایْدْرِیتس فُر بِرِکفَست)

    آن روز صبح، دالتون کربوهیدرات زیادی برای صبحانه خورد.

     

    He entered the gym and looked at the dial on the clock.

    (هی اِنْتَرْد ذِ جیم اَند لوکْد اَت ذِ دایَل آن ذِ کلاک)

    وارد باشگاه شد و به صفحهٔ ساعت نگاه کرد.

     

    It was time to begin.

    (ایت واز تایم تو بیگین)

    زمان شروع فرارسیده بود.

     

    The teacher asked if they were ready.

    (ذِ تیچَر اَسکْد اِف دِی وِر رِدی)

    معلم پرسید که آیا آماده هستند یا خیر.

     

    Everyone nodded, except Dalton.

    (اِوریوان نادِد، اِکسِپت دالتِن)

    همه سر تکان دادند به جز دالتون.

     

    “I got stung by a bee. I need to see the nurse,” said Dalton.

    (“آی گات اِستانگ بای اِ بی. آی نید تو سی ذِ نُرس،” سِد دالتِن)

    دالتون گفت: «زنبور نیشم زده. باید پرستار را ببینم.»

     

    He made this story up so he wouldn’t have to play.

    (هی مِید دِیس استوری آپ سو هِی وودنْت هَو تو پِلِی)

    این داستان را سر هم کرد تا مجبور به بازی نباشد.

     

    “I don’t believe you. Get ready to play,” responded the coach.

    (“آی دونْت بیلِیو یو. گِت رِدی تو پِلِی،” ریسپانْدِد ذِ کوچ)

    مربی پاسخ داد: «باور نمی‌کنم. آمادهٔ بازی شو.»

     

    First, they wrestled.

    (فِیرست، دِی رِسِلْد)

    اول، کشتی گرفتند.

     

    Then they jumped, crawled and played other games.

    (دِن دِی جامپْد، کرالْد اَند پِلِید اَذَر گِیمز)

    بعد پریدند، سینه‌خیز رفتند و بازی‌های دیگر کردند.

     

    But Mitch was dominant in every event.

    (بَت میچ واز دامِنَنت این اِوری ایوِنت)

    اما میچ در هر رویداد سلطه‌گر بود.

     

    They strained all morning to defeat him.

    (دِی اِسترِینْد آل مورنینگ تو دیفیت هیم)

    تمام صبح را با تمام توان تلاش کردند تا او را شکست دهند.

     

    By lunch, the entire team were sore, but they thought they knew how to win.

    (بای لانچ، ذی اِنتایَر تیم وِر سور، بَت دِی تات دِی نیو ها تو وین)

    تا ناهار، تمام تیم بدن‌هایشان درد می‌کرد، اما فکر می‌کردند می‌دانند چگونه برنده شوند.

     

    They knew the last game of the day was volleyball.

    (دِی نیو ذِ لَست گِیم آو ذِ دی واز والیبال)

    می‌دانستند آخرین بازی روز والیبال است.

     

    Kids who used to be Dalton’s rivals became his allies.

    (کیدز هو یوزْد تو بی دالتِنز رایوَلز بیکِیم هیز اَلایز)

    بچه‌هایی که قبلاً رقیب دالتون بودند، متحدانش شدند.

     

    They wanted him to help them beat Mitch.

    (دِی وانتِد هیم تو هِلپ دِم بیت میچ)

    آن‌ها می‌خواستند دالتون در شکست میچ به آن‌ها کمک کند.

     

    Dalton was going to be Mitch’s opponent.

    (دالتِن واز گوئینگ تو بی میچیز اَپونَنت)

    دالتون قرار بود رقیب میچ باشد.

     

    The game started.

    (ذِ گِیم اِستارْتِد)

    بازی شروع شد.

     

    Every time Mitch tried to hit the ball over the net, Dalton stopped it.

    (اِوری تایم میچ ترایْد تو هیت ذِ بال اووِر ذِ نِت، دالتِن اِستاپْد ایت)

    هر بار میچ سعی می‌کرد توپ را از روی تور رد کند، دالتون مانع می‌شد.

     

    Finally, Mitch used all of his strength.

    (فاینَلی، میچ یوزْد آل آو هیز اِسترِنکث)

    بالاخره، میچ از تمام قدرتش استفاده کرد.

     

    But the ball bounced off Dalton’s hands and back into Mitch’s face!

    (بَت ذِ بال باؤنْسْد آف دالتِنز هَندز اَند بَک اینتو میچیز فِیس!)

    اما توپ به دستان دالتون برخورد کرد و برگشت و به صورت میچ خورد!

     

    Finally Mitch was defeated.

    (فاینَلی میچ واز دیفیتِد)

    بالاخره میچ شکست خورد.